دلی به وسعت دریا
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین بار که دیدمش روزهای اول بود که تو خوابگاه دانشگاه زاهدان بودم .یکی از فامیلامون که میشناختش سفارش منو بهش کرده بود.

یک خانم چادری قیافش خیلی مهربون نبود ولی وقتی حرف زد احساس کردم چقدر داره بهم آرامش میده با ۵ تا دختر که تقریبا" هر ۵ تا همسن و سال من بودند اومدن تو خوابگاه .گفت معرفی میکنم اینا دخترامان فلانی فلانی...

هممون تعجب کردیم همشون همسن بودن هیچ کدوم شبیه اون یکی نبود! یکی از دوستام گفتش ماشالله خدا نگهشون داره واستون خیلی خوبه آدم انقدر دختر داشته باشه!

حاجی خانم :آره خیلی خیلی خوبه .من ٣ تا پسر دارم و ٧۵ تا دختر !!

باز ما همه با همتعجب و بعد نیشخند شوخی میکنین حاجی خانم!!

نه به خدا راست میگم. و واسه جمعه با هم اتاقیام دعوتمون کرد .

همین که رفت زنگ زدم به فامیلمون و واسم گفت که بعد از اینکه یکی از پسراش در سن ١۶ سالگی که یواشکی میره جبهه و شهید میشه تصمیم میگیره از بچهای بی سرپرست مراقبت کنه و کجا بهتر از زاهدان و بلوچستان!!!

دم در رسیدیم.یک حیاط خیلی خیلی بزرگ دخترا همه میرفتن و میومدن و تدارک ناهار میدیدن ما رو بردن تو یک ساختمون کوچیکتر که یک طرف حیاط بود .شوهرشون و پسراشون اومدن به استقبالمون! حاج خانم یک بچه ۴ ساله رو پاش بود .هیچ کدوم نمیدونستیم چی بگیم همه بغض کرده بودیم.از خودمون بدمون میومد انقدر یک آدم میتونه مهربون باشه که آسایش خودشون رو ول کنند و همه با هم با این بچه ها زندگی کنند؟!!

بچه ۴ ساله که تو بغلش بود دیدم رو کرد به چند تای دیگه که ٧ یا ٨ سال اینا بودند گفت مامان تو هم بیا این خواهر کوچیکتونه باید هواشو داشته باشین! با همشون مهربون بود به خدا عین مادر .

تو این مجتمع با هزار زحمت موفق شده بود مدرسه واسشون درست کنه فقط مخصوص خودشون که با بقیه بچه ها قاطی نشند و یک موقع کسی مسخرشون نکنه.حتی واسه تنها دختری که کلاس سوم دبیرستان بود هم کلاس برگذار میشد.چند نفر ازدواج کرده بودن و داشت واسمون تعداد نوهاش رو میگفت!

٣ تا تو دانشگاه خودمون بودن و چند تا تو دانشگاهای دیگه.

فقط یک نفر ازدواج ناموفق داشت که بعد از اینکه شوهرش طلاقش داد باز برشگردون پیش خودش!

رفتیم و قسمتهای مختلف مجتمع رو دیدیم.یک سالن خیلی خیلی بزرگ واسه جهاز :چند تا یخچال چند تا گاز پتو وسایل آشپزخونه .....

اتاقهای بچه ها خیلی مرتب بود و باورمون نمیشد چه جوری انقدر با ادب و تمیز هستند .دوستام واسشون کیک و آبمیوه و موز برده بودن انقدر منظم و ساکت ایستاده بودن و فقط هر کدوم یک دونه برمیداشت.

از یکی از دخترهایی که ١٧سالش بود پرسیدم حاجی خانم خوبه اینجا احساس راحتی میکنی؟! بهم جواب داد ای کاش همه مامانا اینجوری بودن من ١ ساله اومدم اینجا اگه حاجی خانم نبود من هم الان مثل خواهرم به یک مرد افغانی فروخته بودن!

من احساس میکنم که با بقیه فرق میکنم میدونم که خانواده درست و حسابی نداشتم ولی یکی که از کوچیکی اومده اینجا خیلی هم سر حاله و با اعتماد به نفس درس میخونه.

گفتم حاج خانم میخوام چند تا از بچه ها رو حموم کنم.گفت اگه میتونی هر ۴٠ تا رو حموم کنی میزارم نمیخوام دلشون بشکنه.

خدا میدونه وقتی رسیدیم خوابگاه چقدر گریه کردیم . و بعد از اون هر وقت دلمون میگرفت میرفتیم و هر بار یکی از بچه ها داوطلب میشد که یک چیزی بخرند واسشون.

باورتون نمیشه همه با هم یک غذا میخورند .حاج خانم خودش ٣ پسر داره و ٢ دختر.و٧٣ بچه بی سرپرست خیلیاشون البته پدر و مادر داشتن اما یا خیلی فقیر بودن یا معتاد یا زندانی که خودش میره اینا رو پیدا میکنه و میاردشون پیش خودش.حتی واسه تعطیلاتشون اگه بخوان برن مسافرت همه با هم میرن !اتوبوس هم دارن .هر سال هم یک جا میرن واسه سفر.

البته که کمیته امداد کمک میکنه و بیشتر مردم .حتی حاج خانم میگفتند همیشه گوشت و مرغ دارند و خیرین میارند واسشون ولی کسایی که استخدام میکنه واسه مراقبت از بچه ها و تعلیم و تربیتشون بیشتر از ٢ سال نموندن تا حالا.خیلی از معلمهاشون همون بچهایی بودن که همون جا بزرگ شدن!

یک بار که واسه عید فطر با بچه ها رفتیم ,وقتی رسیدیم دیدیم حاج خانم یک گوشه حیاط نشسته و همینجور داره گریه میکنه رفتیم میگیم چرا گریه میکنی میگه خدایا منو ببخشه من خیلی بدم!دو تا پسر بلوچ ١٣ یا ١۴ ساله داشتن از دم در که یه خورده باز بوده داخل حیاط رو نگاه میکردن حاج خانم هم میره گوشاشون رو اینجوری میپیچونه که غلط کردین به چی دارین نگاه میکنین  و بعد یکی از دخترا میاد که حاج خانم اینا داداشامند که از اینجا میان منو نگاه میکنند .بسته آدامساشون هم کنارشون بود و نشسته بودن داشتن ناهار میخوردند!

باز هم مینویسم از کارهایی که کرده خیلی جرات میخواد با بلوچها در بیفتیا!ولی این خانم نمیدونم چه جوریه احساس میکنم به وجود اومده که فقط کمک کنه.