دلتنگی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حالم خوب نیست تو عمرم تا حالا نشده بود انقدر دلم واسه یکی تنگ بشه .شده چند بار من فلفولی رو تنها بزارم برم ایران یا اینکه نزدیک ٢ماه و نیم رفتم لندن ولی این اولین بار هستش که فلفولی منو اینجا تنها گذاشته رفته.خدا رو شکر دنی پیشم هست ولی اونم داره میره و بدتر میشم.

دیروز که اومدم سر کار همش منتظر تلفنش بودم ...

رفتم با مدیر کار داشتم که گفت چته امروز چرا این شکلی هستی یهو احساس کردم همین الانه که اشکام بیاد پایین.زنش زنگ زد همین که دیدم با زنش داره حرف میزنه فرت و فرت اشک ریختم دویدم رفتم تو دستشوییی و گریه کردم.

اومدم نشستم یه زنگ زدم به فلفولی خب باز اشکم در اومد قطع کردم داشتم یواشکی گریه میکرد واسه خودم که تلفن زنگ خورد و یکی از مدیرها باهام کار داشت.وقتی رفتم گفتش چرا این شکلی هستی اتفاقی افتاده وای دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم باز ببخشید گفتم و سریع خودمو به دستشویی رسوندم.برگشتم گفتم واقعا" معذرت میخوام چیزی نشده.گفتش نه باید بگی ما نه فقط همکاریم ما دارم بیشتر روز رو باهم زندگی میکنیم و همه با هم فامیلیم مشکل تو مشکل ما هم هست اینا رو که گفت منم دلم دلم اندازه دل گنجیشک تازه به دنیا اومده خب بیشتر زدم زیز گریه یکی دیگه اومد تو و اونم منو دید و شروع کرد به سوال کردن که چی شده و باید بگی ما فامیلیم و از این حرفها..

گفتم شوهرم مریضه و های های گریه حالا اونا هم ترس که چه مرضی گرفته دور از جون فلفولی.گفتم سنگ کلیه داره خیلی زیاده اگه هم عمل کنند ممکنه چند در صد از کلیش از بین بره.کلی دلداریم دادن و گفتن خب همین الان برو خونه باهاش باش گفتم کجا برم شوهرم رفت ایران.تو دلم گفتم خب میبینه حال و روزمو بگو برو ایران دیگه ولی نگفت که.همش میگفت بگو ما چی کار میتونیم بکنیم واست خواهش میکنم بگو چه کاری از دستمون ساختست .خیلی مهربون بودن و خیلی دلداریم دادن باور نمیکردم اینجوری با محبت باهام برخورد کنند.بعد یکیشون پرید بچه هم داری؟(راستی این دوتا زن بودنا)

گفتم نه من عقد کردم هنوز عروسی نکردم جفتشون لبخند گنده زدند که همونه انقدر بیقراری بار اولت هستش که شوهرت تنهات گذاشته و فهمبدن درد اصلیم چیه.

یکی دیگه از چیزهایی که ناراحتم میکنه محیط کارمه .کارمو خیلی خیلی دوست دارم ولی مشکل اینجاست من خیلی از اصطلاحهای تخصصی رشتم رو به انگلیسی بلد نیستم و نمیتونم درست منظورم رو بفهمونم بهشون.بعضی وقتا اگه یک جایی گیر کنم یا مشکلی برام پیش بیاد چند تا همکار هندی دارم که بهم میخندند یعنی سرشون رو میندازن پایین و هر هر یواشکی میخندن خیلی ناراحت میشم بعضی وقتا میگم گور بابای همه چی کاش میرفتم ایران.حالا این هندیه که بهم میخنده و یکیشون خیلی ادعاش میشه دم دقیقه داره آروغ میزنه بلند بلند یا   دستش تو دماغشه بو گندش هم آفاق رو برداشته فکر کن همچین کسی بخنده بهم تو بودی دپرس نمیشدی؟!

تازشم همشون سناشون ٣۵ ۴٠ سالست کلی هم پیرمرد داریم خب بین اینایی که این همه سابقه کاری دارن حداقل ١٠ سال کردن من تازه اولین بارمه خب بلد نیستم خیلی از چیزا روگریه

دلم واسه فلفولی خیلی تنگ شده نمیدونستم انقدر دوستش دارم

دنی فردا میره من چی کار کنم؟