چی بگم والله
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

به دوست تبریزیم میگم عزیزم خدای نکرده تو هواپیمایی که تو ارومیه سقوط کرده کسی رو نداشتین که؟

دوستم:آره بابای یکی از همکلاسیهام بوده.خیلی خیلی ناراحت شدم.نمیتونم فراموشش کنم قیافش از جلوی چشمم بیرون نمیره.

من:آخی چقدر وحشتناک خدا به خونوادش صبر بده.مگه تو بابای همکلاسیت رو دیده بودی؟

دوستم:نه ندیده بودم پسرش که دیدم لابد اونم همون شکلی بوده دیگه.

من:تعجب

حالا که اینو گفتم بزار یه چیز دیگه هم بگم اول بگم لطفا" به ترکها بر نخورهااا من خودم مامانبزرگم ترکه.

سال دوم که بودیم امتحان استاتیک داشتیم که خیلی سخت بود این دوست ما ٢ روز بعد امتحان استاتیک امتحان قرآن داشت .همه داشتند بکش استاتیک میخوندند دوست من تمرین قرآن میکرد.

بهش گفتیم بابا ول کن بالاخره پاس میکنی اینو بخون .میگفت آخه هر چی تمرین میکنم ق رو نمیتونم تلفظ کنم (میگفت گ) اگه استاتیک بیفتم اشکال نداره همه میفتن ولی قرآن دیگه خیلی خفت داره.

خلاصه که دوست ما امتحان قرآن رو داد وقتی برگشت همه با هم پرسیدیم چی شد گفت ١ غلط داشتم ولی نمیگم! با هزار بدبختی پرسیدیم

بله  ایشون به یعقوب گفته بود یعگوب هر چی استاد میگفته دخترم دقت کن یک بار دیگه بخون باز میگفته یعگوب.و استاد هم ازش نمره رو کم کردهنیشخند