بدترین اتفاق زندگیم
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

٣ روز بعد از جشن فارغ التحصیلیم بود .مامان تونست بیاد زاهدان ولی بابا نیومد,صبح ساعت ۶ بود تلفن زنگ زد مامان گوشی رو برداشت از خواب بیدار شدم احساس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه میدونستم یک اتفاق بد افتاده.مامانم گفت کی؟؟؟؟باشه ما میایم...

داد زدم چی شده؟؟؟ گفت بابات تصادف کرده چیزی نیست ولی باید بریم.گفتم حتما"مرده بابام مرده؟؟؟بگوووو؟؟؟؟؟

هر چی قسم میخورد باورم نمیشد .بابای مهربونم باباااام ,میخواستم لوح تقدیرم رو نشونش بدم میخواستم نشون بدم به آرزوش رسید دخترش مهندس شده...

تلفنها شروع شد همه میگفتند به خدا بابات زندست.از زاهدان به شیراز پرواز مستقیم نبود باید اول میرفتیم تهران.یادم نیست چه جوری رسیدیم تهران فقط یادمه تو فرودگاه تهران تو لیست انتظار زار زار گریه کردم تا بهمون جا بدند..

رسیدیم همه اومدند عمو کوچیکم از دبی اومده بود دیگه میدونستم اوضاع خرابه عموم خیلی خیلی کم میاد ایران ,رفتیم بیمارستان بابا تو بخش آی سی یو بود اول مامان رفت

بعد من

نمیدونستم کدوم تخت رفتم بالا سرش های های گریه کردم بابا چه پیر شدی خواب بود هزار تا دستگاه هم بهش وصل بود بعد یهو متوجه شدم این بابام نیست دوباره رفتم دنبالش

یه طرفه صورتش سالم بود  طرفه دیگه وحشتناک.چشماش معلوم نبود فکش شکسته بود

پاش شکسته بود .سرش ضربه خرده بود ولی زنده بود

به پرستار گفتم خانم امیدی هست که بابام زنده بمونه گفت چی بگم والله حالا دعا کن شاید هم زنده موند ..

با چشمهای از حدقه بیرون امده اومدم بیرون همه اومدند گفتند دیدی خوبه اینو که شنیدم همون جا افتادم چشمام که باز شدرو تخت بودم بهم سرم وصل کرده بودند

گریه کردم گفتم پرستار گفته میمیره دکترش که یکی از آشناهامون بود بهم زنگ زد بهم قسم داد که چیزی نیست و زنده میمونه

شبی که عمل داشت دنی هم اومده بود عموهام بودند مامانم و کلی از فامیلامون نمیدونم عملش چند ساعت طول کشید ولی من ۴٠ بار توی اون فاصله یاسین خوندم که میگن اگه بخونی هر حاجتی رو برآورده میکنه واسه من که رد خور نداشته

اسم بابا اومد رو مانیتور که تو ریکاوری هستش بدو بدو رفتیم گفتند خوبه...

فرداش که رفتم یه لحظه چشاش رو باز کرد و اسمم رو گفت از خوشحااالی مردم

مجبور بودم برم زاهدان امتحانهای ترم آخرم بود

٢٠ روز تو آی سی یو بود

بعد تو بخش,دیگه اورده بودنش خونه یه روز مامانم زنگ و گفتش بابات همش میگه من قهرمان المپیکم..

و از اینجا مشکلاتمون شروع شد ... یه مدت غذا نخورده بود انقدر که رگاش همه خشک بودند و دکتر گفته بود اینجوری اگه ادامه بده میمیره..

مامانم گوشت رو میپزوند آبش رو میگرفت و با سرنگ تو حلق بابام میکرد ..خداییش مامانم اگه نبود الان بابا هم نبود

بعد از یک مدت بابا میگفت بابا بابا میگفتیم بابات فوت کرده گریه میکرد میگفت چرا بهم نگفتین  یا خواهراش رو صدا میزد میگفتیم اینا نیستند مگه یادت نیست گریه میکرد انگار که همون روز بهش خبر دادند

شروع کرد به خوردن شاید بادرتون نشه ولی بعضی روزها ۵ مرغ میخورد فقط هم کباب مرغ..

یعنی تو خونه ما چند نفر همین وظیفه رو داشتند که فقط واسه بابام مرغ کباب کنند یه سیخ میدادیم تموم که میکرد میگفت واااای از گشنگی دارم میمیرم ٣ روزه که من هیچی نخوردم و داد میزد فحش میداد مخصوصا" به مامان بدبختم..بابام تا اون زمان سر مامانم حتی یک داد کوچولو هم نزده بود!!!!!

وقتی میگفتیم تو که هنوز سیخت دستته چه جوری میگی هیچی نخوردی داد میزد مگه کوووری این خالیه!!!

خب طبعا" دکتر باز بردیمش بعد از گرفتن عکس دکتر بدون اینکه حرفهای ما رو بشنوه همه خصوصیات بابام رو گفت..

سمت چپ سرشون ضربه خورده بوده وآّب جمع شده تو سرش.دکتر گفت خدا رو شکر کنین این قسمت ساکت مغزه,قسمت گرسنگی و شرم و حیا اینجاست.همچنن کسایی که ضربه به اینجای مغزشون میخوره چیزی که بودند رو هزار برابر بزرگتر میبینن یعنی اگه یکی تحصیلات واسش مهم بوده و درس خونده همش میگه مت پروفسورم..

حالا بابای ما هم در جوونی چند بار تو دو و اسب سواری قهرمان استان شده هی میگفت من قهرمان المپیکم..

شرم و حیاشون از بین میره و کنترل اعصاب ندارند یعنی ممکنه آدم از دست حتی مامانش هم یک لحظه عصبانی میشه ولی چیزی نمیگی و خودت رو کنترل میکنی ولی بابا میگه و بعدش هم یادش نیست که چیزی گفته

باز عملش کردند و آب سرش رو گرفتند بهتر شد خیلی ولی نه کامل

هر ٣٠ دقیقه گشنش میشه ولی هر چی بدند میخوره ولی نه زیاد ..

هر از گاهی عصبانی هم میشه مخصوصا" وقتی احساس میکنه به چشم دیوونه بهش نگاه میکنند یا بهش اهمیت نمیدند

دکتر روانشاس روانپزشک سالخوردگان هم میبریمش همه میگن چیزیه که باید یاهاش کنار بیاین هیچ راهی نیست..

خیلی دلم واسش میسوزه خیلییییی واسه خودش کسی بوده ....ولی باز خدا رو شکر که هست هست خداسا شکرت

حالا من موندم درسته که حلال زاده به داییش میره ولی بابای ما سرش خورده به سنگ این داداش دنی کلش به کجااااا خورده؟؟؟؟!!١

همیشه فکر میکردم این چیزا فقط تو فیلماست که سر یکی میخوره به چیزی فراموشی میگیره!!!!