دلم واست تنگ شده
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نمیدونم چرا با زندگیش این کار رو کرد؟؟!!!

امید داداش خانم بزرگ رو میگم پسر عموی دوست داشتنیم.

وقتی دبیرستان بودم کلی پز میدادم این پسر خوشتیپه که اسمش رو در و دیوار مدرسه نوشتین پسر عموی منه ...

اون موقعا از یه دختری خوشش میومد دختره هم خیلی مهربون بود یادمه زن عموم میگفت نهه من اون دختره رو نمیخوام واسه عروسم من زن پسر سفید میخوام تازه س ی ن ه اش هم کوچیکه زن باید یه چیزی داشته باشه

خلاصه هر کی از راه رسید یه چیزی گفت و اینم رفت با یکی دیگه دوست شد دختره هم همین که فهمید رفت شوهر کرد

روزی که عروسیش بود امید مست بود و میخندید فکر کنم خنده عصبی بود و چرت و پرت میگفت...

شروع کرد به دختر بازی یه ماشین خوشکل که داشت یه باغ با یه ویلای خوشکل هم تحویلش بود..

یه روز یه دختره اومد دنبالمون گفت دوست دختر امیدم میشه باهام بیاین تا دم در خونشون آخه باهام قهر کرده ما هم رفتیم من و خانم بزرگ .رانندگیش وحشتناک بود داشتسم پرواز میکردیم ،دستاش پر از النگوی طلاا لابد فکر کرده بود اینجوری بیشتر ازش خوشمون میاد رفتیم خونه عموم ،عموم امید و یکی از دوستاش خونه بودن گفتیم این دوست خانم بزرگه .نشست کنار عموم و باهاش صحبت کرد از همه کارای عموم خبر داشت و داشت در مورد مشکلات کاریش باهاش حرف میزد عموم هم تعجب زده که این همه اگلاعات از کجا داره ..همین که عموم رفت هر هر خندید به امید گفت دیدی چه جوری مخ باباتو زدم اگه یه ذره دیگه مونده بود حتما" بهم شماره میداد .ما همه از تعجب پر رویی این دختر اینجوری بودیم

تعجب امید محلش نمیزاشت بهش نگاه هم نمیکرد رفت رو پاش نشست حالا جلو من و خانم بزرگ و دوست امید تازه ما با دوستش هم رو درواسی داشتیم .شروع کرد به ماچ و بوسه و ما هم نمیدونستیم کجا رو نگاه کنیم این امید بدبخت رنگش شده بود عین آلبالو بعد از کلی کارای عجیب غریب رفت .به امید گفتم این یکی با بقیه فرق میکنه این دست از سرت بر نمیداره خندید و گفت اینم مثل بقیه مگه بار اولمه..

بگذریم که چی شد و چی گذشت ولی بالاخره دختره زنش شد بدون اینکه به کسی از فامیلاش خبر کنن حتی پدر و مادرش که همیشه آرزوی دیدن عروسی تنها پسرشون رو داشتن فقط ٣ تا از پسرای فامیل بودن من و خانم بزرگ هم دختره دعوتمون کرد ولی گفت به هیچ کس نگین من هم روم نشد دست خالی برم عروسی پسر عموم و از عموم هم میترسیدیم و نرفتیم.. روزی که عروسیش بوده به خونه گفت دارم میرم عروسی یکی از دوستام عموم کراواتش رو میبنده و بهش میگه انشالله کراوات عروسیت رو ببندم..

ولی همونی بود که زن عموم میخواست سفیید با چشمهای سبز و ....خیلییی بزرگ

زندگیش شروع شد بدون کار بدون پول و از همین موقع ها هر شب فقط مست میکرد دیگه هیچی واسش مهم نبود با این حال بازم خانوادش بخشیدنش و طبقه پایین رو دادن به امید

خانم خانم ها هم ناراحت که ما دوست نداریم پایین زندگی کنیم.همش داشت اعتراض میکرد هر وقت میدیدیش اعتراض میکرد ... امید دیگه اون امید نبود ولی همیشه اون خنده قشنگش رو داشت و همیشه مظلوم بود

از لندن که اومدم فلفولی اومد دنبالم بغلش کردم بغلم کرد ولی خیلی ذوق نکرد تو ماشین دیدم اشکش راه افتاد گفتم چته گفت خیلی دلم تنگ شده بود دستش رو گرفتم گفتم حالا که پیشتم عزیزم.یه نفر زنگ زد گفت آره منم هر چی زنگ میزنم میگن خبری نیست دلم ریخت گفتم چی شده؟؟؟گفت یکی زنگ زده گفته امید از بالکن افتاده ولی دیگه کسی خبر نداره کجا و چی و دیگه هم زنگ نزده گفتم برو بابا این سر کاریه مگه الکیه که از صبح خبر بدن و دیگه هم تا الان کسی زنگ نزنه حتما" خودش میخواسته کسی رو اذیت کنه ،گفتش نه امید از این کارا نمیکنه این چند روز پیش هم که دیدمش خیلی حالش بد بود زنش هم ۶ ماه هست که ولش کرده و نمیزاره بچش رو ببینه خیلی داغون بوده

١ ساعت بعد یاز زنگ زدن فقگ یادمه آخرش فلفولی گفت خدا رحمتش کنه

اشکم در نیومد مات و مبهوت بودم فقط داد میزدم که نگو خدا رحمتش کنه دروغه اینا همش سر کاریه ولی ننبود

یه از طبقه ۶ انداختتش و پلیس دنبالشه 

فرداش رفتم ایران و از وحشتناکترین روزای زندگیم رو دارم میگذرونم واقعا" مثل داداشم بود و همش دلم از این میسوزه که واسش هیچ کاری نکردم...

هیچ وقت فکر نمیکردم اسم یکی از عزیزام تو صفحه حوادث باشه