شهر من!
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

آخ شهر زیبای من شهر دوست داشتنی من میدونم مردانت به اندازه گرمای جنوب غیرت دارندو باز شهر رو خودتون میسازین !

عزیزان من کنسرو و لباس نمخواهند یک چادر میخواهند که در این هوای سرد و بارندگی سرپناهی داشته باشند!

خانه های زیبا و گرمشان رو میخواند!

خدایا بسه بسه دیگه نلرزون!زمین خیسه نلرزون ! بچه ها ترسیدند نلرزون!

ولی تو باز معجزه کردی چگونه زیر این آوار فقط یکی از عزیزانم رو از دست دادم! چگونه همه سالمند!خدایاشکر و شکر و شکر خانه ها رو باز میسازیم!

ما کمک نمیخواهیم همینطور که بیمارستان رو خودمان ساختیم مدرسه هایمان رو خودمان ساختیم خیابانها رو ساختیم و شهر من نگران نباش باز میسازیمت عزیزم!

چه سخت است وقتی شب رو در اتاقت خوابیدی زیر پتو و بعد بدونی آخ که پدرت و همه عزیزانت الان از سرما دارن اشک میریزند! و به خود میلرزند!

خاطراتمان خانه هایی که پر از کودکی و نو جوانی ماست همه زیر آوارند!

صدای خنده مردم شهرم کو! اونا همیشه واسه هر بارونی ذوق میکردند ولی حالا چی !

خدایا خدایا باز هم کمکشون کن باز هم کمکشون کن باز هم!

دریس عزیزم فقط خونه گرم و گوچولوی خودشو میخواد! عزیزانم میخوان باز زندگی کنن مثل همیشه!پر از خنده پر از عشق!

عزیزان من چه حالب داشتند وقتی هر چی چنگ میزدند عمو رو پیدا نمیکردند و فقط صدای ناله هایش رو میشنیدند و در آخر جسم بی جان او را یافتند!

و ما عزاداریم !