7 سوتی بزرگ من در زندگی
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

١.در اوج دوران جوانی برای صرف ناهار خونه یکی از فامیلهای تیتیشمون دعوت بودیم که یک عدد دلبر پسری هم داشتن.بعد از اتمام غذا من و پسرک و خواهرانش موندیم پسرک هی و هی باهام حرف میزد من هم که خجالتی ترجیح دادم برم و با یه بهانه ای از اتاق اومدم بیرون اما جای اینکه از در برم محکم خوردم به پنجره و سرم زخمی شد و همه بهم خندیدن و فلفل موند و خجالتش خجالت

٢.در اوج دوران نوجوانی که همش واسه پسرهای کوچه تو حس بودم واسه خودم یه روز عجله داشتم و داشتم میدویدم وهمه پسرها هم تو کوچه بودن یهو نمیدونم چی شد که پام لیز خورد و افتادم و جلوشون پهن شدم عین نون بربریگریه

٣.باز یه بار دیگه رفتیم مهمونی که باهاشون خیلیی رودرواسی داشتیم میخواستیم بریم خداحافظی کنیم که هی تو دلم از نیم ساعت تمرین میکردم چه جوری با این همه جمعیت خداحافظی کنم موقع رفتن یهو به خدا نمیدونم چرا با صدای بلند گفتم سلاااااممم .باز همه خندیدن و منگریه

۴.تو دانشگاه یه پسر خیلی خوشکلی بود که من بس که این خوشکل بود هی با تعجب نگاه میکردم خب لابد این بنده خدا هم فکر میکرد دارم نخ میدم. یه روز که تو دانشگاه با دوستم داشتم راه میرفتم یهو این پرید جلو من که خانم شما خیلی قیافتون واسم آشناست احساس میکنم شما رو قبلا" دیدم من که این لحظه رو در رویا هم تصور نمیکردم شروع به لرزش خفیفی کردم و قلبم داشت تمبک میزد طوری که پسره گفت چرا انقدر رنگت پریده گفتم نمیدونم والله گفت رشتتون چیه و از این سوالها یهو گفت باهام که دوست میشی؟؟

منم باز نمیدونم چرا آمازونی شدم و شروع کردم به دویدن (اون موقعا خل بودم و از پسرا میترسیدم تا سال آخر دیگه آدم شدم) حالا من بدو پسر بدو و دوستم هم پشت سر ما پسر میگفت خانم چرا اینجوریی میکنی شمارم رو بگیر نمیخوام که بخورمت در حالت دویدن بودیم که برادران بسیجی گرفتنش و گفتن دختر داره فرار میکنه از دستت مگه چی کار میخواستی بکنیی؟؟حالا من آقا هیچی بدبخت تو رو خدا ولش کنین

بسیجی:لابد گرگم به هوا بازی میکردین؟

پسره دیگه هیچ وقت نگام هم نکرد خب چی کار کنم هول شدم

۵.باز یه بار یکی دیگه تو دانشگاه بهم پیشنهاد داد و من ازش متنفر بودم احساس میکردم از اون دختر بازاست .اومد گفت باهام که دوست میشی من اکازیون دانشگاه هستم و اگه نشی پشیمون میشی باز شروع کردم به دویدن و دوست بدبختم هم پشت سرم ولی اکازیون نیومد بدوه .به دوستم گفتم بهم گفت اکازیون یعنی چی؟؟؟

حتما"منظورش این هست که از اون پسر بداست و لابد منم مثل اون دخترام دوستم هم گفت نمیدونم ولی بهش میاد از این معنیا داشته باشه با چشم گریون رفتم تا خوابگاه دوستام همه ترسیدن که چی شده گفتم یکی گفته اکازیونم یعنی من مثل خرابه هستم گریه و اونا بهم خندیدن و توضیح دادن و این شد که یه چیزی به معلوماتم اضافه شد

۶.اون موقع که با فلفولی دوست بودم یه بار خونشون مهمونی بود ما هم دعوت بودیم سرما هم خورده بودم رفتم دستشویی فینگ کردم دماغم تمیز باشه چراغ دستشویی هم سوخته بود و رفتم مستقیم نشستم روبروی فلفولی که هی بهم نخ بدیم یهو بلند گفت اون سبز چیه رو لباست وقتی نگاه کردم از رو یقم تا پایین بلوزم خیلی ببخشینا م ف م اویزان بود به رنگ سبز فسفری و همه فهمیدن و هی میگفتن ایی وییی از جمله فلفولیگریه

٧. و آخرین سوتی اوایل نامزدیمون که هنوز واسه خودم خیلی کلاس میزاشتم داشتیم با فلفولی با اجازتون نامزد بازی میکردیم اومدم که بشینم رو پاش یهو یه چیزی گفت جججرررررررررر چیزی نبود جز خ ش ت ک بنده که از این رون تا اون رون پاره شد هنوز که هنوزه وقتی فلفولی یادش میاد میمیره از خنده . فکر بد هم نکنیناا فقط میخواستم بشینم بی ادبا