سفرنامه 4
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حالا باید میرفتیم به سمت فوم..ن و اونجا فقط نگه داشتیم تا از کلوچه های گرم و وشمزه فوم.ن بخوریم!

و پیش به سوی ماسوله .هر جا میرفتیم خونه ای که دوست داشته باشیم گیرمون نمیومد .بارون هم شدت گرفته بود! رفتیم ماسوله وحشتناااک شلوغ بود دور زدیم و برگشتیم گفتیم یه خونه میگیریم و صبح میریم.

یکی از روستاهای اونجا فکر کنم اسمش کماد..ول تابلو بزرگ زده بودند ( مسیر فوم.ن ماسول.ه)‌ مینی بوس با هزار سلام و صلوات پیچید تو فرعی تا دم خونه نمیشد رفت چون یک جاده گلی باریک بود که پایینش رودخونه بود و میگفتن اگه بارون ادامه داشته باشه ممکنه دیگه مینی بوس راه برگشت نداشته باشه ! انقدر زیبا بود انقدر زیبا بود و هوااا عااالی که گفتیم اشکال نداره ما پیاده همه وسایل رو میبریم .

شب رو پسرا کباب درست کردند که جاتون خالی خیلی خوشمزه بود! با ماست محلی...

این هم از خونمون!

در خونه که باز میشه اینو میبینی!

بعدش سمت چپ رو نگاه میکردی میدیدی چند تاگوفند مشغول خوردن غذا هستند!

حالا بازم اون موقع غروب بود و ما فقط داشتیم از صدای آب لذت میبردیم.

فکر کن صبح از خواب پا شی یهو پنجره رو از بالا باز کنی واینا رو ببینی .صبح زود طبق معمول پسرا رفتند دنبال پیدا کردن صبحونه محلی که از همش عالی تر همون خم مرغهای تازه بود یک دنیا می ارزید ! فقط دوست داشتیم همونجا بمونیم و هیچ جا نریم!

افتادن دنبال مرغ و خروسا و دادن غذا بهشون و فرغون بازی تو مزرعه وای وای خودت تصور کن دیگه که ما اون وسط چه حااالی داشتیم!

حالا دیگه نزدیک ماسوله بودیم و خودمونو سانتال مانتال کردیم و پیش به سوی ماس.وله زیبا !

خدا رو شکر خلوت بود و ما با اون نم نمای بارون بیشترین فیض ممکن رو بردیم!

قدم به قدمشو دوست داشتم .همه خونه هاش و مغازه هاش و حتی کلوچه گرمش

فقط و فقط ناهار رو ما تو هتل ما.سوله خوردیم و مسلما" غذای شمالی سفارش دادیم که بچه ها خوششون نیومد .حالا هر چی من قسم و داد و بی داد به پیر و پیغمبر اینجوری نیست اینا خوشمزه نبودن! بعضیاشون که میگفتند نمی ارزه این همه راه بریم خاور خانم! دیگه با التماس راضیشون کردم که اونجا منظرشم خیلی زیباست و هر کی دوست نداشت تن ماهی بخوره!

حالا تو دلم خدا خدا میکردم خاور خانم با منظرش خوب باشه و ضایع نشم!

این مسجد زیبا روو دوست داشتم ساعتها نگاه کنم!

 

 

 

خوشمزه ترییییییین کلوچه ای که خورده بودم !البته همون لحظه که از تنور آورد بیرون داد دستمون !به نظر کلوچه های فو..من فقط گرمش خوشمزست

و ابن هم روبروی خونمون بعد از اومدن کلی بارون که دیگه رودخونه پر از آب شد و ما هیچ راه برگشتی نداشتیم و باید تا جاده اصلی پیاده میرفتیم تا مینی بوس سبک باشه و تو گل گیر نکنه!

چند تا از بچه ها که رفته بودند کفشاشونو در آوردند و شلوارا رو تا زانو زده بودند بالا و تو آبا راه رفته بودند .

مینی بوس هم به سلامتی و میمنت گیر کرده بود و با هزار بدبختی درش آوردند .

و باز شروع به خوندن و رقصیدن و پیش به سوی رود..خان!!!!!!!