فلفل خانم
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر میکنین بندریا یا همون جنوبیا یا شاید فقط شهر ما اینجوری میشند در موقع هیجان یا همین که چند نفر دور هم باشند یا باید بهشون خوش بگذره چی کار میکنند؟

جواب: اگه مهمونی باشه خونه هر کی یه ارگ با خودشون میبرند و همه با هم باهاش میخونند! اگه تو باغ باشه باز هم رگ رو میبرند و باهاش میخونند!

حالا اگه تو جاده باشی چی گیتار زن هم باهات نباشه چی ؟ ارگ هم که بزرگه نمیشه ببری چی؟ یه تنبک گنده که ما بهش میگیم دهل ! از اونا که هر دو طرف تنبکه نمیدونم شما چی میگین بهش همونو با خودمون بردیم !

وقتهای بی کاری مشغول تنبک زدن و رقصید بندری بودیم!!!

آقا ما آرامش و همه چیزمون همینه !

داشتیم به جاده زیبای اسالم نزدیک میشدیم از همون اول جیغ ما شروع شد از هیجان ! دیگه نمیشد اصلا" رقصید! آهنگ عاشقونه بندری با صدای عاشقانه تر بچه ها ! با نگاه های یواشکی دختر پسرا!

با تپه های سبزی که تا جایی که نگاه میکردی زیبایی بود و زیبایی!

پر از مه نمیدونم بهشت میخواد چه جوری باشه!

یهو رسیدیم به یه روستا با خونه های شیروانی کوچک! با دود کشهایی که حتما"‌داشتند ناهار ظهرشونو آماده میکردند .همون جا نگه داشتیم پیاده داشتیم همه داشتند میدویدند میدویدند احساس میکردیم تو دنیا نیستیم هر کسی واسه خودش داشت کاری میکرد یکی رفته بود با گاو حرف میزد ! یکی افتاده بود دنبال بوقلمون ! یکی دنبال مرغ و خروس ولی هیچ کس دوست نداشت اون لحظه ها تموم بشه!

فکر کن که رفته باشی تو کارتون هایدی! فکر کن که خواب دیدی و رفتی تو بهشت!

هوا خنک رو به سرد ولی تمیز تمیز میخواستی فقط نفس بکشی و وایسی تا نم نمای بارون آروم آروم بشینه رو صورتت!

همونجا نشستیم و از نان بربری تازه و پنیر محلی و خامه محلی و مربا آلبالوی خونگی که بهمون دادند رو خوردیم.خوشششمزه ترین صبحانه ای بود که خورده بودم ! با اون چای تازه و داغ تو اون هوای عااالی !

با چند تا از دخترا رفتیم تو روستا فکر کنم رو هم رفته یه 10 12 تایی خونه بود!

روستا حتی اسم هم نداشت .رفتم ببینم توی این بهشت کوچیک که زندگی میکنه خونشون چه شکلیه!

زیباترین خونه که یه مزرعه کوچیک کنارش بود رو انتخاب کردم رفتم ه سمتش آروم آروم بود فقط صدای آب به گوشم میرسید رودخونه کوچیکی که آهنگش واسم زیباترین آهنگ بود!

صدا زدم کسی اینجا نیست کسی نیست! و همزمان دورینم هم دستم بود و داشتم فیلم میگرفتم.

یکی از اونور داد زد نه نیستند گفتم خانوم من میتونم بیام پیشتون گفت بیا!

از این ور رودخونه دویدیم رفتیم اونور سلام کردم مشغول خانم میان سالی  بود داشت ناهار ظهرش رو درست میکرد .گفتم اینجا خیلی قشنگه شما تو بهشتین!

با لهجه زیباش گفت چیش قشنگه!!!

گفتم همه چیش همه چیش!

ناهار کباب داشتند و داشت برنج رو می شست چکمه های پلاستیکی پوش باد احساس میکردم زن خیلی قوی باید باشه!

در اتاقشون باز شد یه زن جوون با یه نی نی کوچولوی زیبا اومدند بیرون .دخترش خیلی ناز بود اسمشم ملینا بود.با کوچولوش کلی بازی کردیم .اطراف خونه پر بود از بره های سفید که رنگشون به سفیدی برف بود!

اسم روستاشون کرمان بود که بومی های اونجا بهش میگفتند کرمون!

بعد از چند ساعت دوباره سوار مینی بوس شدیم انگار که بهمون امپول انرژی زده بودند .

باز تو راه یه جنگلی بود نمیدونم چی بود انقدر مه بود که نمیدونستم چیه ولی تصور کن توی این جاده مه آلود ببینی یه نفر تنها نشسته و داره بلال کباب میکنه! تنبک و برداشتیم و تنبک زنون و رقصون رقصون پیاده شدیم آقاه مات و مبهوت نشسته بود شاید هم ترسیده بود که این دیوانه ها از کجا اومدند!

انقده رقصیدیم و خوندیم و خوندیم .دیگه شده بود یه صف پر از ماشین .بلال فروش هم خندون که همینجا برقصید تا مشتری واسم بیاد!

همه چیز عااالی بود همه چیز به بهترین نحو زیبا و دوست داشتنی!