سفرنامه 1
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

از دبی پروازمون به سمت شیراز بود 5 روز اونجا بودیم و حسابی فامیل دیدیم و خوردیم و خوردیم.

نصف بچه ها با ون که از 6 ماه قبل رزرو کرده بودیم از ولایت اومدن .تعدادمون 16 نفر بود که کوچکترین فرد 21 سال و بزرگترین 36 ساله بود .

وطایف مشخص شده بود و هر کسی هر کاری رو بهتر میتونست انجام بده رو نوشته بود .

بزرگترین فرد سفر لیدر گروه بود.کوچکترین فرد سفر امور مالی رو به عهده داشت که خداااییش عااالی بود و خرج سفر ما با اینکه بهترین چیزا رو میخوردیم و بهترین غذها رو خوردیم 350000 واسه 10 روز بود.(البته به جز خرید های فردی و سوغاتی)

این مبلغ شامل غذا و کرایه راننده و محل اقامتمون بود.البته یکی از دلایلی که خرجمون  کم شد این بود که ما تو روستا بودیم بیشتر و خونه هایی که میگرفتیم خونه های روستایی بودش.

مامور بهداشت داشتیم که خیلی با نمک بود مریم مامور بهداشت بود.

خب ما واسه دستشویی تو راه زیاد میرفتیم که دیگه لازم به گفتن نیست که چقدر کثیف بود اکثر جاها (دستشوییهای عمومی).

واسه همین مریم یه کیسه داشت که توش یه بسته مایع دتول -یه بسته دستکش یک بار مصرف-صابون مایع -از این دتول کوچیکا که دست رو ضد عفونی میکنه- دستمال توالت -آفتابه - تاید!

فکر کنم کل دستشوییهای مسیر رو ضد عفونی کردیم! 2 نفر اول که میرفتند دو تا دستشویی رو ضد عفونی میکردند اگه یکی بود هم یکی.توی آفتابه دتول رو با آب قاطی میکردند و کل دستشویی و شلنگ و اینا رو ضد عفونی میکردند ولی خب با خیال راحت به کارمون ادامه می دادیم نیشخند

یکی دیگه از کارهایی که مامور بهداشت انجام میداد هر 2 ساعت یک بار میگفت وقت مام یا اسپری هست و پسر و دختر مشغول خوشبو کردن خودشون بودن!

مامور آب هم داشتیم که باید همیشه چک میکرد آب و یخ داریم یا نه و خدا رو شکر خیلی خوب بود هیچ وقت بی آب نموندیم اونم آبهای سرد.

پسرک هم دکترمون بود! هر چی قرص و شربت بود از دبی خریده بود و با خودش برده نمیدونم چه قرصی بود که ما نوبتی مریض میشدیم سرما میخوردیم بعد دو تا قرص میداد خوب میشدیم!

فلفولی مامور حضور غیاب و چکینگ وسایل بود که کسی یا وسایلی جا نمونه!

مامور خرید هم داشتیم که با مامور مالی با هم خرید میکرد و چیزهایی که لازم داشتیم یا تموم میکردیم میرفتن میخریدند.

خواهر فلفولی کد بانوی سفر بود که کلی بنده خدا زحمت کشید.من هم مسیر رو میگفتم و طبق جاهایی که بهم پیشنهاد داده بودین مسیر رو مشخص کرده بودیم  که عااالی بود هر چند که جنگل ابر و دریاچه چورت رو نرسیدیم ببینیم چون ما بیشتر گیلان بودیم.و این دو جا رو گذاشتیم واسه سفر بعدی خدا بخواد.

سفر ما از شیراز شروع شد و به سمت شهرکرد رفتیم .شب اول رو تو چادر خوابیدیم که عااالی بود و من خیلی دوست داشتم.شده بود عین خاله بازی که هر کی خونه خودشو داره .با اینکه شهرکرد هوا سرد بود ولی چادرمون خوب بود و اصلا" سردمون نشد .شام رو همونجا درست کردیم.اون پلاستیکه که توش آب جا میگیره هم پر از آب کردیم و آویزون کردیم به درخت که واسه ظرف شستن و مسواک زدن و دست و رو شستن خیلی خوب بود.

صبح با صدای زیپ چادر پشت سری که توش خانم بزرگ مریم و خواهر فلفولی بود از خواب بیدار شدم .از ساعت 6 تا 6:30 به صورت بی وقفه این زیپ باز میشد بسته میشد باز میشد بسته میشد! وااای دیگه من مرده بودم از خنده .داد زدم چه خبره دارین چی کار میکنین خواهر فلفولی گفتش زیپ چادر ما خرابه دارم امتحان میکنم وااای انقدر خندیدم گفتم تو اگه ین پشتککار رو تو زندگیت داشتی الان پرفوسوراتم گرفته بودی خب بنده خدا نیم ساااعت صبح کله سحر بی وقفه داری زیپ باز و بسته میکنی! دیگه این شده بود سوژمون حالا تو اون سرمای صبح کی جرات داشت کلشو از چادر گرم و نرمش بیاره بیرون و 1 کیلومتر راه بره برسه به دستشوووویی !!!

کلی لباس پوشیدیم و خندون خندون کارمون رو انجام دادیم صبحونه خوردیم و پیش به سوی همدان و غار علی صدر.

ناهار رو پل زمان خان رفتیم اونجا هم خانم بزرگ واسمون یه غذای خوشمزه درست کرد .شب رسیدیم همدان .عاااااشق همدان و مردمش شدم .اول اینکه شهرشون خیلی آباد بود یعنی ما ساعت 11:30-12 رسیدیم ولی شهر شلوووغ بود.عین شیراز که ملت وسط بلوار قالی انداختن اومدن پیک نیک, همدان هم همینجوری بود.

مردمش هم خیلی خیلی مهربون بودند یعنی اون چند نفری که ما بهشون بر خوردیم خیلی خوب بودند وهمونا باعث شدند ما بیشتر عاشق شهر زیبای همدان بشیم .و هی میگفتیم به افتخااار مردم خوب همدان و شهر همدان و همه با هم دست میزدیم نیشخند

فقط مشکل گرفتن خونه تو همدان بود که دیر رسیدیم بعد از کلی خستگی راه دومین خونه رو که دیدیم رفتیم.خونه قدیمی بود دو طبقه کوچیک پسرا پایین موندن چون کثیفتر بود دخترا بالا. همین که از مینی بوس پیاده شدیم همسایه بغلی به آقایی هم بیرون اومد .یهو به فری (دنی در موردش  حررف زده) یکی از پسرهای فامیلمون گفت عجب هیکلی داری تو !

همینجور داشت با پسرا خوش و بش میکرد همه رفته بودن تو من و یکی دیگه از پسرا رفته بودیم یه چیزی برداریم که یهو آقاه پسر رو گرفت که بیا خونمون هیچ کس نیست بیا تو چشام قطره بریز! من پشت مینی بوس بودم مات و مبهوت که نکنه حالا به همه مردامون تجاوز بکنه بی ناموس بمونیم!

پسره هم میگفت به رانندمون میگم بیاد قطره بریزه واست!

حالا دیگه نمیدونیم بین راننده و همسایه چه اتفاقی افتاد چشمک بیچاره حالا شاید منظوری هم نداشته ولی نگاش به پسرا یه جوری بود خبنیشخند

بعد از صبحونه یه گشتی با ون زدیم تو همدان وبعد رفتیم آبشار که ناهار رو تو رستوران ساعی خوردیم بهترین غذای همدانیها هم دیزی بود که خدااااییش خیلییی خوشمزه بود البته چیزای دیگه هم خوردیم که همش خوب بودن ولی این دیزیه یه چیز دیگه بود .

بعد از خوردن ناهار و گشت و گذار کنار آبشار رفتیم به سمت علی صدر!