مهمان عزیز
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یک عدد مهمان بلا شده داااریم ما امشب میرسه فکر می کنین کی میتونه باشه ؟ آفرین آفرین خااانم بزرگ دارن تشریف میارند.هنوز نیومده هنوز فرودگاه نرفته برنامه خریدش رو تنظیم کرده بهم میگه فردا منو میبری عااااشق همین انرژی تموم نااااشدنیشم خب من ماچ

خبر بعدی اینکه من دو روزه لب به گوشت و مرغ و ماهی و تخم مرغ و کلا" هر موجود زنده ای به جز گیاه نزادم نه تنها من بلکه شوهرک و پسرک هم همراهیم کردند وخیلی سخته ها خیلی هی هی یادت به خیر مک دونااالذز یادش به خیر چلو کبااااب آبشار وای وای استیک خدایا سنی  سنی ببین چه به روزم آوردی هی هی

ولی دیگه مردیم از نخود و لوبیا و حبوبات خوردن دیگه خودتون حسابش کنین ما چه وضعی داریم .الهی بگردم دیشب گفتم خب بچه ها فردا می خوام لوبیا درست کنم یهو دیدم جفتشون نگاه مظلومانه ای کردند و گفتند ما امروز و دیروز آسایش نداشتیم زشته نمیتونیم کار کنیم مردیم شکممون باد داره نیشخند حالا گفتم روز جمعه رو میتونین غذای مورد علاقتونو بخورین وقرار شده تو ماه 1 هفته ما وگان باشیم.

این سویاهای تیکه ای که بزرگ هستند مزش عاااالیه خیلی خووشمزست .مرسی سنی جووونم ماچ

خب و اما باز فلفل خانم واستون سوتی داره!

چند شب پیش یک خانمی از آشناهامون فوت کرند البته پیر بودنا مریض هم بودند خیلی من زیاد نمشناسمشون وچند باری دیدمشون .ولی چون همیشه خونه مامان بزرگ فلفولی بوده و واسشون غذا درست میکرده خانواده فلفولی خیلی دوسش دارند .

مامان فلفولی هم بهم زنگ زد و گفت حتما"‌بهشون زنگ بزنین و تسلیت بگین.

منو فلفولی هم کنار هم نشستیم و من تلفنشونو گرفتم یه دختری گوشی برداشت دختر بزرگا بعد گفتم ببخشید شما کی هستین گفتش من کفتری هستم (حالا مثلا" یه فامیلی بهم گفت ) گفتم خب کدوم کفتری ؟! گفت کفتری هستم من! گفتم خب میدونم کفتری کدووومش؟؟؟ گفت آهان من فاطمه کفتری هستم! واااای که دیگه مننن مردهههه بودم از خنده! فکر کن یکی زنگ بزنه به خونتو بگی من فلانی ام(‌فامیلتو بگی)خنده خب بعدش گفتم میتونم با اقدس خانوم صحبت کنم ! حالا کم کم هم داشتم میخندیدم نمیدونستم چی کار کنم فلفولی هم عصبانی هی منو وشگون میگرفت که نکن نکن بدتر خندم میگرفت .بعد یهو اقدس خانوم گوشی رو برداشت نمیدونستم چی بگم اصلا" هر چی در مورد تسلیت گفتنه یادم رفته بود!

گفتم سلام اقدس خانم خوب هستین تسلیت میگم بهتون بعد یهو گفتم حالا بهتر که مردند !!!!!

واااای دیگه فلفولیییی داشت خودشو میکششششت .هوووول کرده بودم گفتم ااا منظورم اینه که مریض بودن راحت شدند !

ولی خب دیگه سوتی رو دادم زنگ زدم طرف گفتم بهتر مامانت مرد!

و اما بگم از سوتی دختر خاااله که خدای سوتی هستند ایشون:

یه بار دختر خاله یه دوستی داشته فامیلیش جلالی بوده تو مدرسه هم صداش میکردن جلالی دیگه .یه روز زنگ میزنه خونه دوستش میگه الو سلام منزل جلالی میگن بفرمایید میگه ببخشید جلالی هستش؟!

اینام فکر میکنن یکی با باباشون کار داره گوشی رو میدن بابای جلالیقهقهه

یه بار دختر خاله با 3 تا از دوستاش معلم خصوصی گرفته بودند.خالم 3 لیوان شربت میریزه میده به دختر خاله ببره.

شربت رو میزاره دوستاش هر کدوم یکی بر میدارن میمونه دختر خاله و معلمش!

یهو دختر خاله دست میکنه شربت برداره که دوستش میزنه رو دستش .دوستش خندش میگیره میاد بیرون اون یکی دوستشم خندش میگیره میاد بیرون دختر خاله هم از خنده اینا خندش میگیره میاد بیرون معلم واسه خودش نشسته بوده!

بعد وسط خنده دختر خالم میگه بچه ها من نمیدونم چرا مامانم واسه آقای احمدی (معلمشون) شربت درست نکرده!!!!

حالا بیا و بهش بفهمون عزیییزم مامانت واسه تو شربت درست نکرده !