یک روز با کلی انرژی مثبت
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سه شنبه شب لباس مباسامو برداشتمو پیش به سوی خونه سنی که برم اونجا شنا کنم بلکه ورزشکاریتر بشه هیکلمون تازه بار اولمم بود یک عدد خونه کوچولو که پر از محبت و مهربونی و زندگی با دو عدد زوج مهربون .آقا از لحظه ورود به استخر ما حرف زدیم و حرف زدیمو حرف زدیم آخه میدونین که حرف زدنم کلی کالری میسوزونه .منم به فلفولی شب گفم وای خیلی خسته هستم بس که شنا کردم نمیتونم دیگه امشب و فردا شب دوچرخه بزنم!

این سنی ما یک قرمه سبزی گیاهی درست کرده بود واااای که هنوز طعمش تو دهنمه ها فوق العاده بود جالب اینجا بود که به جای گوشت از تکه های سویا درشت استفاده کرده بود که عین خود گوشت بود! و خیلی خوشمزه.

خلاصه که صبح که از خواب بیدار شدم انگار زده بودنم به شارژر انقدر که انرژی گرفتم من از این دختر.مرسی سنی خوشگل و مهربونم قلبماچماچ

مهمانهای تابستونیم هم دارند میان و من کلی منتظرشونم خانم بزرگ خانم کوچیک و دختر خالم که کلی هم جوکه واسه خودش .

این دختر خالم رشتش مدیریت کودکستان یا نمیدونم مهدکودک یه همچین چیزاییه .بعد اون روز به من میگه از همه درسی که خوندم یه چیزی رو خیلی خوب یاد گرفتم میگم آآآفرین باریک الله چی یاد گرفتی خب همون یه چیز هم خوبه .

میگه یاد گرفتم واسه یه بچه ای رو که گریه میکنه چه جوری رفتار کنم که دیگه گریه نکنه!

میگم آآآآرین این که عااالیه خب روششو به منم بگو .

میگی هیچی میکنیش و یه اتاق میزار یهر چی دلش بخواد گریه کنه جیغ بزنه تو هم هیچ کاری به کارش نداشته باش خودش خسته میشه!

مامانا واقعا"‌این روششه؟! یا اشتباه به اینا یاد دادن؟!

چند روز پیشا با یکی از دوستام صبحونه رفتیم رستوران چیزی که اینجا خیلی مرسومه و خیلیا واسه صبحانه میرند رستوران اینم عکسش

پیشنهاد میکنم اومدین اینجا صبحانه رستورانا رو از دست ندین عااالی بود