کودکی دلم برات تنگ شده!
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

شادی جون نوشته بودن از کودکیمون بنویسیم من قبلا" در مورد کودکیم و شیرین کاریهام نوشتم.

ولی با خوندن این پستش شدلم خیلی گرفت .

و میتونم بگم اولین چیزی که یادم اومد از دورن خوش کودکیم کوچه پس کوچه های خیابون ارم هستش با اون سرو های بلند که حتی وقتی برف میومد کوچمون سبز و سفید میشد .

بازی با بچه های همسایه اونم با چه جدیتی برگهای رنگی رنگی باغچه رو میکندیدم و تیکه تیکه میکردیم توی قابلمه های کوچیک پلاستیکی و غذاهای رنگی رنگی درست میکردیم در تمام طول بازی سعی میکردیم اون چادر کوچیکی که مامانمون واسمون دوخته رو از سر برنداریم که خانم تر به نظر بیایم!

آخ که چه عشقی داشتم بار اول که کفش تاق تاقی پوشدیم خوب یادمه رنگش سفید بود با مرواریدهای سفید و طلایی پامو محکمتر به زمین میکوبوندم که صداش رو همه بشنوند!

زمستونهای سرد کنار بخاری زیر پتوی آبی رنگ با مامانم چقدر با هم دیگه خوش میگذروندیم هر چی فکر میکنم یادم نمیاد تو بچگی بهم کتک زده باشه یا حرف تندی زده باشه چقدر صبور بود!

وای که وقتی بابام میومد چقدر خوشحااال بودم .مخصوصا" اون موقع که تازه ماشین پاترول خریده بود اوووه فکر میکردم مرسدس داریم ما هی میگفتم بابا خودت بیا دنبالم مدرسه!!!

آخی چه دنیایی بود با بچه های مدرسه چقدر دعا و نذر میکردم تا منون نبرند پای تخته یا دست و پام چقدر لرزییید الکی الکی!

چه خر بودم که نمرم اگه کم میشد گریه میکردمااا اه اه مامانم میگفت بزرگ بشی یادت میره باورم نمیشد!

یه بار 19.5 گرفتم انقققققده گریه کردم که چرا 20 نشدم خانم معلمم زیرش ننوشته بود هزار آفرین نوشته بود آفرین!

بعد بابام گفت 19.5 داداش 20 هستش و دیگه آروم شدم.

اون مهرها رو هم واسه شما میزدن تو دیکته؟!شکل اردک بود کارتونی نوشته بود هزار آفرین صد آفرین چه عشقی بود روزی که اینا رو مهر میکردن تو دفترم هر روز با مامانم تعدادشو میشمردیم.

یه بار دنی اومده بود شیراز تازه مانتو میپوشیدیم دنی هم که واسه من خیلی خوووشتیپ بود مخصوصا"‌اون کلیپس کوچولوها رو که میزد زیر چونش فکر میکردم این آخر خوشتیپیه آرزو داشتم یه دونشو داشته باشم.از کودگی مرتب بود کیفش انقده تمیز و منظم بود .هر روز خودمون دو تا میرفتیم ساندویچ میخوریدیم هر روووز چقدرم خوشمزه بود ساندویچش همه همبرگریها توش جعفری داشت فقط اینجا توش کاهو بود!

کاست اندی خوشگل محلمون تازه اومده بود ما همش اونو گوش میکردیم.بچه تر که بودیم همش عروسک بازی میکردیم عروسکهایی که عمه بابام واسمون درست میکرد با چوب و کاغذ و پارچه! کوچولو کوچولو واسشون خونه درست میکردیم واسه هر کدوم یه اتاق!

از خانم بزرگ بگم که دیواری نبود توی ولایتمون که این خانم بزرگ ازش بالا نرفته باشه!

همه دیوارها رو امتحان کرده بود! از همون کودکی ددری بود همیشه پشت سر بابام باهم داشتن میرفتن کوه یا با پسرا فوتبال بازی میکرد.

جایی بود رییسمون بود دیگه من که ازش کلی میترسیدم.

خیلی هم جیشو بود همیشه جیش میکرد .تو ماشین تو خونه تو باغ هر جایی که دستشویی دیر بهش میرسید جیش میکرد!

الان خانم بزرگ یه خاطره بهم گفت.وقتی کوچیک بودم از دبی که میومدم خانم بزرگ میومده پیشم بعد میگفته بیا بازی مهمون مهمونی من میشم مهمان تو میزبان! بعد از همین طریق شکلاتا و چیپسهای منو میخورده !!! پر رو خجالت هم نمیکشه اینجوری گولم میزده ها!میگه همه بازیمون همین بوده که من در میزدم میومدم تو و تو به من خوراکی می دادی بازی تموم میشد!

یه بارم عموم اینا خونشون تو سربالایی بود ما با ماشین منتظر خانم بزگ بودیم یکی از پسرهای فامیل هم با هامون بود خانم بزرگ دوید دوید یهو دیدیم سرعتش کم شد و شرت سفید خوشگلش اومده بود پایین! کش شورتش در رفته بود!

 

داداش دنی هم از کودکی بازیهای جنگی دوست داشت! همش میگفت مثلا" جنگه تو جبهه هستیم منو دنی هم ملاایم و لطیف خوشمون نمیومد میخواستیم فقط خاله بازی کنیم.

ولی با این خانم بزرگ هر چی فکر میکنم یادم نمیاد خاله بازی کرده باشم چرا؟!!!!!

اداره بازی خیلی میکردیم توی زیرزمینه خونه بابابزرگم فکر کنم قبلا"‌دنی عکسشو گذاشته زیر زمینش خیلییی خوشگله.

الهی قربون فلفولی برم .فلفولی خیلی زود بزرگ شد همیشه بزرگ بود ! فقط یک بار با هم بازی هندی کردیم که اونم همش تو فکر این بود دشمنا رو بکشه به من محل نمیزاشت.

ولی کودکی دوران خوبیه که دیگه هیچ وقت بر نمیگرده.حتی الان جوونیمون هم خیلی خوبه لحظه لحظمونو باید لذت ببریم اگه همش به غصه و فکرهای الکی باشه خیلی تو پیری حسرت میکشیم خیلی!!!!