یک اولتیماتوم!
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

در پی نصایح شما بالاخره زنگ زدم باز به خواهرش که هر جور شده یک کاری کنین واسش و با بابات صحبت کن که بهش بفهمونه کارش اشتباه!

با دنی و خانم بزرگ و مریم و هر کی که حرف زدم گفتند بابا این حالیش نمیشه یعنی دختره و هر چی ما بهش می گیم که شوهرت از تو بدش میاد باهات این رفتارا رو میکنه انقدر مهربون نباش باهاش انقدر سنگشو به سینه نکش انگااار نه انگار و هی به من گفتند تو هم بی خیال شو که این دختره هیچ کاری نمیکنه! گفتم خب پس به زور ببرینش دکتر!

خلاصه که خواهره با باباش حرف میزنه که یه کاری کنین و بهش بفهمونین باباه هم میگه وقتی خودش میگه من از زندگیم خیلی راضیم من خیلی خوشبختم و هی از شوهرش تعریف میکنه چی میتونم بگم!!

و بهش میگن در هر صورت تو پدرشی و دخترت 11 ساله داره با تو زندگی میکنه پس باید دخالت بکنی باید باهاش دعوا بکنی. خلاصه که آمپر باباشو به 1000 میرسونن میفرستنش خونه! و داد و بی داد به دختره که تو هیچی نمیفهمی غرور نداری شخصیت نداری!شوهرت حتی نمیخواد باهات باشه نمیخواد بهت دست بزنه! آبرومونو بردی با این کارات بعد از کلی داد و بی داد دختره میگه خب چی کار کنم خودمو بکشم!!!!

ولی حرف باباش روش تاثیر گذاشت زنگ زد به من که فلفل میخواستم در مورد شوهرم باهات حرف بزنم چی بهش بگم ؟!منم گفتم بعد از اینکه شنیدم شوهرت چه فکرایی در موردت میکنه و خیلی ناراحت شدم گفت منم خیلی ناراحت شدم ناراحت

گفتم خب چرا اون باید بگه از تو خوشش نمیاد گفت اینو گفته مگه؟

من:آره گفته مگه بهت نگفتن

دختره:آره گفتن ولی نه مستقیم! حالا چی بگم به شوهره؟!

من: برای اولین بار در طول زندگیت محکم باش و محکم حرف بزن با صدای بلند نه مظلومانه! برای اولین بار از حق خودت دفاع کن!

بگو اگه منو دوست داری تا آخر عمر با همه شرایطت میسازم .ولی لگه منو نمیخوای بهم بگو و تکلیفمو روشن کن و ولم کن!

دختره: ولم کن؟!!! مگه الکیه من همینجوری که دست از سرش برنمیدارم!

من: خب بهش بگو من کم کسی نیستم که تو بخوای واسم انقدر کلاس بزاری از هر لحاظ از تو بالاترم از نظر تحصیلات و پول و حتی هنوز هم انقدر بر و رو دارم که پسرا میفتند دنبالم ....

دختره: باشه بهش زنگ میزنم خبرت میکنم

زنگ زده گوشی رو روش برنداشته

من که رسیدم خونه شوهرش اونجا بود زنگ زد و گوشی رو دادم به شوهرش من تو اتاق بودم و از تو حیاط صدای شوهره رو میشنیدم!

شوهره: بله چی میگی؟ حوصله ندارم سرم و دندونم درد میکنه .ساکت باش انقدر غر نزن!

تو همیشه غر میزنه این کارته این دفعه که اومدی هم همش غر زدی.

هیچ وقت نمیخواستم از اولشم نمیخواستم.

من که بهت گفته بودم نگفته بودم.

باید مستقیم میگفتم از حرکاتم و رفتارام باید میفهمیدی!

هر کاری دوست داری بکن.برو شکایت کن برو شکایت کن!

 

دیگه بقیشو نشنیدم دختره زنگ زد به من

من:چی گفت

دختره: همون حرفا رو بهم زد!

من: تو چی گفتی؟

دختره:بهش گفتم چرا زودتر بهم نگفتی اونم گفته باید از رفتارام و حرکاتم میفمیدی.

بعد هم گفتم پدرتو در میارم میندازمت زندان حق این همه سالمو ازت میگیرم این همه سال که یک قرون خرجی بهم ندادی!

الان فقط به فکر پسرمم !

من: پسرت از اولش هم بابا نداشته نمیتونم بگم ناراحت نباش ولی بی خیالش شو به خودت برس و مثل یک دختر مجرد زندگیتو بکن!

درد دل بکن همه حرفات رو نریز تو دلت!

 

اینا اتفاقهای دیشب بود.

و اما امروز صبح دختره از پسره یک وکالت داره واسه خونش که فردا داره میره محضر تا سند رو به نام خودش بزنه ! و فعلا" گفته کاری دیگه به کارش ندارم و دیگه بهش زنگ نمیزنم !هنوز تصمیم طلاق قطعی نشده