یک زن!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

قبل"‌دنی در مورد این دختر فامیلمون گفته بود که شوهرش ولش کرده و بهش توجه نمیکنه و این هیچی نمیگه !

حالا این دختر مهمونمه بزارین از اولش بگم خلاصشو واسه اونایی که نخوندن یا یادشون رفته.

پسره عاشق یه دختر چینی بوده و حتی با هم چند سال زندگی کردند مامان پسره اجازه نمیده دختره رو بگیره و این میشه که به مامانش میگه باشه هر کی که گفتی رو میگیرم!

اونا هم این دختر بیچاره رو معرفی میکنند .اون موقع دختره 16 سالش بوده و پسره هم 16 ازش بزرگتر بوده و در کمال ناباوری قبول میکنه!

دوران نامزدی که میشه پسره به دختره میگه من تو رو نمیخوام دختره هم اولین تجربه عشقیش بوده و گریه زاری که تو رو خدا ولم نکن و با هر شرایط تو میسازم!

دختره که شد 19 سالش ازدواج میکنند یک ماهی دوماد میشینه و برمی گرده دبی (اینجا کار میکرده) خیلی راحت میتونسته اقامت دختره رو اینجا جور کنه ولی میگفته خونم کوچیکه نمیتونم بیارمت! در صورتیکه اصلا" هم خونش کوچیک نیست و یک زوج به راحتی توش زندگی میکنند.

مشکل اینجا بوده که دخترک از همون اوایل نامزدی اعتماد به نفسش رو از دست میده و فکر میکنه که پسره خیلی ازش سره در صورتیکه هییییییییچ امتیاز مثبتی پسره نسبت به دختره نداره.

فقط شاید تو ایام نوروز 15 یا 20 روز دختره میومده پیش شوهرش.دخترک 19 ساله حامله میشه و همه ایام بارداریشو تنهایی سپری میکنه و حتی لحظه زایمانش هم پیشش نبوده.

یه بارکه منم تو همون ایام نوروز دبی بودم رفتم خونشون .رفتار دختره افتضاح بود و پسره افتضاحتر! فکرکن دختره مثلا" میگفت علی علی بهش دست میزد صداش میکرد یهو پسره انگار که چندشش بشه میگفت بهم اینجوری دست نزن چندشم میشه ! و دختره لبخند می زد و هیچی نمیگفت حتی ناراحت هم نمیشد!

یا مثلا"‌میگفت سیگار میخوارم دختره سریع آماده میشد بره بخره واسش! اصلا" پسره نگاش نمیکرد!! انگار نه انگار بعد 1 سال دارن همدیگرو میبینند!

حالا اینا چیزایی که من دیدم خدا میدونه چند تا از این رفتارها داره .الان 11 ساله از ازدواجشو میگذره پسرش 10 سالشه و همش تنهایی بزرگش کرده باورتون میشه که تا حالا به این مرد نگفته تو چزا رفتارت با من اینجوریه! یا تا حالا نگفته تو ا1 ساله با من ازدواج کردی داری اینجا کار میکنی که پول در بیاری دیگه ولی تا حالا 1 قرون هم به منو بچت ندادی!

دختره بعد از ازدواجش درسش رو ادامه داد با اینکه بچه کوچیک داشت درس می خوند کار میکرد تازه نمره اول هم شده تو دانشگاه تونسته با پول خودش یه ماشین هم واسه خودش بگیره.از وقتی ازدواج کرده هم خونه پدر مادرش زندگی میکنه و جالب اینجاست که حتی پدر مادر دختره هم کوچکترین اعتراضی به این بشر نکردند میگن اگه بهش چیزی بگیم دخترمون ناراحت میشه و فکر میکنه اینجا مزاحمه!

دختره پارسال تصمیم گرفت واسه خودش خونه درست کنه وسط خونه مادرشوهرش رو دادن به پسره اینم میگه خب این زمین که هست همینجا خونه درست میکنم.

میره دنبال وام میگن باید زمین به نام خودت باشه تا بهت وام بدین به شوهرش میگه و مادر شوهرش اجازه نمیده زمین رو به نامش بکنند میگه نه نمیشه یعنی بعد از این همه سال زندگی بدون اینکه خرجشو بدن یه تیکه زمین کوچیک وسط خونه که هیچ کی هم نمیتونه ازش بخره رو حاضر نشدند به نامش کنند.

حتی شوهره وقتی میبینتش دوست نداره باهاش هم بستر بشه!

حالا اینا هیچی خب تو زنتو دوست نداری خب حداقل به بچت که کاردستی خودته که مییتونی محبت کنی.یعنی این بچه رو میبینه انگار نه انگار نه بوسی نه قربون صدقه ای.

حالا این زوج مهمون من هستند و من هر روز دارم حرص میخورم انقده به دختره نصیحت کردیم همگی که احمق این که خوبی نیست که تو میکنی زندگی خودتو به گند کشیدی یه عرضه ای از خودت نشون بده.حداقل بگو تکلیفتو روشن کنه!

الان چند نفر هستند که همش دنبال دختره هستند و یه بار انقده گریه کرد گفت خیلیا هی بهم مسج میدن و میگن دوستت داریم محلشون نمیزارم جواب نمیدم ولی واسم سخته که منی که شوهر دارم به چشمه یه مجرد بهم نگاه میکنند.

به نظر من تنها راهش طلاقه همین ول یبه هیچ عنوان دختره زیر بار نمیره!

اعصابم داغونه به خدااا دلم واسش خیلی میسوزه حتی واسه پسره که انقدر احمقه هم دلم میسوزه که خدا بهش شعور نداده!

نظر شما چیه میشه دختره کاری کنه که توجه شوهرشو جلب کنه؟!