عروسی دنی 3
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سلام دوستای گلم ببخشید از اینکه کلی دیر کردم.کلی مریض بودم نزدیک بود دوستتون رو از دست بدینااچشمک خلاصه که من 100 تا جون دارم و هنوز در خدمت شما هستم.

بریم سراغ ادامه مطلب:

بعد از وارد شدنم به سالن اولین کسی رو که دیدم مامان دوماد بود که خیلی خیلی خانم مهربونی هستند اومد بغلم کرد گفت کجا بودین مادر خیل یدیر کردین مهمونا خیلی وقته اومدن فکر کنین تو کارت چون نوشته بودن ساعت 8 همه سر ساعت 8 اومده بودن!!

دیگه من سریع یکی رو فرستادم بگم آهنگ ملایم رمانتیک بزاره که واسه ورود عروس و دوماد مناسب باشه .یهو دیدم داره آهنگ بندری غمگین میزنه وااااای دوست داشتم سرمو بکوبونم به دیوار باز دوباره یکی دیگه رو فرستادم آهنگ رو عوض کرد یه اهنگ غمگین دیگه خوند!

خودم رفتم میگم آقای محترم اهنگ ملاااایم که واسه عروسیا عروس میاد تو نشنیدی مثل تو فیلماااا ! باهاش هم نمیخواد خوانندگی کنی آهنگشو بزن فقط  خودمم اینجا وایمسم ور دلت تا بدونم چی میزنی میگه نه خانم شما برو شما اینجا باشین استری میگیرم!!

ما هم رفتیم و آهنگ ملایمو زدن دنی و مارکو . ساقدوشهای خوشگلشون هم پشت سرشون بودند قبل از اینکه وارد بشند هم هی به دنی گفتم لبخند یادت نره به زور هم که شده لبخند بزن عروس بد اخلاق خوشگل نمیشه!

دنی هم که دیگه لبخند از رو لبانش بیرون نمیرفت همه چی مرتب بود حیف که قاطی نبود فقط اصلا" من نمیدونم چرا همینکه مردا وارد عروسی میشن این عروسی گرمتر میشه یه آبادی دارند واسه خودشونچشمک

دیگه همین دیگه عروسی به خیر و خوشی تموم شد آخر شب هم عموم فقط اومد تو و کلی همه رو به گریه انداخت.

یه رسم جالب دیگه هم بگم اولین بار که عروس میره خونه شوهرش یا خونه مادرشوهرش باید حلوا بکشه به در خونش!

ما هم آخر شب رفتیم با عروس دوماد حالا دو در مادر دوماد میگه ای واااای حلوا یادمون رفت بیاریم نرین تو تا زنگ بزنم حلوا بیارن!! من هم گفتم مادر جان قربونت نصف شبی همین کیک خامه ای میکشه به در ول کن تو رو خدا تازه خامه خوشمزه ترم هست.میگفت نه مادر حلوا باید باشه حلوااا تا زندگیشون شیرین بشه ما هم همگی عروس و دوماد و خانواده داماد و ملت نشستیم دم در تا حلوا برسه !و خانوم دنی با کشید حلوا پا شو تو خونه جدیدش گذاشت .

دو روز بعد از عروسی دنی گفت خواب دیدم بابام واسم کارت تبریک فرستاده و عروسیمو تبریک گفته و آرزوی خوشبختی واسم کرده.

از فردای عروسی هم که همش مهمونی بود و مهمونی جاتون خیلی خالی بود که پست بعدی در مورد مهمونی مینویسم.