عروسی دنی 2
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شب دنی اومد خونه مادر شوهر من خوابید که خلوت تر بود.منم بهش توصیه کردم یه قرص خواب بخوره که رااااحت خوابش ببره شب قبلش هم من خورده بوده کلی راحت خوابیدم و صبح فرشششششش بیدار شدم.دنی خانم هم خورد! آرایشگر و فیلمبرداز از شیراز اومده بودن گل واسه ماشین عروس و دسته گل و گلهای ساقدوشا همه و همه از شیراز رسیده بود همه چیز آماده بود .صبح قرار بود ساعت 8 عروس خانم بیدار بشه.دیدم صدای غر غر خانم بزرگ میاد هر از گاهی یه فحش هم به من میدادن1

بععععله خانم به هیچ عنوان از خواب بیدار نمیشدند هی میگفته یه ذره دیگه یه ذره دیگه با هزااار بدبختی بیدار شده بود که تقریبا" دیر رسیده بودن .

یه ذره هم از کارتی بودن مجلس بگم .خب ورود به سالن کارتی بود اولش ورود کل بچه ها ممنوع بود با اعتراض بسیار زیاد ملت فقط ورود دخترکوچولوها اون هم از نوع غیر شیطونش ازاد بود!که خیلی خوب بود اینجوری.

واااای اگه بدونین مردم واسه گرفتن کارت ورودی چی کار میکردن دیگه ما هر شب برنامه داشتیم هی میگفتیم کاشکی کارتا رو میفروختیم خندهمثلا" باورتون نمیشه خودشون زنگ میزدن که میشه ما رو هم دعوت کنین یا واسطه میفرستادن ما رو هم دعوت کنین!! والله یه ذره غرور نمونده تو این ملتا !

ما همیشه عروسیامونو شیراز میگیریم و این اولین تجربه بود خیلی سخت بود که بخوای به همون مرتبی و خوبی اونجا بشه چون امکانات خیلی کمه.حتی دستمال واسه داخل لیوانا من از دبی اوردم دنی میگفت خیلی گرونه و به صرفه بود از اینجا بیارم.لیوانهای پایه دار دنی خودش خریده بود .شیرینی و کیک هم از یه شهر دیگه داشت میومد!که وقتی رسید هم خوشمزه و هم تازه بود فقط چون داشت از جای دیگه میومد انتخاب مدل کیک واسش خیلی سخت شده بود.

واسه غذا هم یکی از فامیلامون که رستوران داره همه چیچزو آماده کرده بود که خداییش سنگ تموم گذاشت به جز آشپز خودش یه آشپز از شیراز اومده بود و باز یکی دیگه از آشناها که دبی رستوران دارند اونم اومده بود و این شد که غذااا خیلی متنوع و عااالی بود.

دیگه از صبح که عروس خانم و ساقدوشا رفتند واسه آرایش ما هم دیگه مشغول بقیه کارا شدیم.

از روز قبل نون و پنیر و گردو و سبزی سفارش داده بودیم واسه روی میزای مهمونا .فکر کن که طهر رفتم خونه بابابزرگم به مامی میگم مامی سبزیا رو شستی کو؟ بلند شده یه لبخند زده میگه کدوم سبزی میگم من 5 کیلو یبزی سفارش دادم کو؟! میگه دخترم من نمیدونستم میخواین دیدم زیاده بین همه همسایه ها تقسیم کردم!!کلافه

بعد رفته تو یخچال یه کیسه سبزی کوچولو واسم آورده میگه اینا خوبه!! یعمی میخواستم سرمو بکوبونم به دیوااار میگم مامممممممممممی 450 تا مهمون هست اینا واسه 3 نفرم کمه!!

خلاصه که این شد که نون پنیرا بدون سبزی موند!

قابل توجه کسایی که در مورد دنی خواسته بودن یه خلاصه ای بگم از زندگیش.

دنی 12 ساله با یه پسر دوسته که من تا حالا ندیدم کسی عاشقانه انقدر یکی رو دوست داشته باشه! و از همون 12 سال پیش به سختی با همه مشکلاتش جنگیده بدون یک ذره اعتراض و تا آخرین لحظه امیدش رو از دست نداد و ازدواجی که همه میگفتن محااااله بالاخره به سرانجام رسید.حالا چرا محاله چون دنی از خانواده خانزاده بود تو اون شهر و پسره رعیت زاده ! یعنی جدش نمیدونم بابابزرگش پیش جد ما کار میکرده! تعجب نکنید هنوز هستند جاهایی که این اعتقاد مسخره رو دارند!

دنی در کودکی مادرش رو از دست داد و فکر کنم اول دبیرستان بود که پدرش رو هم از دست داد و این شد که با مادربزرگم (مامان مامانش) و داداشش و مامی ( خدمتکار با وفای پدربزرگم که اونجا به دنیا اومده و الان 70 سالش فکر کنم باشه .ازدواج نکرده و همه زندگیش رو وقفه اون خونه کرده.مامی سیاه پوسته که پدربزرگش رو به عنوان برده از حبشه اورده بودن! علتی که اسمش رو گذاشته مامی همینه که شما همون مامی زنان کوچک رو فرض کن سیااااااه سیاه با لبهای درشت و بینیهای پهن موهای وز وزی که من از وقتی چشم باز کردم موهاش کوتاه فر فریه فکر کنم انقده وزه که بلند نمیشه)

داداش دنی هم یه آدم بسیاااار بد جنس که من تو هیچ فیلم و هیچ کتابی شخصیت به این بدجنسی ندیدم!که چند روز قبل از ازدواج دنی انقده کتکش زده اونم با لگد که تمام رونش هنوز که من رفته بودم بنفش بود و همچنین بالای بازوش که خدا رو شکر تو عروسیش پیدا نبود پورتش رو وقتی میزدتش با دو تا دستش کاملا"‌پوشونده بوده که واسه شب عروسیش سیاه نشه!

دنی نزاشته بود که مارکو ازش شکایت کنه خلاصه که خدا رو شکر داداشه برگشت دبی و دنی و کلی آدمای دیگه از شرش راحت شدند! و این شد که داداش دنی اصلا" تو عروسی نیود !

خیلیاتون از این قضایا خبر داشتین ولی اینو گفتم واسه اونایی که دنی رو نمیشناسند و آشنایی نداشتن باهاش.

خب برگردیم سر عروسی کجااا بودیم آهان ! بریم سر جایگاه عروس که وااای نمیدونین با چه حرکات جینگولک واری این جایگاه رو درست کردن و نزدیک بود کلی طلفات بده ولی خب خدا رو شکر به خیر خوشی تموم شد.دیگه منو خواهر شوهر وسطی پا شدیم رفتیم خونه عروس خانوم و یک عدد عروس خوشگل دیدیم و کلی واسش ذوق مرگیدیم ماچ .4 تا ساق دوشا هم که دیگه یکی از یکی دیگه خوشگلتر خیلییییی ناز شده بوده بودن . دیگه آرایشگر موند و ما که منم نفر آخر بود و در آخرین لحظات تند تند تند تند آماده شدم باورتون نمیشه که حتی وقت نکردم خودمو ببینم درست و حسابی اصلانم نمیدونم چه جوری شده بودم انقده کار داشتم و تو فکر اینور و اونور بودم که واسم مهم هم نبود! من هم با ماشین عروس و دوماد رفتم اونا وایستادن منم گفتم صبر کنین تا بگم آهنگ ملایم بزنه!....