عروسی دنی 1
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام دلم واسه تک تکتون خیلی خیلی تنگ شده بود همه چیز خوب بود خدا رو شکر دنی ما هم عروس شد اونم یکی از خوشگلترین عروسااا عین یک عدد پرنسس .جاتون خیلی خیلی خالی بود.فقط یک مشکل بزرگ بود اونم شارژر دوربینم گم شد و دوربینم شارژ نداشت از دوربین این و اون عکس گرفتم ولی نه خیلی.از طرفی اینترنت خونمون هنوز وصل نیست پس من خلاصه ای از جریانات عروسی رو میگم تا بعد.

اولین جریان بحث و دعوا در مورد صندلی که نه از این تاب بزرگا هستاااا میدونین چی میگم که مثل حالت قدیمی داره .این مبل یا تاب یا هر چیز مربوط میشه به جد بزگوار ما که عموی پدرم از اون نگه داری میکنی.بعد از جد بزرگوار دختراش و زن پسراش و کلی از نوهاش رو این مبل عروس شدند .آخرین عروس عمه دنی بوده که فکر کنم 55 سال پیش عروس شده!

بعد از اون زن عموم (که دختر عمه بابام) میخواشته روی اون مبل بشینه که عموی بابام اجازه نداده و این شد که وقتی عموی بابام خودش میخواسته دخترش رو روی اون مبل بشونه عمه بابام عصبانی میشه و میگه اون مبل رو آتیش میزدم!

از اون موقع هیچ کس دیگه جرات نداشته بگه اون مبل رو واسه عروسی بدین تا الان که دنی این درخواست رو کرد!

دنی مامان باباش دختر عمو پسر عمو بودن پس از هر دو طرف به جد بزرگوار ربط پیدا میکرد!

ولی عموی پدر جان پر روی ما گفتند به شرزی میزارم که 20 ملیون پول بزارین!!!!

در صورتیکه خب این مبل خانوادگیه فقز که واسه اون نیست خلاااصه که کلی همه رفتند منت کشی و دعوا و گریه و زاری آخرشم نزاشت که نزاشت و دیگه بی خیال شدند!

از روزی که رسیدم حسابی همه مشغول به کار بودند و هر شب میرقصیدند و کلی جاتون خالی بود.

شب قبل از عروسی هم که عروس رو بردیم حموم که قبلا" توضیح این رسممون رو داده بودم که خودم دنی رو بردم حموم.همیشه وقتی عروس رو از حموم میارند بیرون یه جو خیلی سنگینی میشه و همه گریشون میگیره دیگه چه برسه به دنی که با این همه مشکلات و با هزار بدبختی عروس شد.

بعد از اینکه عروس رو کلی سابوندمو کلی کل کشیدم تو حموم واسش دو طرف عروس از قدیم الایام رسم بر این بوده که تازه عروسا باشند که من و یکی دیگه از دخترهای فامیلمون وایسادیم و جلومون هم خانم کوچیک و خواهر شوهر کوچیکه خودم.همه هم با شلوار بندری و لباس کوتاه و چادر بندری بودن.

دیگه تو اون فاصله که میخواستیم عروس رو برسونیم تا جیگاهش من مردم از گریه و تو فیلم هم شدمعین میمونی که گریه میکنه.

از چند سال پیش پسر خاله بابام به دنی میگفته یه امانتی پیش من داری (همونی که با ازدواج دنی خیلی مخالف بود)

و یک بار گفته این امانتی رو شب عروسیت بهت میدم! و دنی ناراحت بوده که نکنه حالا که زن مارکو شده این امانتی رو بهش ندن.

و وقتی پسر خاله امانتی رو داد مو بر تن همه سیخ شد که چطور طاقت آورد بعد از 25 سال هیچی نگه.

25 سال پیش وقتی عمم(مامان دنی) تو بیمارستان حالش  بد بوده یک ساعت طلای رادو دستش بوده در آخرین لحظه از عمرش که پسر خاله بالای سرش بوده عمم این ساعت رو در میاره و میگه این رو تو عروسی دنی بهش بده و این شد که اون ساعت زیبا رو اون شب دستش کردند که مو رو بر تن آدم سیخ میکرد و همه وقتی اون ساعت رو میدیدن دیگه نفسشون بند میومد و حتی خیلیا یادشون بود که اون ساعت همیشگی عمم بوده که همیشه دستش بوده!