فلفل خجالتی!
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چند شب پیش شرکتمون یه مهمونی دادن تو وافی این پارتی رو واسه یکی از مدیرا میگرفتن که واسه همیشه داشت میرفت کانادا . من هم تا حالا این آقا مدیر رو ندیده بودم یعنی از وقتی من اومدم اینجا نبوده!

اول که اومدن گفتن پول بدین واسه هدیه که پدر منو در آوردن بس که هدیه میخرند فرت و فرت حالا همکارام 500 درهم 400 درهم اینا پول برده بودن فکر کنننننن خب زور داره من نمیشناسمش ندیدمش اصلا" تو عمرم!

بعد دیگه خودشون گفتن تو چون ندیدیش و اینا 100 بده خب فدای سرش.

حالا این که خوبه اونایی که هی میان میگن عروسیمونه و پول بدین دیگه خیلی خنده داره!

خلاصه که ما از اولش گفتیم نمیایم .مدیرمون اصراااارررر که نه تو باید بیای اگه نیای فکر میکنم همبستگی گروه ما کمه بید بیای!

همکارهای من یعنی اونایی که تو این قسمت کار میکنند همه مردند به جز یه خانم عراقی که اونم فقط صبح ها میاد و بعد از طهر نیست.

خب  من وقتی میرم مهمونی احساس ناراحتی وحشتنااک بهم دست میده هیچ کی نیست باهاش باشم نمیتونم خودمو بندازم وسط 40 تا مرد که دارن با هم تند تند ملواری حرف میزنن بندازم که!

از آقا مدیر اصرااار که نه این خانومه هم میاد.کارت دعوت بهمون داده بودن و نوشته بودن با لباس شیک بیاین!و حتما" قبل از ساعت 8 مهمونی باشین.ما هم رفتیم خونه و چیتان فیتان کرده با یک عدد کفش پاشنه بلند و آرایش و اینا وارد که شدم اووووه کلی مهمونی با کلاسی بود و انواع دسر و غذا و هی آب میوه سرو میشد و از این جینگولک بازیا! همین که وارد شدم مدیرمون خندون خندون اومد و گفت خانما اونجا ویسادن میتونی بری اونجا حالا یک عدد خانوم بود که با شوهرش نمیدونم دوست پسرش اومده بود تا حالا تو عمرم هم ندیدمش برم چی بگم آخه!

هی زنگ زدم به همکار خانمه گفت میام حالا میام حالا !منم زدم از مهمونی بیرون رفتم تو وافی گشتم تا این بیاد ساعت شد 9 و این هنوز میگفت دارم میام!

منم 9:30 میخواستم برم دسته گلمو بردارم ول کردم اومدم بیرون بدون خداحافظی!یعنی 5 دقیقه دقیق من تو مهمونی بودم فقط!

واااای که دیگه اعصابم خورد شده بود احساس بی ادب بودن شدید بهم دست داده بود . خداااییش نمیدونستم چی کار کنم همکارهای مرد دیگه هم که هستن همشون تو گروه خودشونن !

این احساس خجالتی بودن و اعتماد به نفس پایین رو سر کارم خیلی دارم قبلا"‌تو مدرسه هم اینجوری بودم ولی دیگه تا دبیرستان خوب شد.

سر کارم خیلی احساس بدی دارم و حتی دلیلش هم میدونم دلیلش فقط و فقط اینه زبانم زیاد خوب نیست ! به خصوص واسه کلمات تخصصی خیلی چیزا رو بلدم ولی چون نمیتونم بگم کلمه تخصصیشو لال میمونم. اعصابم سر این موضوع داغون میشه اگه میدونین چی کار کنم که به خودم مسلط تر باشم بهم بگین.من تو ایران اصلا" اینجوری نبودم همیشه فعال بودم حتی تو دانشگاه تو درسم موفق بودم ولی اینجا اینجوری نیست و یه احساس بدی دارم .

مشکلم همکارهام هستند چرا که هیچ دوستی ندارم سر کارم ! این خانم عراقیه حرف میزنیما ولی دوست دلسوزی نیست! یه جوریه!

بقیشون هم مردند کاری به کار من ندارند .بعدشم اینجا 3 تا مهندسی که من باهاشون کار میکنم 15 سال به بالا سابقه کاری دارند و دوتاشون دکترا دارند ولی باز هم انتظار دارند من مثل خودشون باشم کار من هم چیزیه که بیشتر با تجربه یاد میگیری!

خلاصه به داد دوستتون برسین کلی ناراحتم از این موضوع گریه