اولین قرار وبلاگی!
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از چند روز پیش ذوق دیدنش رو داشتم اینکه چه جوریه چه اخلاقی داره؟!وقعا" همونجور که تو دنیای مجازی مهربونه میتونه باشه؟!

از کار اومدم سریع بدون استراحت آماده شدم کارامو کردم بدو بدو رفتم به سمت هتل.از چند روز قبلش آدرس هتلشو پیدا کرده بودم حتی رفتم تا کنار هتلش تا روزی که اومد گم نشم!

یادم نمیاد آخرین قرار با کسی که داشتم انقدر استرس همراه با ذوق داشته باشم واقعا"‌نمیدونم چرا ؟چرا واسم انقدر خاص بود! داشت خندم میگرفت !

رفتم تو لابی و از همونجا بهش زنگ زدم چند دقیقه زودتر رسیده بودم ولی اون دقیق سر ساعت 8 در آسانسور باز شد و یک عدد دختر دلبر سبزه بااا نمک با قد بلند اومد طرفم ! دیگه همون لحظه گفتم باباااا یه هشدار میدادی من کفش پاشنه بلندامو بپوشم نیشخند

دیدن این دوست اسکارلت عزیزم واسم خیلی ارزش داشت و الان احساس میکنم همتون همونی هستین که تو وبلاگاتون هستین همونقدر مهربون و با کلی تفاهم و هزاران حرف واسه گفتن من که هر چی باهاش حرف میزنم احساس میکنم سیر نمیشم لبخند

اسکارلت جون به دبی خوش اومدی و متاسفم از اتفاقی که اول سفرت واست افتاد!

به هر حال اسکرلت ما روحیش عاااالیه و ما سعی میکنیم کلی بهش خوش بگذره چشمک جاتون خالی دیشب هم با هم بیرون بودیم تازه اسکارلت دنی و خانم بزرگ و رعنا و حتی عموم رو هم ملاقات کرد!

دیشب آسانسور خونه عموم خراب بود و خونشون طبقه 40 هستش فکر کن!!! خب من هم منتظر موووندم تا دنی بره سوغاتیامو بیاره خوردنی بودن و باید میبرمشون!

تا 12 تقریبا"‌منتظر موندیم و آسانسور درست نشده بود! ساعت 2 شب خانم بزرگ زنگ زد که ماااا پایین گیر کردیم و میایم شب اونجا! شب که نیومدن صبح که به عموم زنگ زدم گفت من شب رو تو ماشین خوابیدم یا بهتر بگم نشستم !و همونجوری پا شده رفته سر کار .

زنگ زدم به خانم بزرگ گفت اولش تو ماشین بودیم ولی دیگه هوا خیلی سرد بود و حتی دستشویی هم داشتیم پا شدیم با پله رفتیم خانم بزرگ میگفت همه قفسه سینه درد میکره قلبم درد میکرده مرگ رو جلو چشمم میدیدم !هنوز از زبان دنی نشنیدم چه حالی داشته از 40 طبقه اونم 5 صبح بره بالا!

و اما از دنی هم بگم واستون دنی خانم روز 3 شنبه تشریف آوردن به من گفت پروازم تاخیر داره و من 9:45 تو فرودگاه بودم تو عمرم نقدر فرودگاه رو شلوغ ندیدم!!!وحشتناککک شلوغ بود یعنی اونجابب که وایمیسی تا مسافرا برسند رو ببینی اصلا"‌جااا نبود ! پروازشون 9:35 رسیده بود 1 ساعت بعدش دیدم همشهریهای ما رسیدن و پریدم گفتند بله ما واسه اون هواپیمااییم ملت غیور یکی پس از دیگری از همه ملیتها اومدن و رفتن اومدن و رفتن و دنی ما نبود که نبود مارکو زنگ زد گفتم کااارکو زنت نیست ! همه اومدن زن تو نیست! الان ساعت 12 هست زن تو نیست اونم میگفت نه شوخی میکنی رسیده 1 میگم بابا نرسیده منم گفتم بس که تنبله روش هم نمیشه حتما"‌هی جاشو میده به بقیه خسییس خانوم گوشیش هم خاموش کرده! دیگه نا امید شده بودم و داشتم میرفتم که پیحش کنند ببینیم دنیمون هست نیست!که زنگ زد گفت من تااازه تو صف معاینه چشمم!!! هنوز پاسپورتشم مهر نکرده بودن !دیگه زنگ زدم عموم اومد دنبالش و من رفتم خونه 2 شب تازه به من زنگ زده میگه رسیدم دیگه بنده خدا اشکش در اومده بود تو فرودگاه بس که شلوغ بود!

سال جدید مبااارک و امیدوارم سال بسیار خوبی داشته باین ساعت 5:30 شرکت واسمون جشن گرفته ببینیم چی کار میکنن واسمونچشمک