عروسی2
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اول اینکه من هی میخوام واستون عکس بزارم پرشین گیگ واسم باز نمیشه راه دیگه ای اگه هست واسه عکس گذاشتن بهم بگین لطفا".

خب داشتیم میگفتیم بعله مراسم اولی که اجرا بایست میشد مراسم حموم در آرون بود که البته دنی جون عکس گذاشتن و توضیح هم دادن ولی من یه بار دیگه میگم .وسایل حموم رو تو یه سبد یا بغچه میکنن و یکی باهاش رقصید حالا کی بود من ندیدم فکر کنم خالم بود.تو این فاصله باآهنگ محلی همه میرقصند یعنی فاصله ای که عروس تو حمومه.این حموم واسه این مهمه که آخرین حمام عروس قبل از عروسیشه که البته من بعد از هم رفتم حموم نیشخند.

خب یک نفر یا دو نفر عروس رو میبرن حموم که دنی چون زورش بیشتر بود اون منو برد.اجازه بدین یه ذره من آبروشو ببرم فکر کن هر کی عروسو میبره حموم کلی باید کیسش کنه دنی فقط 2 3 دقیقه اول ذوق داشت بعد گفت فلفل بس دسگه خسته سدم من تو رو خدا یه ذره بیشتر کیسه بکش .دنی: نه خسته شدم .حالا کیسه هم که میکشید انگار داشت نازم میکرد نیشخند.خلاصه لباسا رو آواردن که باید سرآپا سبز بپوشیم وقیافت هم کسی نمیبینه یعنی روت یه روسریهای مخصوص سبز رنگ هستش.در باز شد و کلی ملت کل کشیدن و دخترا پشت سرم و دو طرفم هم خواهر شوهرام دستمو گرفته بودن و منون از پله ها آوردن پایین تا به حیاط رسیدیم میدیدم به به چه همه دلبر کردن و خوشکل و خوشتیپ شدن اونوقت من دریغ از قطره ای ارایش قایمم کرده بودن تو چادر .حالا قدیمتر که دختر بار اول بود که ابروهاشو برمیداشت همه هی صبر و قرار نداشتن و میومدن زیر چادر رو نگاه میکردن و میگفتن واااای چه تغییر کردی.خب منم 3 ماه بود دست به ابروهام نزده بودم واسه عروسی هم واسم پهن برداشتن هر کی میومد از زیر نگام میکرد میگفت واای چرا ابوهات انقده پهنه!خلاصه ابروم که تغییر نکرده بود هیچ از همیشه هم پهنتر بود.

وقتی هم میومدم یه آهنگ مخصوص داریم ارکست میخونه هاا آهنگ مخصوص حموم درآرون هم زدن واسمون با دبدبه و کبکبه اومدیم تو حیاط که کلی هم چراغونیش کرده بودن .همون شب رو پاهام واسم حنا گذاشتن.اون خانمی که قرار بود بیاد و واسم حنا بزاره همون شب پدر شوهرش فوت کرد و هیچ کی دیگه نبود که واسم حنا بزاره تا اینکه یکی از آشناهامون گفت من کمی بلدم یه ذره واسم گذاشت دستم هم نزاشتم اصلا".

خیلی خوشکل نزاشت ولی خب حالا من زیاد نمیخواستم ولی حیف شد که اون خانمه نتونست بیاد.فلفولی هم اومد و داشت میمرد که ببینتم ولی خب اجازه ندادن و دیگه خودشو کشت که من ندیدمت حالا هم هی میگه فیلم اون شب رو بزاریم که من نزاشتن تو رو ببینم!

از اونجا هم منو بردن خونه عمو بابام که خلوت تر بود و کمی هم پیش عمو بابام باشم و اونجا هم کلی ویتامین بهم بدن و بهم برسن تا واسه فرداش که حنا بندون بود سر حال باشم.

یه چیزی که تو عروسی جنوبیا هست و من حتی تو خود شیراز هم کمتر دیدم اینه که وقتی یکی از ماها عروسیمون هست همه فامیل یعنی مثلا" دختر عموی دخترخاله پدربزرگ هم مثلا" در تکاپو هستن و همه خودشونو از فامیل نزدیک میدونن همه میخوان برقصن و یک کاری واسه عروسی کرده باشن از این متحد بودن خیلی خوشم میاد بگو ماشالله.کمتر تو ماها میبینی که دو خونواده با هم قهر باشن تو خونواده ما که اصلا" نیست دنی اگه هست من یادم نمیاد بگو.بازم بگین ماشالله نیشخند.آخه من میبینم طرف مثلا" تو عروسیش خالشو دعوت نمیکنه یا عمشو دعوت نمیکنه با هم قهرن! نمیدونم والله!

صبح فردا صبحونه مفصل به خوردمون دادن و تا ظهر هی بهم گفتن دراز بکش استراحت بکن ناهار خوشمزه ای هم خوردیمو ما رو بردن آرایشگاه شب اول موهامو رنگ نکردم شب دوم یه ذره که فکر کنم اصلا" هم معلوم نیست روشنتر کردم.

بچه ها پرسیده بودیم منظور از شب اول و دوم چیه.شب ول شب حنابندون بود که خرجشو خانواده عروس میده.شب دوم دو شب بعد از حنابندون که شبی هستش که عروس لباس سفید میکنه تنش. تو ارایشگاه خیلی استرس داشتم چون میدونستم شب اول رو با وجود این همه روی سرم و گردنم خوشکل نمیشه و خیلی از این میترسیدم که مثل اسکولا بشم که خدا رو شکر دمه ارایشگاه گرم استایل مو رو خیلی خوب در اورد ولی آرایشم خیلی سفید شده بودم نمیدونم شاید فکر کرده بود چون جنوبی هستیم خیلی سفید دوست داریم! اونجا خیلی حالم گرفته شد وداشتم میمردم .اصلا" کرم پودرش خوب نبود و رو صورتم ماسیده بود ولی خب بهشون گفتم ودرستش کردن ولی بازم احساس سفیدی داشتم که با پنکیک و رژ گونه خودم درست کردم.

هیچ وقت تو آرایشگاه خجالت نکشین بگین حالا زشته نمیگم هیچی.مهمترین شب زندگیتونو پس اگه خوشتون نیومد بگین حتی اگه استایل موهاتونو دوست نداشتین بگین حالا نه یه جوری که ناراحت بشن ولی بگین.

فلفولی اومد دنبالم .منم اصلا"‌یادم نبود که یه چیزی واسه رو شرم بردارم و همینجور خوشحال و خندون رفتیم آتلیه.سوار ماشین که شدم فلفولی دیگه خودشو کشت بس که گفت وااای خوشکل شدی شبیه کلوپاترا شدی دیگه اعتماد به نفس گرفتم کلیییییی حالا راست و دروشو نمیدونم.ولی بازم تو آتلیه و به خصوص تو باغ خیلی خجالت میکشدیم و هی احساس میکردم همه دارن بهم میخندن البته چند تا عروس هم اومدن گفن خیلی عروس جالب هستیو و لباست خوشکلو و کجایی هستین و از این حرفا ولی خب یه جوری بود دیگه.

خسته شدین بقیش واسه فرداماچ