شوق سفر
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از شوق دیدن حتی کوچمون نمیتونم کار کنم که همش تو رویام.دوست دارم از فرودگاه تا دو در خونه پیاده برم .دلم واسه ذره ذره شیراز تنگ شده .کوچه درازمون که توش پر از خاطرات نوجوونیم و شیطنتیام پره از خنده و از گریه ...

دلم واسه دونه دونه دوستام و فامیلام تنگ شده واسه دور هم بودن واسه غیبت کردن واسه پچ پچهای دخترونه واسه غصه همدیگه رو خوردن....

آخ که چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده اتاق زرد پر از عروسک که حتما"‌تا حالا مامان خانم عروسکامو برداشته !اتاق رو به حیاطم با بالکنی که هزاران خاطره ازش هست!

و از همه بیشتر دلم وسه بابام تنگ شده که یک لحظه از فکرش بیرون نبودم گریه

واااای که باورم نمیشه هفته دیگه الان تو خونمونم ....

من نمیدونم اونایی که میرن پناهنده میشن و چندین و چند سال دورن از وطن چی کار میکنن؟!!بگین تا من بی جنبه که فقط 1 سال نرفتم بتونم با خودم کنار بیام!