از کنیزی تا خانومی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 هر از چند وقتی میخوام یکی از داستانهای فامیلامون و ابا واجدادیمونو تعریف کنم.

این داستان مربوط به یک کنیز حبشه ای هستش که اونو میخرند و تو مکه از خدمتکارهای خونه خدا بوده.و بعد هم یکی از پولدارهای سعودی میخردش و میارتش و خونه.

یه بار که یه خانوم فالگیری اومده بوده اونجا که فال خانم خونه رو بگیره وقتی چشمش به این کنیز میفته میگه بشین میخوام فال تو رو بگیرم و بهش میگه تو از کنیزی به خانومی میرسی! و شوهرت ادم پول داری میشه که همش واست طلا میخره.

خانوم خونه هم از ترس اینکه نکنه اون شوهر پولدار همون شوهر خودش باشه وشوهرش عاشق کنیز بشه کنیز رو از خونه بیرون میکنه و به شوهرش میگه برو و تو بازار بفروشش!

و اینجوری میشه که یکی از دوستای بابای بابابزرگ بابام (فهمیدین چی شد؟) بابای جدم اونو میخره و هدیه میاره واسه جد بزرگوارمون .

کار این کنیز این بوده که غذا رو واسه آقا میاورده وبعد هم دستاشونو میشسته.جد بزرگوار هم با وجود داشتن همسری به مثال هلو و سفیدی برف عاشق همین کنیز سیاه پوست و ظریف حبشه ای میشه!

و بعد از اینکه از خود بی خود میشه و دست از پا خطا میکنه و کنیز رو حامله میکنه اون رو به همسری قبول میکنه و اعلام میکنه از فردا مریمو میشه مریم خانم و همه باید بهش خیلی احترام بزارن.

اون زمان رسم بر این بوده که به همسری که کنیز هستش و بچه هاش ارث نمیرسیده ولی جد بزرگوار گرونترین طلاها رو بهش میده و یکی از زیباترین خونه هاش رو به بچهای همین همسرش میده.

کنیزها دیگه داشتن از حسودی میمردن که تا دیروز باهاش تو آشپزخونه بودن و امروز باید رختاشو بشورن!

نمیدونم اون روز زن اولش چه حسی داشته از اینکه رقیبش مریمو هستش !و حتی نمیتونسته اعتراضی بکنه!

ولی مریم خانم رو همه دوست داشتن و هنوز که هنوزه همه ازش به خوبی یاد میکنن!

یادگاریاش هم بچه هایی هستن که از نسل مریم خانم صورتی تیره با موهای فر فری ولی لب و دهنای کوچیک!