کپل خانم
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این کپل خانم همون مامان خانممونه .دیشب داشت از خاطرات کودکیش میگفت گفتم بیامو شما رو هم در جریان شکمو بازیهاش بزارم.

اول اینکه از همون نوزادی مامان بزرگم این مامان کوچولوی ما رو میداده دسته دایه (همونی که بچه بزرگ میکردن) و ٣ روز ٣ روز با بابابزرگ جانمان میرفتن باغ و تفریح!

واسه اینکه مامان نوزادمان گریه نکنه و اذیت نکنه یه گیاهی که نمیدونم چی بوده مبدادن به مامانم تا بخوابه !!این هم بچه رو خواب میکرده و هم تپل.

مامان کوچولو هم میخوااابیدها یه بار دایه به مامان بزرگم میگه بچه دو روزه که خوابه!! هر از گاهی چشاشو باز میکنه ولی بازم خوااااب!

مامان من در ٩ ماهگی یه قالب کوچیک کیک رو تنهای میخورده!بگو ماشالله

دیگه وقتی به ١ سالگی میرسه کسی نمیتونسته بلندش کنه و دستشون درد میگرفته .

یکی از تفریحاته مامانم این بوده که آب رو میکرده تو سوراخای دستش رو انگشتش انقده که تپلی بوده بعد مینداختتشون بالا دوباره آبا برمیگشته رو دستش!

حالا اینا رو گفتم تا از شیرین کاریش بگم که یه بار واسه بابابزرگم قند حبه ای میارن اون موقعها کلی ارزش داشته این قند مربعیا همش قندایی بوده که خودشون کله قند رو میاوردن و خورد میکردن.

زن بابای مامانم (که خیلی زن خوبی هم بودن و مامانم حتی بیشتر از مامان خودش دوسش داشته) میاد این قندا رو میزاره تو انباری روش رو هم با گچ میبند محکم که واسه روز مبادا ازش استفاده کنن.

حالا من نمیدونم شماها به اون ظرف چی میگین شما فکر کن یه ظرف حدودا" ۵ وجبی پر از قند.این مادر کوچولو و شکمو عاااشق قند بودن اونم از نوع حبه ای یواشکی خودشو میندازه تو انباری و با هزار بدبختی این گچا رو باز میکنه و مشت مشت از قندها رو بر میداشته میزاشته تو دامنش و تاب سواری میکرده و قند میخورده تاب سواری و قند و در عرض ٢ ماه همه قندها رو میخوره!اون موقع مامانم یا ٧سالش بوده

زن باباش هم یه روز که میره قند بیاره میبینه ای داد و بی داد که هیچی قند تو انبار نیست دریغ از ١ دونه!داد و بی داد میکنه به خدومتکارای بدبخت که شماها قند دزدیدین مامانم هم دلش واسشون میسوزه میاد میگی مادر جون اینا ندزدین مادرجون هم میگه تو از کجا میدونی پس کی برداشته ؟!مامانم هم میگه من خوردم!!

و اینجوری میشه مادر جون شاخهاشون همینجور داشته در میومده و میگه داری دروغ میگی همچین چیزی محاله تو نمیتونی اون همه قند رو خورده باشی وگرنه تا حالا مرده بودی مادر خندان ما هم قسم میخوره که همه رو خورده و مادر جون باز داااد و هواااار که اهای یکی بیاد به داد دخترم برسه الان میمیره ....

مامانم از مدرسه بدش میومده و همیشه فرار میکرده و باز بابای مدرسه میومده دنبالش مینداختتش رو کولش و میبردتش مدرسه تمام طول راه هم شونهای بابای مدرسه رو داغون میکرده بس که گاز میگرفته!

تو مدرسه هم که خیلی وقتا تو سرما کنار استخر بهشون میگفتن وایسین یه پا بالا ! یا هم که با خطکش بلند میزدن کف دستشون!

حالا دیشب مامانم میگه این همه قند خوردم هیچیم نشد بعد یکمی به هیکلش نگاه میکنه میگه فلفل یعنی واسه هموناست که هر چی رژیم میگیرم انگار نه انگار!