غیبتگرانه
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من نمیدونم چرا وقتی آدم میشه فامیل دوماد زن پسرا بد میشن وقتی میشی فامیل عروش مادر شوهرا بد میشن .حالا ما اینجا به غیبت یک عدد عروس می پردازیم نظر شما چیست؟!

این دختر خانم زیبا با یکی از پسرهای فامیل ما شما فرض کن محمد دوست میشه.محمد ۶ سال با دختر عمش دوست بوده و تریپ ازدواج و عشقولانه و اینا اما دختر عمه وضع مالیشون خیلی بهتر از پسره بوده و از طرفی هم پاسپورت اماراتی دارن! واسه همین داداشای دختر عمع خیلی با این ازدواج موافق نبودن و یه روز سر یه چیز الکی با هم دعواشون میشه و هفته بعد محمد آقا با همین دختره فکر کن لیلا خانم دوست میشن.

دختر خانم از همون روز اول محمد رو به خانوادش معرفی میکنه و اونا همه عین چسپ دو قلوی رازی اونم از اون جنس خوباش میچسپن بهش و هر جا میرفتن اینو هم دعوت میکردن و خلاصه کلی خندون و خوشحال.

دختر عمع ناباورانه این رو میشنوه و شب و روزش میشه گریه که محمد منو خیلی دوست داره محاله همچین کاری بکنه و به شدت تو روحیش تاثیر گذاشت و دپرس شده بود.یه روز محمد عصبانی اومد خونه که من پدر این دختر عمع رو در میارم خیلی بیشعوره...هی همه چی شده بدبخت مگه چی کار کرده محمد گفت دختر عمع زنگ زده به بابای لیلا و هرچی از دهنش در اومده به لیلا گفته!همه خیلی ناراحت شدن که دختر عمع چه جوری روش شده همچین کاری کنه!

محمد هم گفت حالا که اینجوری شده من بر سر لج این هم که شده لیلا رو میگیرم.

بعد از تحقیقات فراوان متوجه شدیم که لیلا خانم دروغ گفتن و این بنده خدا هیچ تماسی هم نگرفته اینا رو میگفته که از دخترعمش بدش بیاد.

اولین سلیته بازی خانواده لیلا وقتی رو میشه که محمد واسه تعطیلات میره شیراز و یه شب میره خونه یکی از آشناهامون که رفت وآمد زیاد دارن با خوادشون میمونه.اونجا یه دختر هم دارن که دوست صمیمیه خواهره محمده و ۵ سال هم ازش بزرگتره.

وااای این دختره با مامانش زنگ میزنن به مامان محمد (دبی) و داااد و بی داااد که آره پسر تو هرزست این چه پسریه که تربیت کردی دل دخترمو خون کرده اصلا" به چه حقی شب رفته پیش اون دختره !

مامان محمد بیچاره از دنیا بی خبر هم آروم حرف میزنه که نه اونجوریا که شما فکر میکنین نیست این دختر مثل خواهرشه ما با هم خیلی رفت و آمد داریم و از این حرفا..

مادر لیلا باز داااد که اگه واسه شما این چیزا عادیه واسه ما نیست ما خونوادمون شرم وحیا دارن!!!!!!!!!!!!!!

قابل توجه اینکه اصلا" کسی خواستگاری نرفته محمد همیشه خونه اونا بوده من نمیگم این زشته ولی واسه یکی که میگه ما مذهبی هستیم و زشته خیلی زورم میگیره این حرفو بزنه!بعدشم اگه شرم و حیا داشتی که زنگ نمیزدی سلیته بازی در بیاری!

خلاصه که با پا فشاری پسره کهمنهمین دخترو میخوام و اینا هم قبول کردن و عقد کردن واسه عقدش دختره لباسش خاکستری و مشکی بوده که مادر شوهرش میگه دخترم این لباس مناسب عقد نیست مشکی خوب نیست بپوشی واسه عقد اونم میگه نه خیر من عادتمه به حرف کسی گوش نکنم و هر کاری دلم بخواد انجام میدم!

دایی بابای محمد فوت کرد که بزرگ خونوادشون هم بود و فرداش هم مراسم بعد از عقد.گفتن اگه میشه کنسلش کنین چون بابای دوماد عزاداره و داییش هم واسش خیلی عزیز بوده دختره میگه نه نمیشه و پولمون هم پس نمیدن میگن خب باشه پس حداقل ارکست نیارین دختره هم زار زار گریه که نه ارکست بیارین همه هم باید برقصن.

البته خدا واسه کسی نیاره که همچین شبی عزیزی از دست بره نمیدونم خدای نکرده اگه خودم باشم چی کار میکنم دور از جون.

مراسم برگزار شد البته از خانواده دوماد خیلی تعداد کمی اومده بودن .دختره گفت حالا که واسم مراسم عقد مفصل گرفتین عروسی نمیخوام و میخوام برم ماه عسل با محمد میرن ماه عسل وقتی هم بر میگردن خونه جدا میگیرن و زندگی میکنن.محمد هم به مامانش میگه ما همه کار هم کردیم تموم شد و دیگه عروسی نمیگیریم به همه هم اعلام کنین.مامان محمد هم به همه میگه عروسم گفته دیگه عروسی نمیخوام.

حالا ٣ ماه از عقد گذشته و لیلا به من زنگ زده که عروسیم میخوام دعوتت کنم منم خیلی از دست خونواده محمد ناراحت شدم چون اونا فامیلمون هستم بعد که بهشون میگم با چشمهای گرد به من نگاه میکنن که به خدااا ما خبر نداریم!

محمد بعد چند روز به مامانش گفته اینا میخوان عروسی بگیرن و هر چی من مخالفت کردم که مگه ما مسخره دست شماییم فایده نداشته از طرف فامیلای من هم هیچ کس رو دعوت نکنین!

لیلا هم به مادرشوهرش میگه اگه هم میخواین دعوت کنین خیلی کم مادر شوهره میگه والله ما فامیلامون زیادن نمیتونم که به یکی بگم به یکی نگم !مامان محمد هیچ کس رو دعوت نکرده لیلا خانم حتی واسه تاریخ عروسیشون هم کوچکترین هماهنگی با خونواده محمد نکرده فکر کن فردای عروسی ساعت ٨ خواهر محمد امتحان فاینال داره!و نمیتونه بره عروسی داداشش!

حالا من هم موندم برم عروسی یا نه دختره هم که انگار نه انگار من نمیدونم چه جوری روش میشه جلو فک و فامیلاش بگه هیچ کدوم از فامیلای شوهرم نیومدن!

به نظر من مقصر پسرست که عرضه نداره بگه الان موقعیت عروسی ندارم یا اگه خونوادم نباشن من هم نمیام عروسی!