قبرستان در نیمه شب
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ها هاا هاااشیطان چیه میترسین ازم!نیشخند

حالا که صحبتمون داغ شد منم هر چی خاطره مرده و قبر اومده تو سرم.

یه شب ساعت ١ یا ٢ نصف شب من و مریم و ٢ تا از پسرهای فامیل جو ما رو گرفت و رفتیم قبرستون  تا از فضای آروم اونجا فیض ببریم. اونجا یه زیارتگاه هم هست اول رفتیم اونجا که یهو این دو تا پسره گفتم میگما نکنه حالا این مرده ها بکوبن  تو کمرمون آخه ما امشب مستیم!

وای منو مریم هم هی دعواشون کردیم و فحش دادیم خب نجسا مگه مجبور بودین امشب زیادرت کنین و به آرامش برسین همینجور داشتیم فحش میدادیم که یهو دیدیم یک عدد سگ با صدای عجیب داره میدوه به طرفمون به خدااااا داشتم سکته میکردم کاری که به اون دو تا نجسا نداشت که مستقیم اومد طرف من و مریم ما هم جیییییییییییغ فکر نمیکنم تو عمرم انقد جیغ زدم حتی وقت نداشتم خودمو خیس کنم!

من هم  رفتم پشت یکی از پسرها و سپر بلام کردمش هر جا سگه میرفت نمیدونم با کدوم قدرت این پسر بدبختو میگرفتم جلو سگه!مریم هم اول رفتش پشت اون یکی پسره بعد که دید خوب ازش دفاع نمیکنه اونم به من ملحق شد وبا هم دیگه پدر پسره رو در اوردیم! بعد یهو احساس کردم یه چیزی گفت تق تق تق جررررررررر بعله پیرهن زیبای چسپون آقا پسر دونه دونه دکمهاش کنده شد و پاره شد حالا پسره با پیرهن باز رفته جنگ سگ انقده این بدبخت سگه رو با سنگ زدن بیچاره یه صدای خیلییی سوزناکی میداد١خدا ببخشتمون خب چی کار میکردیم بهمون میخواست حمله کنه!

این سگه رو فکر کنم خدا فرستاده بود تا بهمون بگه این موقع شب اون هم مست نباید بیاین فاتحه بخونین!

بعله این هم از خاطرات فلفل وقتی دریده میشود!