مدرسه
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سیندرلا جون از خاطرات مدرسشون گفتن ما هم که حسود گفتیم خودمونو بندازیم وسط و سط شیرین کاریهامون بگیمنیشخند

تا ذوران راهنمایی خیلی آروم و خجالتی و مظلوم بودم.راهنمایی مدرسه نمونه بودم واسه دبیرستان همون سال آموزش و پرورش شیراز قانون گذاشت که مدارس نمونه وامتحان ورودی رو بر میداریم وطبق محل منزل مدرستون با قرعه کشی انتخاب میشه.واسه من هم دو مدرسه قرعه کشی بود یکیش نمونه یکی دیگه مدرسه ای بود که اخراجیهای مدرسه های دیگه رو قبول میکردن!وکلا" شهره آفاق بود!

ما هم اسممون در اومد واسه مدرسه بده وااای اگه بدونین مامانم چی کار میکرد داشت خودشو به آب و آتیش میزد زار زار گریه .گفت نمیزارم بری .مامانم که رفته بود پرونده رو بر داره کلی مخش رو زدن که کادر مدرسه عوض شده و یک شیفت کامل واسه ماهاست واون یکی دخترا تو شیفت ما نیستن! وقول داده بودن که خیلی سخت گیری کنن!

اینجوری شد که به قول سیندرلا هر روز بازرسی بدنی داشتیم و کیفهامون رو چک میکردن دیگه اگه مچ یکی رو میگرفتن که با پسر دوست باشه که با تیپا مینداختنش بیرون!

یک روز واسه یکی از بچه ها کتاب فهیمه رحیمی آورده بدم که اون موقعها مد بودنیشخند

همین که من این کتاب رو دادم دست دوستم خانم پرورشی اومد در کنارمان و بعله دیگه کتاب رو ازم گرفت و شماره خونه رو خواست همون موقع زنگ زد به مامانم که بیاید ببینین دخترتون چی کاااار کرده!!!

مامانم که میگفت تا وقتی رسیدم هزار بار مردم و زنده شدم .به مامانم گفته دخترتون کتاب عاشقونه میاره مدرسه مامانم هم های های گریه خانم پرورشی هم دلداریش میداد میگفت حالا خوب شد گرفتیمش!بعد به مامانم گفت حالا اینا هیچی اسم یک ÷سر رو هم کل کتابش نوشته این دفعه دیگه منتعجب

بععله اسم اون آقا کسی نبود جز خودمنیشخند ومن و مامانم نیشامون باز شد که این که خودمم اسم خودمه!قابل توجه اینکه خانم پرورشی فقط فامیلم رو پرسید و همون موقع به والدم زنگ زد و بسی خیط شد

و این اولین بار بود که پای مادر جانمان به مدرسه باز شد.

از کودکی از این هندی بازی خوشم میومد واسه همین تو مراسم عقدم هندی پوشیدمچشمک یه روز که داشتیم بازی هندی میکردیم یعنی به این صورت که با آتیش بخاری و کاغذ وسط کلاس آتیش روشن کرده بودیم و با چادر یکی از بچه ها به یکی دیگه وصل شده بودم و دور آتیش میچرخیدیم که مثلا"‌داریم عروسی میکنیم .و بچه ها هم میرقصیدند تو عروسی! یهو یکی از بچه ها ا.مد و داد که وای بدبخت شدیم خیلی وقته زنگ خورده و متوجه نشدیم !حالا هم خانم عربی داره میاد.وااای هر کاری میکردیم آتیش خاموش نمیشد بالاخره با هزار بدبختی با آب و پا آتیش رو خاموش کردیم و کاغذها رو ریختیم تو سطل آشغال تو این فاصله هم چند تا از بچه ها دم در بودند و در رو محکم بسته بودن که معلمه نتونه در رو باز کنه بعد که کارمون تموم شد  گفتیم اا خانم ما متوجه نشدیم شما بودین فکر کردیم بچه های اون یکی کلاس بودنو معلم هم عصبانی شروع کرد به  درس دادن یهو دیدیم سطل آغالی شد آآآتیییش دیگه همه اومدن و با سطل اون یکی آتیش رو خاموش کردیم از اینجا بود که این معلمه کینش شروع شدنیشخند همچنین از نمره انضباط هممون کم کردن.

یک روز دیگه هم یکی از بچه ها که خیلی کوچولو و لاغر بود ,همینجور که روی صندلیش نشته بود با صندلیش خوابوندم رو زمین همون لحظه معلم عربیمون اومد تو حالا هر کاری میکردم نمیتونستم بلندش کنم !تو صندلی گیر کرده بود با کمک بچه ها و خانم معلم بالاخره از تو صندلی در امد و معلمه هم گفت ببین این ترم چه میان ترمی من به تو میدم فقط تماشا کننیشخند

یکی دیگه از تفریحات من سر کلاس این معلم عربی این بود که پاکن رو ریز ریز میکردم مینداختم تو کفشش آخه کفشش چند سایط از پاش بزرگتر بود!!

ولی هیچ وقت نمیفتاد توش (من همیشه ردیف جلو بوذم) یه روز همین جور که تو اوج درس دادن بود و من در تلاش پاکن انداختن یهو یک عدد پاکن رو تلپ انداختم توش .و اینجا بود که معلم نازنین متوجه شد و مامانم رو خواستنیشخند میان  ترم هم از ۵ نمره بهم داد ٠.٢۵

یه دختر سوسولی تو کلاسمون بود خیلی تمیز و ناز نازی بود ما هم هی میخواستیم اذیتش کنیم .اشد مشد هم هی میزد زیر گریه .قره قوروتا بودا از اون کثیفا که مارک نداشت هسته داشت از اونا میخوردیم میریختیم رو صندلیش تا بچسپه بهش ( من شرمنده که انقدر بدجنس بودیم) همش تقصیر این دوستای نابابم بودنیشخند

یه کمد خرابی بود که میرفتیم توش دونه دونه درش رو میبستیم و چند نفر تکونش میدادن و ما از این وحشت لذت میبردیم.یه روز همه بچه های کلاس رو دعوت کردیم به این بازی لذت بخش!همه به ها رو نفر به نفر میفرستادیم ومینداختیمشون اون تو وقتی هم میومدن بیرون خندون و خوشحال میشدن.این سوسول کلاس هم بچه ها انداختن توش و همه با هم تکون دادیم هر چی جیغ میزد ول کن نبودیم ما وقتی هم اومد بیرون چند نفرمون فرار کردیم .و ٣ نفر موند که گفتن داشته گریه میکرده همون موقع هم زنگ خورد و رفتیم خونه. فرداش دیر اومد مدرسه و وقتی اومد با مامان و باباش و یک عدد مامور پلیس !

دفتر ٣ تا از بچه ها رو صدا کرد و خدا رو شکر دختره اسم ماها رو نگفته بوده.معلم پرورشیه زنگ میزنه خونه بچه ها به همه مامانا میگه خانم سریع بیاین مدرسه دخترتون میخواسته یک نفر رو بکشه!فکر کنننننننن!!!

بیچاره مامانا رسیده بودن مدرسه دیگه رنگشون از ترس بیرنگ شده بود و بعد از کلی تخفیفات اول گفتن از مدرسه اخراج و بعد هم ١ هفته اخراج و بالاخره به کم کردن نمره انضباط بسنده کردند .مامانه داااد میزد که اینا میخواستن بچم رو بکشن اگه خفه شده بود چی اگه در قفل مونده بود چی؟!

دوران دبیرستان خیلی کم میشد که انضباطم ٢٠ بشه همیشه ١٩ اینا بود و واسه این جینگولک بازیام ! البته هیچ وقت واسه پسر و اینا نبود .

خب دیگه خیلی زیاد شد واسه امروز بسهنیشخند