گ ش ت ا...ر...ش...ا...د2
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ترم آخر رو شیراز بودم .یکی از فامیلامون شیراز قبول شده بود واز یک شهر دیگه اومده بود خونه ما موند.همش دپرس بود که دلم واسه ننه بابام و دوستام تنگ شده ما هم گفتیم خب پسر عمت که خیلی باهاش راحتی بگو تا واسه افطار بیاد خونمون ( ماه رمضون بود).پسر عمه ایشون هم چند سالی از من کوچیکترند و اون موقع هنوز ریش و سبیلش درست و حسابی در نیومده بود.بعد از افطار گفتم بیاین بریم حافظیه یه ذره دلمون وا شه!ما هم رفتیم با یک قیافه بدون آرایش که بعد از افطار حوصله نداشتیم به خودمون برسیم.رفتیم فاتحه ای دادیمو و روی نیمکتا نشستیم.داشتم آقا پسر رو راهنمایی میکردم که چه درسی رو بردارند بهتره و در مورد درس و دانشگاه حرف میزدیم یکیمون اینور نیمکت یکی دیگه اونور نیمکت اون یکی دختره موبایلش زنگ خورد و داشت حرف میزد که یهو یکی پرید وسط که این آقا چه کارته خب فامیلمون هست ولی نه خیلی نزدیک گفتم فامیلمونه گفتش بهت محرمه گفتم نه آقا این چه حرفیه من ۴ ۵ سال از این بزرگترم این هنوز ریش و سبیلش در نیومده .آقا مشکلی هست من زنگ بزنم خانوادم .نه خیر خانم میدونم مشکلی نیست ولی بیاین خلیلی اونجا معلوم میشه!

حالا من اینجوریتعجب آقا واسه چی بابا فامیلیم اون یکی دختره هم اومد که این پسر عممه خب زنگ میزنم فک و فامیلامون میان .گفتش نه همه باید با ما بیاین.حالا خلیلی هم که مثل مال زاهدان نبودش که اونجا قاچاقچی و دزد و دختر فراری و همه چی میبرن.دختره هم های های گریه که حالا کچلم میکنن منم سابقه دار هی میخندیدم که نه بابا کچل چیه کاری به کارمون ندارن میدونن که ما کاری نکردیم!

دو تا دختر دیگه رو هم با یک پسری گرفته بودن پسره شب قبلش رفته بوده خواستگاری و خانواده ها گفته بودن فردا برین بیرون با هم صحبت کنین .یک همراه هم باهاشون فرستاده بودن دختره هی گریه میکرد که حالا جلو فامیلای شوهرم زشت میشه که روز اولی منو از اینجا بیارن بیرون!

رسیدیم و طبق بازجوییها متوجه شدن ما فامیلیم.حالا اونجا پر از آدمای خفن!! گفتن خب پس بگین یک نفر بیاد شناسنامه بیاره بعدم فردا بیاین واسه دادگاه!

منم همینجور خوشحال و خندون نشسته بودم تا به دختره دلداری بدم.یهو یکی از خانما با برادرا دعواش شد اونا هم گفتن حالا که اینجوریه همه برن بازداشتگاه به خدا نمیدونین چی کشیدم خیلی خیلی خیلی وحشتناک بود و هیچ وقت صحنه ای رو یادم نمیره که نزدیک اونجا که رسیدیم چند تا زن معتاد وحشتناااک از پشت میله ها داد میزدن وای جووووووون چه هلوهایی اومدن.وای که وقتی یادم میاد مو بر تنم سیخ میشه یک دختر فراری که چادری هم بود کنار ما نشسته بود هیچ وقت فکر نمیکردم دختر فراری رو از این فاصله ببینم!

اونو بردن واسه بازرسی بدنی که حالم داشت بهم میخورد که وقتی گفت همه لباست رو در بیار حتی لباس زیرت!و همینجور داشتم میلرزیدم به زنه گفتم خانم ما کاری نکردیم حتی اگه منو بکشی هم نمیرم اون تو گفتش اگه کاری نکردی که خانوادت میان در غیر این صورت با شیلنگ میندازیمت اون تو.گفتم بنداز بمیرم بهتره!اون زندانیها هم از اونجا داد که بابا هیچی نیست نترس بار اولته؟!

البته اونا هم میدونستن که ما کاری نکردیم و فقط میخواستن بترسوننمون ولی واقعا"‌اینجوری راهشه ؟اونم وقتی که متوجه شدن اشتباه کردن؟!

اسممون رو صدا زدن چقدر خجالت کشیدم جلو اون فامیلمون که اومده بود که ما رو از تو اون کثافت میاورد بیرون!جالب اینجاست که واسه هر ٣ تا مون یکی از فامیلامون اومده بود!

فردا رفتیم واسه دادگاه نوبت ما که رسید گفت خب چی کار کردین؟!گفتیم والله هیچی .دوست پسر دوست دختر بودین؟

ما :نه فامیلیم!

قاضی:آرایش هم که نوشته نداشتین.پوششتون هم که نوشته خوب بوده! خب پس شما فقط نفری ٢٠٠٠٠ تومن بدین چون کاری نکردین ولی ما نرخمون از ۵٠٠٠٠ تومن شروع میشه.آخه خواهر من درسته فامیلین ولی محرم که نیستین حتی اگه نامزدت باشه و خانواده ها هم بگن اشکال نداره تا صیغه محرمیت نباشه ما جریمه میکنیم!

پسر فامیلمون که اومد بیرون با یک پسره که از اون خلافای تهش بود سلام علیک کرد !بهش میگم این کی بود میگه هم سلولی دیشبمه!

هیچ وقت گریه های دختری رو یادم نمیره که با دوست پسرش گرفته بودنش و ١٠٠٠٠٠ تومن جریمش کرده بودن !ولی خانوادش پول نداشتن که بیارنش بیرون میگفت ٢ شبه اونجاست!

خدایا نمیدونم الان حتما" بهتر شده ولی یکی از دلایلی که اون شب زده شدم از اینکه من رو که تا حالا سعی کردم واسه خودم کسی باشم و کوچکترین خلافی ازم سر نزنه و فقط درسم رو بخونم بندازنم اونجا!!

به اون آقای قاضی هم گفتم که من هیچ وقت همچین جایی کار نمیکنم جایی که شخصیت همه انسانها رو میبرن زید سوال! جایی که من و یک مجرم و یک د ز د باید کنار هم برای کاری که نکردم باشیم!