مامان فلفل (زایمان)
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سلاااام سلاااام دلم واسه تک تکتوون تنگ شده واسه وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی .

ما خوبیم خدا رو شکر دخترکمون هم که دیگه واسه خودش خانومی شده ماشالله .

از کجا تعرییییف کنم هووووو خب بزارین اول از خاطرات زایمان بگم واستون.

از هفته 37 خانم دکتر به من گفتند جفتت کتمل رسیده و احتمال زیاد تا هفته دیگه زایمان کنی و هفته دیگه بیا تاوقت رو بهت بدم یا هم اینکه خودت دردت شروع میشه1

ما هم زنگ زدیم به نیروهای کمکی که قرار بود بیان خواهر شوهر کوچیکم و خالم که زن عموی فلفولی هم میشه .اونا هم بلیطشون رو عوض کردند و اومدند!

1 هفته گذشت و وقتی رفتم بعد از معاینه دکتر گفتش هیییچ خبری نیست و من دوست دارم تا جایی که وقت داریم بزارم خودت دردت شروع بشه!

آقا ما شروع کردیم به راه رفتند روزی 4.5 کیلومتر دور پارک راه میرفتم دریغ از کمی درد!

و رحمم یک سانت هم باز نمیشد!

خلاااصه بالاخره 9 ماه و 9 روز به پایان رسید و فلفلک ما واسه خودش هنوز داشت ورجه وورجه میکرد تکانهایی میخورد دیدنی و از همینجا متوجه شدم فلفلکم کوچولو هستش که تا آخرین لحظه جا داره واسه انقدر تکون خوردن .البته کلی فیلم هم گرفتم از تکونهاش که پیشنهاد میکنم این لحظات رو همه ثبت کنن.

روز شنبه رفتیم اول مطب خانم دکتر بیات که خداییش خیلی دکنر مهربون و دلسوزی هستند! بهم گفت اول بیا مطب خودم معاینت کنم که اونجا اذیت نشی!

باز هم رحم بسته بسته بود! دیگه گفت میگم آمپول فشار بهت وصل کنند دیگه نمیشه بیشتر از این صبرکرد!

با فلفولی و مامان و خاله و خواهر شوهر کوچیکه اسمشو میزارم ساناز پا شدیم رفتیم بیمارستان ایرانی. از قبل اتاق رو هم رزرو کرده بودیم.لباسم رو عوض کردند رفتم روی تخت و بعد از اولین آمپول فشار کیسه آبم پاره شد و 1 سانت باز شد رحمم !

بهم گفتند پیشرفتت خوب بوده !آقا از ساعت 9 صبح تا 10 شب فقط همون 1 سانت! خانم دکتر چند بار بهم سر زد و همش در حال تلفن صحبت کردن با ماماها بود دیگه یکی از ماماها که آشناهامون هم بود گفت دیگه خودتو خسته نکن بعد 2 تا و نصفی آمپول دیگه اگه قرار بود بیاد باید باز تر میشدی و باورتون نمیشه تا اخرین لحظه داااشت تکون میخورد دیگه گفتند نه بابا نمیشه بیشتر از صبر کرد کیسه آب هم پاره شده از صبح

از فلفولی خواستند که امضا کنه!با اینکه شنیده بودم اپیدورال واسه سزارین بهتره نزنی و درد داره و اینا ولی اون لحظه فقط به سلامتی بچم فکر میکردم و گفتم هر چی واسه اون بهتره همون رو انجام میدم.

من رو بردن به سمت اتاق عمل دوست داشتم جلو مامانم لبخند رو لبام باشه تا آروم بشه ولی انقدر مامانم ترسیده بود که قایم شده بود و اصلا"‌ندیدمش ولی اوووه کلی جمعیت دیدم دوستام فامیلام و سنی عزیزم که همیشه در همه حالم باهام بوده مرسی دوووست مهربونم .

بردنم تو اتاق خانم دکتر کلی قربون صدقم رفت که عزیزم خیالت راحت دکتر اطفالی که امشب شیفتشه بهترین دکتر بیمارستانه!

آمپول رو به کمرم زدند خداااییش اون دردی که میگفتن رو نداشت!

عمل شروع شد و من سایشون رو رو دیوار سفید میدیدم ! خیلی زود صدای کوچولو مثل گربه رو شنیدم مات و مبهوت بودم گربه اینجا چی کار میکنه یهو یادم اومد بچم ! بچه من! صداش انگار گرفته بود یهو ونگ زد و صداش صاف تر شد گفتند ساعت تولد بچه 10:53 دقیقه 1 مارچ 2014.اشک روی گونهام رو احساس کردم !

بچه رو آورن کنار صورتم اولین چیزی که جلب توجه کرد لباش بود و بعد چشااش  که کاملا باز نگاه میکرد  بهم گفتند ببوسش ! چونه های کوچولوش رو بوسیدم و این شد اولین بوسه به دخترکم!

دخترکم وزنش 2.900 بود که خانم دکتر گفتش چون جفتت دیگه پیر شده بوده از هفته37 تا 40 فقط 100 گرم اضافه شده! 

دخترم رو بردند و عمل هنوز ادامه داشت! یهو احساس کردم پاهام رو میتونم تکون بدم دیدم بله پاهام حس داره ترسیدم خیلی!

گفتم من پاهام رو میتونم حرکت بدم گفتند غصه نخور تا 40 دقیقه دیگه شکمت بی حسه! سردم بود و دوست داشتم زودتر تموم بشه و برم پیش دخترم!

بالاخره تموم شد همون جا توی ریکاوری درد من شروع شد احساس میکردم با چاقو زدن تو شکمم دلیلش فکر میکنم بی حسی رو کم زده بودند بهم.

همونجا گفتم خیلی میسوزه شکمم و بهم آمپول ضد درد زدند.

از اتاق اومدم بیرو فلفولی بوسم کرد و باز همه بودند رفتیم تو اتاق خودم پر از گل های سفید و صورتی با رختخواب خوشکل خالم و فلفولی شب رو پیشم موندند . تا صبح از درد نمیتونستم بخوابم دخترم رو هم نیاوردند ببینم بهم گفتند 7 به بعد میاریم و ما هم دیگه نمیتونیم آمپول ضد درد بزنیم !

7 صبح گیج خواب بودم که دخترکم رو آوردند واااای که دوست داشتم بخووورمش  همه میگفتند خیلی شبیه خودمه ! ولی گیج خواااب بودم .بهم گفتن بهش شیر بده بر عکس تصوراتم فلفلک خیلی زود شیر رو خورد و خدا رو شکر حتی نیاز به کرم زخم سینه هم نداشتم.

زیباااترین لحظه بعد از دیدنش لحظه ای بود دخترکم شیرم رو خورد این لحظات رو عاشقش بودم و نمیدونم چطور بعضی از مامانا واسه زیبایی اندامشون یا بی حوصلگی این لحظات زیبا رو از خودشون دریغ میکنند!

بقیش واسه روز دیگه با عکس بیمارستان و عکس فلفلکم !