سفرنامه 7
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دوست داشتیم خونه ای رو همون اطراف اجاره کنیم واسه همین دنبال خونه دلخواهمو نبودیم وقت هم زیاد بود .اولین خون هرو خوشمون نیومد ولی دومی بهمون گفت راهش دوره آخره جنگ سراست ولی خیلی تمیزه و همونجوریه که خودتون میخواین!

و این شد که ما هی رفتیم بالا بالا بالا و هی منظره ها زیباتر و زیباتر میشد و رسیدیم به اینجا !

انقدر این خونه تمیییز بود که خدا میدونه!

واسه صبحونه هم رفتم پیش صابخونه بهش گفتم ما واسه صبحونه فردا دوست داریم صبحانه محلی همینجا رو بخوریم .خانومه هم گفت من خودم واستون نون محلیمونو درست میکنم که با تخم مرغ و اینا درست میشد.مربای خونگی هم ازش خریدیم تخم مرغ و پنیر هم همینطور واین شد که یک صبحانه عااالی با نونی که تااازه از تنور  در میومد خوووردیم.

توصیه میکنم هر کی میره خاور خانم تو روستاهای اطرافش هم خونه بگیره.

دیگه بزارین سفر رو خلاصه کنم .

بعد از صبحانه انقدر اونجا زیبا بود که تصمیم گرفتیم پیاده تا آخر روستا که جادشم خیلی دور بود تا شهر بریم ولی فوق العاااده بود و عالی .

واسه همین دیر شد و خواستیم ناهار رو باز به خاور خانم برسیم که نشد .رفتیم رامسر از اینترنت بهترین رستوران رو سرچ کردیم و از مردمم پرسیدیم بهمون گفتند رستوران برادران خوبه.

خیلی هم شلوووغ بود باید اسم مینوشتی .

اگه خاور خانم رو نخورده بودیم شاید میگفتیم اینجا هم خیلی خوشمزه بود ولی اصلا"‌قابل مقایسه نبود.البته از حق نگذریم مرغ ترشش فقط خوشمزه تر بود.

بعد هم یک شب مجبور شدیم چالوس بخوابیم و بعد جاده چالوس و صبحونه خیلی خوشمزه تو راهش و بعد هم ما تهران پیاده شدیم.

چون آقامون وقت کا..شت مو داشتن نیشخند چی کارش کنم دیگه اعتماد به نفسشو از دست داده بود همه خاطراتش مربوط میشد به موهاش! و این شد که 2 روز موندیم و این عمل با موفقیت انجام شد و با هواپیما به ولایت برگشتیم.بقیه هم با اتوبوس سفر را ادامه دادند.

 دریس(دنی) نوشته هاشو دیگه خصوصی نمینویسه پس راحت میتونین برین و نوشته هاشو بخونین       doriss.persianblog.ir


 
سفرنامه 6
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بر سر اینکه بریم خاور خانم یا نریم هی نظر میدادن و من و خانم بزرگ هم خودمونو تیکه پاره میکردیم که همه میگن خیلی خوشمزست! خلاصه که رفتیم به سنت رامسر و چابکسر!

اولین نفر رو که دیدیم گفتیم رستوران کجاست سریع راه رو بهمون نشون داد!

تابلوی سرولات رو خیلی بزرگ زده بودند روستایی که بسیار بسیار زیبا بود .

جاده رو داشتیم میرفتیم جاده ای که بسیار زیبا بود هر چند که واسه مینی بوسمون سخت بود ول یبه هر بدبختی بود خودمون رو ریوندیم.

بچه ها شمارشو واسم تو وبم نوشته بودند ولی من هر چی زنگ زدم یکیش که اصلا" نمیگرفت یکی دیگشم یه آقایی برداشت و گفت اشتباست.به من گفته بودند باید از قبل رزرو کنی چون شلوغه .من هم موفق به تماس گرفتن نشدم واسه همین صبح رفتیم تا جا رزرو کنیم ساعت 10 اونجا بودیم با یک منظره بسیااار زیبا همه داشتند ذوق میکردند.

نزدیک در که رسیدیم از بوی برنج باااور کنین مست شده بودم.بوووو داشتاااا اصلا" یه عزری داشت که نگووو و نپرسسسسسسسس!

رفتیم تو هنوز مشتریها نیومده بودند .یک آقایی داشت برنج رو آبکش میکرد رفتم کنارش وایسادم و همبنجور بو میکشدیم بهش گفتم کسی نیست ما میخوایم رزرو کنیم واسه ناهار گفتش ما رزرو نداریم.ساعت 12 به بعد ناهار آمادست.

همه گفتند ما همینجا میشینیم هیچ جا منظره ای به این زیبایی نداره همینجا میشینیم و حالشو میبریم!

دوربینمو برداشتمو رفتم به سمت آشپزخونه گفتم خانوم ما از جنوب تا اینجا اومدیم خاور خانم میتونم بیام تو آشپزخونتون و فیلم بگیریم!

کلی هم تشکر کردن تازه و رفتم تو ! دم درش دو تا اجاق گاز گنده بود که مرغ های شکم پر داشتند تو حوض روغن سرخ میشدند .شکمم داشت دیگه تانگو میرقصید از خوشی!

در آشپزخونه باز بود اولین سوالی که کردم از یه خانم مسنی که اونجا بود گفتم خاور خانم شمایین؟

گفت نه من نیستم رفته شهر میاد الان!

باور کنین دل تو دلم نبود تا بتونم این زن رو که حتی توجه ب.یب.ی.س.ی رو هم به خودش جلب کرده رو ببینم !این کیه که این همه همه ازش تعریف میکنند!

خانم مسن گفت این دخترشه!داشت زیتون پرورده ها رو تو کاسه های کوچولو کوچولو می زاشت!

یه خانم خوشکل دیگه با لهجه زیبای شمالی بهم گفت بیا تا بهت باقالی و میرزا قاسمی نشون بددم!

آشپزخونه خیلی بزرگ نبود .یعنی احساس مسکردی تو آشپزخونه خونه مادربزرگتی و کلی هم مهمون دارن امروز.

در باقالی قاتق رو برداشت دوست داشتم با کله بیفتم توش و بخورم اصلا" رنگ و روی این کجا و اونی که تو ما.سوله خوردیم کجا!

یه قالمه کوچیکتر بود که گفت پلو امروزمونه درشو برداشتم و همینجور بو میکشدیم .کلی هم فیلم گرفتم .

اومدم بیرون دیدم یه خانم داره بلند بلند حرف میزنه .رفتم گفتم خاور خانم نیومدن گفت بله که اومده ایناها خودمم ! کلی باهاش حرف زدم و بهش گفتم از تو اینترنت پیدا کردم.بعدش خودشم کلی از ترشیها و مرباهاش تعریف کرد ومن هم نامردی نکردم و کلی خرید کردم همشو خودش درست کرده بود .از روزی که برگشتم هر روز صبحونه از مرباهای خاور خانم میخورم که طعمش عالین.

یه چیز دیگه که خیلی خوشمزه بود لواشک آبکی بود که من تا حالا نخورده بودم خیلی خیلی خوشمزززه بود.

واسه خودش یه  مردی بود از ساعت 11 دیگه رستوران شروع کرد به شلوغ شدن! تا ساعت 12 که دیگه اصلا"‌جا نبود! شلوووغ غلغله! طبعا " نفر اول ما بودیم!یهو داد زد هم تو صف همه تو صف (منم یکی مسولیتام تو سفر این بود که وقتی میرفتیم رستوران تک تک سفارشها رو از بچه ها میگرفتم و می نوشتم و بعد میرفتم میگفتم اینجوری خیلی بهتره قاطی پاطی هم نمیشه) سریع رفتم تو صف .خودش رفت پشت میز داد زد نفر اول زود باش فااامیلت؟ (اینا رو همش شما با داد فرض کن)

کجا نشستین ؟ چند نفرین؟ خب زود باش چی میخوری؟

از هر غذایی که داشت چند تا سفارش دادیم و همه با هم خوردیم.

بعد بدون استفاده از ماشین حساب مشست به حساب کردن یهو گفت 48 تومن منم سریع گفتم بچهها زود باشین 48 یهو یه دونه یواشا زد به دستم نیشخند 

گف چه خوووشحاال (اینو با لهجه غلیظ شمالی بخون)

48 کجا بوده خانوم تموم نشده که پول مرغا بود فقط نیشخند

یعنی دوست داشتم بغلش کنم بندازمش بالا بعدم بگیرمش خیلی با مزه بود.

همون موقع که سفارش دادیم همون موقع سریع استارترها رو آوردن و هنوز تموم نشده بود سریع غذا چشامون دیگه همه چپ شده بود .وااای برنجش که ته دیگ گنده روووش بود و بوش پیچیده بود یعنی اگه یه لحظه غافل بودیم همه چی تموم میشد.مرغ شکم پرش که اینجوری روش کامل برشته بود و توش و روش و همه جاش خوشمزه بود چشمک

از همش خوشمزه تر کباب ترشش بود همش خوشمزه بودا ولی کباب ترشش عاالی بود مرغ شکم پرش هم خیلی خوب بود.

میدونین از چیش خیلی خوشم اومد از اینکه احساس نمیکردی تو رستورانی احساس میکردی اومدی خونه یه نفر مهمونی غذاها مزه غذای مهمونی رو میداد!

یکی دیگه هم منظره بسیار بسیار زیباش بود!

خداییش واقعا"‌ممنون از همتون که این پیشنهاد بهم دادین و توصیه میکنم به هر کی که نرفته حتی اگه شده واسه خاور خانم و منظره زیباش و خوشمزه ترین غذاهای شمالیش به شمال برین!

این هم منظرش البته خیلی خوشکلتر بود چون بعد از اینکه مه ها رفتند کنار یهو فهمیدیم که اووو شهر به چه زیبایی زیر پامونه!

متاسفانه چون عکسی که با خاور خانم گرفتم و از غذا ها بچه ها توشن نزاشتم .از تو گوگل غذاهای خوشمزشو ببینین دیگه چشمک


 
سفرنامه 5
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

رسیدیم به قلعه رود.خان!

از قبل تعریفشو زیاد شنیده بودن ولی به ما گفته بودند بالا نرید همون پایین قلعه خوشکله .برین بالا هم راه خیلی زیاده هم هر کی میره دست و پاش یه زوریش میشه بس که پله هاش بده آدم خیلی میوفته!

پایین یه بازارچه کوچیک بود و ما بی خبر از همه جا تو اون بارون نم نم همینجور رفتیم و جیغ و جیغ که چه خوشکله چه خوشکله!

نسبت به اماکن دیدنی دیگه میتونم بگم یکی از تمیزترین جاها بود و کمتر مردم آپغال ریخته بودن البته قدم به قدم هم سطل آشغالی بود.

بدون آنکه خودمون بدونیم تو مسیر پله های قلعه بودیم .یهو به فلفولی گفتم نکنه پله هایی که میگفتند همیناست!!

از همین جا توصیه میکنم حتما" حتما" این جای زیبا رو ببینین قدم به قدمش دیدنیه و قلعه که دیگه محشررررررر!!

حتما" قبل از حرکت از پایین یه دونه چوب بلند بخرین که فلفولی خریده بود و به عنوان عصای کمکی خیلی خیلی کمک کرد بهمون!

خب وقتی همینجور داری اینا رو میبینی و دست فلفولیت هم گرفتی و یواش یواش زیر اون نم نم بارون با بوسه های یواشکی!!! راه میری که مبادا این مسیر زیبا و آبشار و این جنگل تموم نشه !کی میفهمی که راه طولانیه!

ما کلی مسیر رفتیم از همه هم عقبتر بودیم چون خداییش این مسیر رو باید با لذت رفت! بارون داشت شدت میگرفت .شاید واسه بارون بود و یکی هم واسه اینکه نزدیکای ناهار بود که خیلی خلوت بود.توی اون سرما وسط اون کوه سبز به نظر شما چی میچسپه؟!

فکر کنم قبلا"‌هم گفتم که من چای دوست ندارم ولی اینجا دیگه نمیتونستم ازش بگذرم !

سریع زیر یک سقف پلاستکی رفتیم و چای رو سفارش دادیم ! چای رو با کلوچه های تازه لاهیجان بهمون داد !

اونطرفتر یک مرد روستایی داشت با تبر چوبها رو تیکه تیکه میکرد ! خدایا اینجا کجاست بهشته!

فلفولی که عاااشق بارونه و خیلی خیلی خوشحااال بود!

تازه تابلو زده بود قلعه 1200 متر!

بچه ها رو هم دیدیم پشت سر هم یه صف بستیم و شروع کردیم به خوندن بارون بارونه زمینا تر میشه......

و هر چی شعرهای عاشقونه و آرامش بخش بلد بودیم رو خوندیم...

داشتیم دیوارهای قلعه رو میدیدیم و احساس میکردیم اوووو چه فتح بزرگی کردیم مااا!

قدمها رو تند تر تندتر کردیم و بالاخره فتحش کردیم چشمک

ابهتش خیلی خیلی زیاد بود! حتی تا حالا هم نمی دونن کی اینو درست کرده وسز این جنگل اونم بالای کوه ! چه جوری درستش کردن!

احتمال میدادن که اوایل اس..لام درستش کردن .البته من تو یه کتابی خوندم واسه قبل از اس..لامه!

او قلعه زیبا وسط مه زیباییش دو چندان شده بود!

 

عکس دوم رو از تو یه سایت واستون پیدا کردم تا بهتر ببینینش اونایی که رفتن به خصوص وسط بارون لذتشو خوب درک میکنند!

وقتی میومدیم پایین فلفولی 3 بار افتاد و من یک بار نزدیک بود بیفتم خدا رو شکر به سلامتی رسیدیم.

خیس خیس چلق چلق ازمون آب میچکید! حالا فکر کن که یهو ببینی یه دختر خانوم خوشکل اون وسط آش رشته هم بفروشه !

500 هم زیادتر دادم تا بیشتر واسم پیاز داغ بریزه.نون شیرمال محلیشون هم همون موقع تازه تازه دادن خوردیم .دخترک که فکر کنم 19 20 سالیش بود میگفت من تا حالا به جز اینجا هیچ جا رو ندیدیم و ما هم همینجا زندگی میکنیم!

خیسون خیسون سوار مینی بوس شدیم و نوبت نوبتی رفتیم و لباسامونو عوض کردیم لباسای خیس رو گذاشتیم تو کیسه و چشمتون روز بد نبینه که تا 1 روز قبل از برگشت ما بارون بند نیومد حالا بارونش که عااالی بود و لی این لباسا دیگه بووو گند میدااادن دلمون هم نمیومد بندازیمش دور !بیچاره مینی بوس آقاه هم بو گرفته بود!!

شب رو باز برگشتیم به خونه قشنگمون و حالا صبح باید آماده میشدیم که بریم به سمت خاور خانم!


 
سفرنامه 4
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

حالا باید میرفتیم به سمت فوم..ن و اونجا فقط نگه داشتیم تا از کلوچه های گرم و وشمزه فوم.ن بخوریم!

و پیش به سوی ماسوله .هر جا میرفتیم خونه ای که دوست داشته باشیم گیرمون نمیومد .بارون هم شدت گرفته بود! رفتیم ماسوله وحشتناااک شلوغ بود دور زدیم و برگشتیم گفتیم یه خونه میگیریم و صبح میریم.

یکی از روستاهای اونجا فکر کنم اسمش کماد..ول تابلو بزرگ زده بودند ( مسیر فوم.ن ماسول.ه)‌ مینی بوس با هزار سلام و صلوات پیچید تو فرعی تا دم خونه نمیشد رفت چون یک جاده گلی باریک بود که پایینش رودخونه بود و میگفتن اگه بارون ادامه داشته باشه ممکنه دیگه مینی بوس راه برگشت نداشته باشه ! انقدر زیبا بود انقدر زیبا بود و هوااا عااالی که گفتیم اشکال نداره ما پیاده همه وسایل رو میبریم .

شب رو پسرا کباب درست کردند که جاتون خالی خیلی خوشمزه بود! با ماست محلی...

این هم از خونمون!

در خونه که باز میشه اینو میبینی!

بعدش سمت چپ رو نگاه میکردی میدیدی چند تاگوفند مشغول خوردن غذا هستند!

حالا بازم اون موقع غروب بود و ما فقط داشتیم از صدای آب لذت میبردیم.

فکر کن صبح از خواب پا شی یهو پنجره رو از بالا باز کنی واینا رو ببینی .صبح زود طبق معمول پسرا رفتند دنبال پیدا کردن صبحونه محلی که از همش عالی تر همون خم مرغهای تازه بود یک دنیا می ارزید ! فقط دوست داشتیم همونجا بمونیم و هیچ جا نریم!

افتادن دنبال مرغ و خروسا و دادن غذا بهشون و فرغون بازی تو مزرعه وای وای خودت تصور کن دیگه که ما اون وسط چه حااالی داشتیم!

حالا دیگه نزدیک ماسوله بودیم و خودمونو سانتال مانتال کردیم و پیش به سوی ماس.وله زیبا !

خدا رو شکر خلوت بود و ما با اون نم نمای بارون بیشترین فیض ممکن رو بردیم!

قدم به قدمشو دوست داشتم .همه خونه هاش و مغازه هاش و حتی کلوچه گرمش

فقط و فقط ناهار رو ما تو هتل ما.سوله خوردیم و مسلما" غذای شمالی سفارش دادیم که بچه ها خوششون نیومد .حالا هر چی من قسم و داد و بی داد به پیر و پیغمبر اینجوری نیست اینا خوشمزه نبودن! بعضیاشون که میگفتند نمی ارزه این همه راه بریم خاور خانم! دیگه با التماس راضیشون کردم که اونجا منظرشم خیلی زیباست و هر کی دوست نداشت تن ماهی بخوره!

حالا تو دلم خدا خدا میکردم خاور خانم با منظرش خوب باشه و ضایع نشم!

این مسجد زیبا روو دوست داشتم ساعتها نگاه کنم!

 

 

 

خوشمزه ترییییییین کلوچه ای که خورده بودم !البته همون لحظه که از تنور آورد بیرون داد دستمون !به نظر کلوچه های فو..من فقط گرمش خوشمزست

و ابن هم روبروی خونمون بعد از اومدن کلی بارون که دیگه رودخونه پر از آب شد و ما هیچ راه برگشتی نداشتیم و باید تا جاده اصلی پیاده میرفتیم تا مینی بوس سبک باشه و تو گل گیر نکنه!

چند تا از بچه ها که رفته بودند کفشاشونو در آوردند و شلوارا رو تا زانو زده بودند بالا و تو آبا راه رفته بودند .

مینی بوس هم به سلامتی و میمنت گیر کرده بود و با هزار بدبختی درش آوردند .

و باز شروع به خوندن و رقصیدن و پیش به سوی رود..خان!!!!!!!


 
فلفل خانم
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

فکر میکنین بندریا یا همون جنوبیا یا شاید فقط شهر ما اینجوری میشند در موقع هیجان یا همین که چند نفر دور هم باشند یا باید بهشون خوش بگذره چی کار میکنند؟

جواب: اگه مهمونی باشه خونه هر کی یه ارگ با خودشون میبرند و همه با هم باهاش میخونند! اگه تو باغ باشه باز هم رگ رو میبرند و باهاش میخونند!

حالا اگه تو جاده باشی چی گیتار زن هم باهات نباشه چی ؟ ارگ هم که بزرگه نمیشه ببری چی؟ یه تنبک گنده که ما بهش میگیم دهل ! از اونا که هر دو طرف تنبکه نمیدونم شما چی میگین بهش همونو با خودمون بردیم !

وقتهای بی کاری مشغول تنبک زدن و رقصید بندری بودیم!!!

آقا ما آرامش و همه چیزمون همینه !

داشتیم به جاده زیبای اسالم نزدیک میشدیم از همون اول جیغ ما شروع شد از هیجان ! دیگه نمیشد اصلا" رقصید! آهنگ عاشقونه بندری با صدای عاشقانه تر بچه ها ! با نگاه های یواشکی دختر پسرا!

با تپه های سبزی که تا جایی که نگاه میکردی زیبایی بود و زیبایی!

پر از مه نمیدونم بهشت میخواد چه جوری باشه!

یهو رسیدیم به یه روستا با خونه های شیروانی کوچک! با دود کشهایی که حتما"‌داشتند ناهار ظهرشونو آماده میکردند .همون جا نگه داشتیم پیاده داشتیم همه داشتند میدویدند میدویدند احساس میکردیم تو دنیا نیستیم هر کسی واسه خودش داشت کاری میکرد یکی رفته بود با گاو حرف میزد ! یکی افتاده بود دنبال بوقلمون ! یکی دنبال مرغ و خروس ولی هیچ کس دوست نداشت اون لحظه ها تموم بشه!

فکر کن که رفته باشی تو کارتون هایدی! فکر کن که خواب دیدی و رفتی تو بهشت!

هوا خنک رو به سرد ولی تمیز تمیز میخواستی فقط نفس بکشی و وایسی تا نم نمای بارون آروم آروم بشینه رو صورتت!

همونجا نشستیم و از نان بربری تازه و پنیر محلی و خامه محلی و مربا آلبالوی خونگی که بهمون دادند رو خوردیم.خوشششمزه ترین صبحانه ای بود که خورده بودم ! با اون چای تازه و داغ تو اون هوای عااالی !

با چند تا از دخترا رفتیم تو روستا فکر کنم رو هم رفته یه 10 12 تایی خونه بود!

روستا حتی اسم هم نداشت .رفتم ببینم توی این بهشت کوچیک که زندگی میکنه خونشون چه شکلیه!

زیباترین خونه که یه مزرعه کوچیک کنارش بود رو انتخاب کردم رفتم ه سمتش آروم آروم بود فقط صدای آب به گوشم میرسید رودخونه کوچیکی که آهنگش واسم زیباترین آهنگ بود!

صدا زدم کسی اینجا نیست کسی نیست! و همزمان دورینم هم دستم بود و داشتم فیلم میگرفتم.

یکی از اونور داد زد نه نیستند گفتم خانوم من میتونم بیام پیشتون گفت بیا!

از این ور رودخونه دویدیم رفتیم اونور سلام کردم مشغول خانم میان سالی  بود داشت ناهار ظهرش رو درست میکرد .گفتم اینجا خیلی قشنگه شما تو بهشتین!

با لهجه زیباش گفت چیش قشنگه!!!

گفتم همه چیش همه چیش!

ناهار کباب داشتند و داشت برنج رو می شست چکمه های پلاستیکی پوش باد احساس میکردم زن خیلی قوی باید باشه!

در اتاقشون باز شد یه زن جوون با یه نی نی کوچولوی زیبا اومدند بیرون .دخترش خیلی ناز بود اسمشم ملینا بود.با کوچولوش کلی بازی کردیم .اطراف خونه پر بود از بره های سفید که رنگشون به سفیدی برف بود!

اسم روستاشون کرمان بود که بومی های اونجا بهش میگفتند کرمون!

بعد از چند ساعت دوباره سوار مینی بوس شدیم انگار که بهمون امپول انرژی زده بودند .

باز تو راه یه جنگلی بود نمیدونم چی بود انقدر مه بود که نمیدونستم چیه ولی تصور کن توی این جاده مه آلود ببینی یه نفر تنها نشسته و داره بلال کباب میکنه! تنبک و برداشتیم و تنبک زنون و رقصون رقصون پیاده شدیم آقاه مات و مبهوت نشسته بود شاید هم ترسیده بود که این دیوانه ها از کجا اومدند!

انقده رقصیدیم و خوندیم و خوندیم .دیگه شده بود یه صف پر از ماشین .بلال فروش هم خندون که همینجا برقصید تا مشتری واسم بیاد!

همه چیز عااالی بود همه چیز به بهترین نحو زیبا و دوست داشتنی!

 


 
سفرنامه 3
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

ما یک تاریخ نویس هم داشتیم که هر شب خاطرات سفر و اتفاقهای مهم رو مینوشت . وقرار شده خاطرات رو با عکسا کپی کنند بهمون بدند مثل یه دفترچه!

از علی صدر بود که دو راهی بین سرعین و اسالم خلخال گیر کرده بودیم .البته من دوست داشتم اسلم به خلخال برم هم نزدیکتر بود هم مسیرش زیباتر بود .پسرا چندتاشون میگفتند ما آبگرم رو دوست داریم بریم که بعد از تحقیقات بهمون گفتند قبل از خلخال برین گیوی که اونجا آبگرمش هم بهتره هم خلوت تر هم تمیزتر.

یکی از دلایلی که دوست نداشتم برم سرعین اینکه شنیده بودم خیلی تمیز نیست !حالا نمیدونم من خودم ندیدم.

تصمیم رو گرفتیم خلخال انتخاب شد.و ما رفتیم به سوی زنجان!

ساعت 3 بود هی رفتیم رفتیم دیدیم رستوراناشون باز نیست اگرم هست اصلا"‌خوب نیست البته ما داخل شهر نرفتیما همون کناره های شهر بود.

هر سوپری میرفتیم میگفتیم کالباس داریم میگفتند کالباس چیه؟!!

نمیدونم والله شاید بهش یه چی دیگه میگفتند .آدرس هم میخواستیم یا بلد نبودند یا اشتباه میگفتند همینجوووور داشتیم دور سر خودمون میچرخیدیم دیگه از گشنگی داشتیم میمردیم یهو دیدیم به چه گندگی اونور میدون نوشتند هایپر مارکت !دور زدیم به سمت هایپر مارکت ! دیدیم اصلا"‌اونجا هیچی نیست در آینده خیلی دور فکر کنم تبدیل بشه به هایپر مارکت خب بندگون خدا مغازه باز نشده چرا ملت رو زا به راه میکنین!

و این شد که گشنه از زنجان اومدیم بیرون و بر عکس که هی به افتخار همدانیها دست زدیم  واسشون ناخونک زدیم !

از شهر داشتیم میومدیم بیرون یعنی اومدیم بیرون دیگه که یهو دیدیم نوشته نمیدونم چی چی توریستی دلنواز داد زدیم وایسا وایساااا اگه عناق هم باشه همینجا کوفت میکنیم!

رفتیم تو دیدیم به به به به چه رستورااانی چه آآآبی چه نووونی تمیییییییز

تو همه جاهایی که رفتیم هیچ جا به تمیزی اینجا ندیدم فکر کنم رستوران همون موقع افتتاح شده بود چشمک.به خصووووص دست شوییهاش تمیییز دستمال توالت هم داشت حتی خلاصه همونجا بود که زدیم اون کف قشنگه رو واسه زنجانیها و آبروی شهرشون رو خریدند نیشخند اگه فکر میکنید دست نمیزدیم سخت در اشتباهیت و ما هی دست میزدیم!

تو راه باز نمیدونم کدوم شهر بود پشت چراغ قرمز واساده بودیم یه وانت پر از گوجه فرنگی هم کنارمون بود یهوووو دیدیم لیدرمون بالاتنش کامل از پنجره بیرون و گوجه فرنگیهای وانتی رو تند تند داره بر میداره ماااا دیگه مرده بودیم از خنده البته اجازه گرفتیما 1500 هم دادیم بهش پشت چراغ قرمز بعدی نیشخند

رفتیم پیش به سوی گیوی .دو چیز جالب که تو را دیدیم یکی یه شهر رفتیم حالا یادم نیست کجا بود نوشته بودند یخ داغ موجود هست .قدم به قدم نوشته بودند ما هم ملت کنجکاااو ! بعد از پرس جو فهمیدیم اون شهر به کوه میگن داغ !حالا هر کی میدونه چه زبونیه به منم بگه!

یه چیز جالب باز توی یکی از شهرا تو میدون وسط میدون عروس و دوماد اومده بودند فامیلای عروس دومادم میرقصیدند اون وسط!

از گیوی خوشم اومد چون خونه ای که گرفته بودیم خیلی با نمک بود توی یه باغ که که کنار خانه کوچولوش چند تا تخت گذاشته بودند بچه ها هم قلیونشونو با خودشون آورده بودند و کلی همه خوششون اومده بود.

از همه جالب تر دستشوییش بود خنده  کاشکی اسم سفرنامم رو عوض میکردم به سفر به انواع دستشوییها!

آره جونم براتون بگه که این دستشوییش شبیه ذوزنقه بود و کلا" سیمانی بود وسط این ذوزنقه بسته اگر خیلی دقت میکردی میتونستی یک سوراخ به قطر1.5. سانتی متر پیدا کنی!

فکر کنم مردم خوب و مهربان گیوی شکماشون خوب کار میکنه! حالا اومدیمو یکی .... از 1.5 سانتی متر بیشتر شد باید چه گلی به سر خود بکنه!

حیف حیف که زشته و نمیتونم از زجری که در آن دستشویی ذوزنقه ای کشیدم بنویسم!

فکر کن که سیفون هم نبود . فقط آفتابه بود!

بعله خواهرا حالا البته فقط صبر میخوادا بزار تجربمو بگم اگه یه موقع دیدین وحشت نکنین! در همان لحظه اول نمیره تو چاه شما باید آب بریزی پر !آب نمیره پایین نترس نترس بعد از 30 ثانیه یهو غل غل غل غل همه چی میره پایین .ولی کلا" استرس آور بود دستشوییش که حالا پایین میره یا نمیره!

مایو و حوله و یه دست لباس برداشتیم و پیش به سوی آب گرم دیگه تقریبا"‌شب بود!

پسرا سریع رفتند تو .ما همین که پامونو گذاشتیم تو دیدیم چند تا زن ب.رهنه هیچی و هیچی با هیکل چندین و چند طبقه ای و کثیف! وایسادن جلومون ! بدون اینکه چیزی بگیم و حرفی بزنیم رومونو کردیم اینور و از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم و سوار مینی بوس شدیم منتظر پسرا صداشونم میشنیدیم آب گرم رو گذاشته بودن رو سرشون.

اونا خیلی خیلی خوششون اومده بود و میگفتن با اینکه تمیز نبوده زیاد ول یکی از بهترین جاهایی بوده که رفتند!

 

داخل این کوه غار عل.ی ص.در با اون همه عظمتش هستش!

عاااشق اینا بودم که عین نقل و نبات وسط خیابون رژه میرفتند و کلی ترافیک به وجود می آوردند

اینم وانت گوجه فرنگی !

و این هم حاصل زحمات لیدر!

رستوران زنجان که خیلی خوب و تمیز بود!

باز هم رستوران دلنواز!

 اینم از دستشویی گیوی .دقت کنید لطفا" !

 


 
سفرنامه 2
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

عصر بود که رسیدیم علی صدر .بچه ها سریع رفتند که بلیط بگیرند و چند تایی هم رفتند خونه اجاره کنند چون خیلی خسته بودیم و باید شب رو میموندیم .

اولین خونه ای که دیدیم همهمون عاشقش شدیم خونه پر بود از مرغ و خروس و بوقلمون .خونه تقریبا"‌بزرگی بود و تو اتاقاش هم تختهای 2 طبقه ای بود که البته از طبقه بالاش نمیشد استفاده کنی چون شوت میشدی رو نفر پایینی!

بار ها رو از بالای مینی بوس پیاده کردیم واسه اینکه کسی خسته نشه از کنار مینی بوس تا داخل اتاق به ترتیب وایمیستادیم و به همدیگه شوت میکردیم تا به اتاق برسه!

بچه ها بهمون خبر دادند بلیط تموم شده و باید صبح زود بریم.

همون موقع آماده شدیم رفتیم به سمت بازار علی صدر اولین چیزی که چشمم بهش خورد آآآش دووووغ بود .بس که این سیندی هی از آش دوغ تعریف کرده همونجا نشستم  و به فلفولی گفتم تو هم بشین باید آش بخوری.

خوشم اومد خوشمزه بود ولی آشی که دوست اردبیلیم درست میکرد یه چیز دیگه بود !

اونجا پر بود از ظرفهای سفالی خیلی خیلی خوشکل دوست داشتم همشو بار بزنم با خودم بیارم ولی حیف که خودمون هم به بدبختی تو مینی بوس جا میشدیم اون یه ذره جایی هم بود به همه گفته بودم میخوام از شمال واسه خودم ترشی و مربا بخرم.

بعدشم که دیگه برگشتیم خونه.شب هم پسرا گفتند واسمون شام درست میکنند.

دیگه هی میخواستن بگن ما خوشمزه تر درست میکنیم این شد که از ساعت 7 تا 11 شب اینا داشتن واسه ما سوسیس بندری درست میکردند!

پیاز ها همه اندازه هم سوسیسها هم اندازه ! فوق العاده خوشمزه!

همونطور که دنی هم تو وبش نوشته ما دو نفر داشتیم که قرار بود اگه دختر تو سفر از پسره خوشش اومد بعدش باهم دیم دیریم دیدیم بشندنیشخند

این دو نفر فری و مریم بودند!

در مورد مریم قبلا"‌نوشته بودم که قبلنا با پسرک همدیگرو دوست داشتند !

حالا فکر کن که پسرک هم باهامون بود! و این وسط اعصابش به شدت خورد و همش دوست داشت فری رو واسه مریم خراب کنه!

پسرک هم تو سفر بیشتر فهمید چه زنی انتخاب کرده واسه خودش!

فری آشپزیش عااالی بود ولی از معایب او این بود که هر چیز سفید رنگی رو نمیخوره.شیر.پنیر.ماست! دوغ میخوره ولی فقط دوغ محلی!

حالا مریم ما هم ماست خوره و میگفت من از پسر سوسول خوشم نمیاد این خیلی مرتب و منظمه هیچی هم نمیخوره.

مریم که آبرمونو برد بس که شلخته بود .

فری یه چمدون با خودش آورده بود ای هوا حتی واکس کفشم آورده بود .مریم  یه کیف آورده بود از اونا که نه دکمه داره نه زیپ وسایل شخصی و ضروریش که تو دست باید باشه انداخته بود توش هر 1 ساعت 1 بار یه چیزی از اون تو پرت شده بود بیرون .یا داشت زیر پامون دنبال مسواکش میگشت یا کلیپس سرش یا اسپریش هی هم من هیس هیس میکردم یه موقع فری نفهمهچشمک

فری هم که عاااشق میمیره واسش .

یکی از پسرا رفته بود یه تفنگ بازی بزرگ خریده بود آورده بود خونه و این شد که تا پاسی از شب داشتیم پادگان بازی میکردیم!

از عواقب اینکه 17 نفر آدم برن با هم تو یه خونه این میشه که چاه دستشویی پر میشه دیگه!!!!

صبح زود با صدای داااد و بی داد لیدر از خواب پا شدیم و پیش به سوی غار علی صدر!

حتما"‌خیلیاتون رفتین وابهتشو دیدین .مو بر تن آدم سیخ میشه و همونجاست که میخکوب میشی و به بزرگی و عظمت خدا بیشتر پی میبری!

و اینکه کلی شکلهای جالب از میون اون قندیلا میشد پیدا کرد.

میگفتند این غار مربوط به 139 تا 190 ملیون سال پیشه! هر 1 سانت قندیل تو 100 سال درست شده!

میتونم بگم یکی از جالبترین جاهایی بود که تو عمرم دیده بودم!

فقط من موندم به ملت عزیمون که توی اون غار به اون زیبایی واقعا" جای پفک و چیپس خوردن و تخمه خوردنه! اصلا"‌خوردنت میاااد! حالا بخور نوش جونت چه جوری دلت میاد اونجا رو پر از آشغال کنی!!!

 


 
سفرنامه 1
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

از دبی پروازمون به سمت شیراز بود 5 روز اونجا بودیم و حسابی فامیل دیدیم و خوردیم و خوردیم.

نصف بچه ها با ون که از 6 ماه قبل رزرو کرده بودیم از ولایت اومدن .تعدادمون 16 نفر بود که کوچکترین فرد 21 سال و بزرگترین 36 ساله بود .

وطایف مشخص شده بود و هر کسی هر کاری رو بهتر میتونست انجام بده رو نوشته بود .

بزرگترین فرد سفر لیدر گروه بود.کوچکترین فرد سفر امور مالی رو به عهده داشت که خداااییش عااالی بود و خرج سفر ما با اینکه بهترین چیزا رو میخوردیم و بهترین غذها رو خوردیم 350000 واسه 10 روز بود.(البته به جز خرید های فردی و سوغاتی)

این مبلغ شامل غذا و کرایه راننده و محل اقامتمون بود.البته یکی از دلایلی که خرجمون  کم شد این بود که ما تو روستا بودیم بیشتر و خونه هایی که میگرفتیم خونه های روستایی بودش.

مامور بهداشت داشتیم که خیلی با نمک بود مریم مامور بهداشت بود.

خب ما واسه دستشویی تو راه زیاد میرفتیم که دیگه لازم به گفتن نیست که چقدر کثیف بود اکثر جاها (دستشوییهای عمومی).

واسه همین مریم یه کیسه داشت که توش یه بسته مایع دتول -یه بسته دستکش یک بار مصرف-صابون مایع -از این دتول کوچیکا که دست رو ضد عفونی میکنه- دستمال توالت -آفتابه - تاید!

فکر کنم کل دستشوییهای مسیر رو ضد عفونی کردیم! 2 نفر اول که میرفتند دو تا دستشویی رو ضد عفونی میکردند اگه یکی بود هم یکی.توی آفتابه دتول رو با آب قاطی میکردند و کل دستشویی و شلنگ و اینا رو ضد عفونی میکردند ولی خب با خیال راحت به کارمون ادامه می دادیم نیشخند

یکی دیگه از کارهایی که مامور بهداشت انجام میداد هر 2 ساعت یک بار میگفت وقت مام یا اسپری هست و پسر و دختر مشغول خوشبو کردن خودشون بودن!

مامور آب هم داشتیم که باید همیشه چک میکرد آب و یخ داریم یا نه و خدا رو شکر خیلی خوب بود هیچ وقت بی آب نموندیم اونم آبهای سرد.

پسرک هم دکترمون بود! هر چی قرص و شربت بود از دبی خریده بود و با خودش برده نمیدونم چه قرصی بود که ما نوبتی مریض میشدیم سرما میخوردیم بعد دو تا قرص میداد خوب میشدیم!

فلفولی مامور حضور غیاب و چکینگ وسایل بود که کسی یا وسایلی جا نمونه!

مامور خرید هم داشتیم که با مامور مالی با هم خرید میکرد و چیزهایی که لازم داشتیم یا تموم میکردیم میرفتن میخریدند.

خواهر فلفولی کد بانوی سفر بود که کلی بنده خدا زحمت کشید.من هم مسیر رو میگفتم و طبق جاهایی که بهم پیشنهاد داده بودین مسیر رو مشخص کرده بودیم  که عااالی بود هر چند که جنگل ابر و دریاچه چورت رو نرسیدیم ببینیم چون ما بیشتر گیلان بودیم.و این دو جا رو گذاشتیم واسه سفر بعدی خدا بخواد.

سفر ما از شیراز شروع شد و به سمت شهرکرد رفتیم .شب اول رو تو چادر خوابیدیم که عااالی بود و من خیلی دوست داشتم.شده بود عین خاله بازی که هر کی خونه خودشو داره .با اینکه شهرکرد هوا سرد بود ولی چادرمون خوب بود و اصلا" سردمون نشد .شام رو همونجا درست کردیم.اون پلاستیکه که توش آب جا میگیره هم پر از آب کردیم و آویزون کردیم به درخت که واسه ظرف شستن و مسواک زدن و دست و رو شستن خیلی خوب بود.

صبح با صدای زیپ چادر پشت سری که توش خانم بزرگ مریم و خواهر فلفولی بود از خواب بیدار شدم .از ساعت 6 تا 6:30 به صورت بی وقفه این زیپ باز میشد بسته میشد باز میشد بسته میشد! وااای دیگه من مرده بودم از خنده .داد زدم چه خبره دارین چی کار میکنین خواهر فلفولی گفتش زیپ چادر ما خرابه دارم امتحان میکنم وااای انقدر خندیدم گفتم تو اگه ین پشتککار رو تو زندگیت داشتی الان پرفوسوراتم گرفته بودی خب بنده خدا نیم ساااعت صبح کله سحر بی وقفه داری زیپ باز و بسته میکنی! دیگه این شده بود سوژمون حالا تو اون سرمای صبح کی جرات داشت کلشو از چادر گرم و نرمش بیاره بیرون و 1 کیلومتر راه بره برسه به دستشوووویی !!!

کلی لباس پوشیدیم و خندون خندون کارمون رو انجام دادیم صبحونه خوردیم و پیش به سوی همدان و غار علی صدر.

ناهار رو پل زمان خان رفتیم اونجا هم خانم بزرگ واسمون یه غذای خوشمزه درست کرد .شب رسیدیم همدان .عاااااشق همدان و مردمش شدم .اول اینکه شهرشون خیلی آباد بود یعنی ما ساعت 11:30-12 رسیدیم ولی شهر شلوووغ بود.عین شیراز که ملت وسط بلوار قالی انداختن اومدن پیک نیک, همدان هم همینجوری بود.

مردمش هم خیلی خیلی مهربون بودند یعنی اون چند نفری که ما بهشون بر خوردیم خیلی خوب بودند وهمونا باعث شدند ما بیشتر عاشق شهر زیبای همدان بشیم .و هی میگفتیم به افتخااار مردم خوب همدان و شهر همدان و همه با هم دست میزدیم نیشخند

فقط مشکل گرفتن خونه تو همدان بود که دیر رسیدیم بعد از کلی خستگی راه دومین خونه رو که دیدیم رفتیم.خونه قدیمی بود دو طبقه کوچیک پسرا پایین موندن چون کثیفتر بود دخترا بالا. همین که از مینی بوس پیاده شدیم همسایه بغلی به آقایی هم بیرون اومد .یهو به فری (دنی در موردش  حررف زده) یکی از پسرهای فامیلمون گفت عجب هیکلی داری تو !

همینجور داشت با پسرا خوش و بش میکرد همه رفته بودن تو من و یکی دیگه از پسرا رفته بودیم یه چیزی برداریم که یهو آقاه پسر رو گرفت که بیا خونمون هیچ کس نیست بیا تو چشام قطره بریز! من پشت مینی بوس بودم مات و مبهوت که نکنه حالا به همه مردامون تجاوز بکنه بی ناموس بمونیم!

پسره هم میگفت به رانندمون میگم بیاد قطره بریزه واست!

حالا دیگه نمیدونیم بین راننده و همسایه چه اتفاقی افتاد چشمک بیچاره حالا شاید منظوری هم نداشته ولی نگاش به پسرا یه جوری بود خبنیشخند

بعد از صبحونه یه گشتی با ون زدیم تو همدان وبعد رفتیم آبشار که ناهار رو تو رستوران ساعی خوردیم بهترین غذای همدانیها هم دیزی بود که خدااااییش خیلییی خوشمزه بود البته چیزای دیگه هم خوردیم که همش خوب بودن ولی این دیزیه یه چیز دیگه بود .

بعد از خوردن ناهار و گشت و گذار کنار آبشار رفتیم به سمت علی صدر!


 
من برگشتم
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلاااااااااااام به همه دوستااای گلم .دلم واسه تک تکتون یه ذرررررررررههههههههه شده بود.

سفرم عااااااااالی بود بهتر از این فکر نمیکنم میشد که بشه.خدا رو شکر همه چیز خیلی خیلی خوب بود.ممنون از همتوووون جاهایی که پیشنهاد داده بودییین عالی بود از همش زیباتر جاده اسلم به خلخال قربوووون همه اونایی که اونجا رو بهم معرفی کردن. خاور خانم هم که محشررررررررررررر بود رویا بود وااای واااای.با خاور خانم هم هی عکس گرفتم.ما بیشتر تو روستاها بودیم و توی شهر توقف نمیکردیم زیاد.سفرنامه رو به زودی شروع میکنم .

سنی عزیزم اگه خوندی موبایل من ترکیده بس که تو شمال بهش بارون زده چشمک شمارتم ندارم.بیا فیس بوک خبری بده از خودت .