به این میگن سرویس دهی!
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

اول ممنون از همه دوستای خوبم که کلی راهنماییم کردن عاااالی بودا کلی ایده گرفتیم واه سفرمون ماچ

پسرک ما مدیریت 3 شعبه اس پا و ماساژی رو به عهده داره.خوب کارش خیلی سخته مسولیتش هم زیاده .حالا یه نمونش چند روز پیش اتفاق افتاد .

کلا"‌قانون اینجا اینه که باید به مشتری خیلی خیلی احترام گذاشت و در صورت بی احترامی یا پایمال کردن حق یک مشتری ‘مشتری میتونه شکایت کنه و پدرشونو در بیارند .

و در صورت هر بداخلاقی از طرف مشتری این بندگان خدا باید تا بنا گوش لبخند بزنند.

چند روز پیش یک خانم آمریکایی لبنانی با مادرشان تشریف میارند برای ماساژ.

ننه جان بعد از ماساژ میره دستشویی وقتی میخواسته در دستشویی رو ببنده دستش میفته لای در و کلی درد میگیره!

دخترش میاد داد و بی داد که دست مادرم افتاده لای در به مدیریت خبر بدین! پسرک هم میره بعد از کلی معذرت خواهی میگه خب ببخشید شما امروز میتونین پول ماساژ خودتون و مادرتون رو ندین !

فردا باز خانومه میاد با کلی برگه دکتر و رادیولوژی و اینا میگه 480 درهم خرج مامانم شده که باید شما پرداخت کنین!!!

و همچنین تا 1 هفته هم خودم و مامانم باید هر روز بیایم واسه ماساژ مجانی!

و زنگ میزنه به پسرک که شما مدیریت هستین؟ باید اینجوری اینجوری پسرک هم آروم بهش میگی ببینین خانم محترم  ما دیروز به علت سریس دهیو احترامی که به مشتری داریم بهتون ماساژ مجانی دادیم! ولی شما یک کمی منطقی باشین دست مادر شما رو ما انداختیم لای در مگه؟! یا اینکه مگه در ما اشکالی داشته ؟ خراب هم که نبوده تقصیر ما چیه ؟!

زنه میگه یعنی چی پرسنلهاتو ن وظیفشونه که مادر منو تا دستشویی همراهی کنند چون پیره!

میگه آخه مادر شما که هنوز سر پا هستند بعد هم اینا که نمیتونن برند تو دستشویی با مشتری تا مشتری کارش تموم بشه که مادر شما هم که حالشون خوب بوده ماشالله.

زنه دااد میزنه پس من میرم شکایت میکنم !

پسرک میگه خانم عزیز من که دارم آروم باهاتون حرف میزنم اخه بری پلیس اینا رو بگی که بهت میخندند .خانومه میگه آخه من چند ساله مشتریتونم و واستون کلی مشتری هم اوردم! خب اینجاست که قضیه فرق میکنه!

پسرک میگه باز هم من معذرت میخوام و همین الان به رییس اینجا میگم بهتون زنگ بزنه!

بعد از صحبت کردن با خانم رییس میگه نه ما نباید این مشتری و دوستانش رو از دست بدیم پس زنگ میزنن به خانومه کلی معذرت خواهی که ببخشید دست مادرتون افتاد لای در ببخشید مامانتون بی دقتی کردن!

شما به مدت 1 هفته خودت و مادرت ماساژ و طب سوزنی و مانیکور و پدیکور و پاکسازی صورت مجانی!

و اینگونه شد که مشتری جان بالاخره خوشحال شدند !!

حالا نکنه از فردا همتون بیاین دستتونو بندازین لای در دستشوییهای دبی خنده


 
به کمک شما دلبندان نیازمنم!
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

چه میخوره تو ذوقت وقتی شوهرت 10 روز رفته باشه مسافرت فردا هم قراره بیاد .دیروزش هم رفته باشی پاکسازی و مانیکور و پدیکور امروزم وقت واسه ابرو و اپیلاسیون بگیری بعد صبح کله سحر متوجه بشی خاله پری اومده اهههههههههه نمیزارن که نمیزارن عصبانی

آقا شما تابستان را میخواهی چگونه بگذرانی؟ خب تابستان ما که متشکل از 3 ماه است ماه اول تیر ماه را اختصاص میدهیم به مهمانان تابستانی که خواهان آمدن به دبی و جزغاله شدن زیر نور آفتاب هستند!

ماه دوم که میشه رمضان و هیچ جا رو به اینجا ترجیح نمیدهم و باز آماده پذیرایی از مهمانان مسن هستیم! که دریا مریا حرومه واسشون! که خودم به شخصه خلم رو دعوت کردم که بیاد و روحیم عوض بشه بس که این خاله جانمان آدم رو میخندونه!

میمونه چی ماه سوم که دیگه پذیرای هیچ مهمانی نیستیم و خودمان و شوهرکمان و پسرکمان (که 3 سال از خودم بزرگتره) میریم ایر...ان هورا هورا هورا

خب اول ما تصیم داشتیم بریم یه کشور دیگه ولی یهو به فکرمون رسید که شاید این آخرین فرصت برای مسافرت دو نفره باشه و تا سال آینده خدا را چه دیدی شاید شدیم 3 نفر نیشخند هول هم خودتی شوهرمان نی نی میخواهد ننه بزرگهای بچه مان هم خیلی اصرار دارند ما هم که منتظر همین اصرار بودیم.

اصلا" همش تقصیر مادرهای وبلاگیست که هی قربون صدقه بچه هایشان میروند و ما را هوایی میکنند.

خلاصه تصمیم بر این شده یک عدد مینی بوس یا اتوبوس  بگیریم و با دختر پسرهای فامیلمان برویم ایرانگردی امیدوارم جور بشه و بریم .

حالا ما قراره سفر را از شیراز شروع کنیم از یه راهی بریم تا شمال از اونور از یه راه دیگه برگردیم .حالا که هر کدومتون مال یه جای این مرز و بومین و اونایی که سفر زیاد میرند میشه بهمون جاهای زیبا و یا شهرهایی که خیلی دیدنی هستند روستا یا هر جایی رو بهمون معرفی کنید .همچنین پیشنهادات واسه این سفر .

 

اون بالا که نوشتم دریا مریا یادم به یه خاطره از خالم افتاد .خاله ما معدش درد میگیره میره دکتر از قضا آقای دکتر هم خیلی بداخلاق بوده.میره میگه آقای دکتر من وقتی ترشی مرشی میخورم معدم یه جوری میشه!

دکتره یهو اخم میکنه بلند میگه مرشی چیه؟؟؟

میگه مرشی هیچی نیست مثل شکر مکر دوباره داد میزنه مکر چیه ؟!!

خالم عصبانی میشه میگه ای باااابااا چه دکتر بداخلاقی هستینا ما تو زبونمون اینجوری میگیم خب مثل آشغال ماشغالا چرا اینجوری میکنین اخه منو هول میکنین خب .اینجوری میشود که آقای دکتر یک عدد لبخند به پهنای صورتشان نقش میبندد.

حالا این همه گفتم که بگم مریا معنی خاصی نداردنیشخند


 
یک اولتیماتوم!
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

در پی نصایح شما بالاخره زنگ زدم باز به خواهرش که هر جور شده یک کاری کنین واسش و با بابات صحبت کن که بهش بفهمونه کارش اشتباه!

با دنی و خانم بزرگ و مریم و هر کی که حرف زدم گفتند بابا این حالیش نمیشه یعنی دختره و هر چی ما بهش می گیم که شوهرت از تو بدش میاد باهات این رفتارا رو میکنه انقدر مهربون نباش باهاش انقدر سنگشو به سینه نکش انگااار نه انگار و هی به من گفتند تو هم بی خیال شو که این دختره هیچ کاری نمیکنه! گفتم خب پس به زور ببرینش دکتر!

خلاصه که خواهره با باباش حرف میزنه که یه کاری کنین و بهش بفهمونین باباه هم میگه وقتی خودش میگه من از زندگیم خیلی راضیم من خیلی خوشبختم و هی از شوهرش تعریف میکنه چی میتونم بگم!!

و بهش میگن در هر صورت تو پدرشی و دخترت 11 ساله داره با تو زندگی میکنه پس باید دخالت بکنی باید باهاش دعوا بکنی. خلاصه که آمپر باباشو به 1000 میرسونن میفرستنش خونه! و داد و بی داد به دختره که تو هیچی نمیفهمی غرور نداری شخصیت نداری!شوهرت حتی نمیخواد باهات باشه نمیخواد بهت دست بزنه! آبرومونو بردی با این کارات بعد از کلی داد و بی داد دختره میگه خب چی کار کنم خودمو بکشم!!!!

ولی حرف باباش روش تاثیر گذاشت زنگ زد به من که فلفل میخواستم در مورد شوهرم باهات حرف بزنم چی بهش بگم ؟!منم گفتم بعد از اینکه شنیدم شوهرت چه فکرایی در موردت میکنه و خیلی ناراحت شدم گفت منم خیلی ناراحت شدم ناراحت

گفتم خب چرا اون باید بگه از تو خوشش نمیاد گفت اینو گفته مگه؟

من:آره گفته مگه بهت نگفتن

دختره:آره گفتن ولی نه مستقیم! حالا چی بگم به شوهره؟!

من: برای اولین بار در طول زندگیت محکم باش و محکم حرف بزن با صدای بلند نه مظلومانه! برای اولین بار از حق خودت دفاع کن!

بگو اگه منو دوست داری تا آخر عمر با همه شرایطت میسازم .ولی لگه منو نمیخوای بهم بگو و تکلیفمو روشن کن و ولم کن!

دختره: ولم کن؟!!! مگه الکیه من همینجوری که دست از سرش برنمیدارم!

من: خب بهش بگو من کم کسی نیستم که تو بخوای واسم انقدر کلاس بزاری از هر لحاظ از تو بالاترم از نظر تحصیلات و پول و حتی هنوز هم انقدر بر و رو دارم که پسرا میفتند دنبالم ....

دختره: باشه بهش زنگ میزنم خبرت میکنم

زنگ زده گوشی رو روش برنداشته

من که رسیدم خونه شوهرش اونجا بود زنگ زد و گوشی رو دادم به شوهرش من تو اتاق بودم و از تو حیاط صدای شوهره رو میشنیدم!

شوهره: بله چی میگی؟ حوصله ندارم سرم و دندونم درد میکنه .ساکت باش انقدر غر نزن!

تو همیشه غر میزنه این کارته این دفعه که اومدی هم همش غر زدی.

هیچ وقت نمیخواستم از اولشم نمیخواستم.

من که بهت گفته بودم نگفته بودم.

باید مستقیم میگفتم از حرکاتم و رفتارام باید میفهمیدی!

هر کاری دوست داری بکن.برو شکایت کن برو شکایت کن!

 

دیگه بقیشو نشنیدم دختره زنگ زد به من

من:چی گفت

دختره: همون حرفا رو بهم زد!

من: تو چی گفتی؟

دختره:بهش گفتم چرا زودتر بهم نگفتی اونم گفته باید از رفتارام و حرکاتم میفمیدی.

بعد هم گفتم پدرتو در میارم میندازمت زندان حق این همه سالمو ازت میگیرم این همه سال که یک قرون خرجی بهم ندادی!

الان فقط به فکر پسرمم !

من: پسرت از اولش هم بابا نداشته نمیتونم بگم ناراحت نباش ولی بی خیالش شو به خودت برس و مثل یک دختر مجرد زندگیتو بکن!

درد دل بکن همه حرفات رو نریز تو دلت!

 

اینا اتفاقهای دیشب بود.

و اما امروز صبح دختره از پسره یک وکالت داره واسه خونش که فردا داره میره محضر تا سند رو به نام خودش بزنه ! و فعلا" گفته کاری دیگه به کارش ندارم و دیگه بهش زنگ نمیزنم !هنوز تصمیم طلاق قطعی نشده

 


 
باز هم آن زن!
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

صبر کنید و هنوز قضاوت نکنید! برای هتی عزیزم مینویسم که نه اینجوری نیست که همه اونو به سمت طلاق تشویق کنیم!

بزارین اینو بگم که شاید جالب باشه واستون توی فامیل ما اولین و آخرین طلاقی که برای ازدواج فامیلی بود 24 پیش بوده که اونم تو دوران عقد بوده پس طلاق یه چیزی نیست که به این آسونیا بزرگترها ازش حرف بزنن چه بسا که اشتباه هم هست و بوده این نظریشون که خیلی از زنها و مردهای فامیل سوختن و ساختند!

حالا شما ببین تا چه حدی پیش رفته که اکثرا" راهی جز طلاق پیدا نکردند!

و باز هتی جون گفتند تحت فشار قرار داره هی بهش میگن طلاق طلاق! نه هیچ کس تحت فشار قرارش نداده و تازه بعد 11 سال همه از سر دلسوزی دارند نصیحتش میکنند.

و یه نکته دیگه که گفتی و جالبه که من دیروز متوجه شدم و بزارین شما هم بدونین و پا به پای من حرص بخورین همونطور که گفتم مسج هایی که پسرا بهش دادن رو نشون شوهرش داده و از زبون خودش گفت که شوهرم انقدر به من اطمینان داره که میدونه هیچ کاری نمیکنم و اهمیتی نداده !

و حالا دختره برگشته ای.ران و بشنویم از حرفهای شوهرش که به یه نفر دیگه گفته که خیلی باهاش صمیمیه و اونم به من گفته که یه فکری کنیم!

شوهره میگه برداشته تو رختخواب مسج نشون من میده که پسرا بهم مسج میدن خب بدن!! اصلا"‌واسم مهم نیست بره با هر کی میخواد هر کی هم دوست داره بهش مسج بده!!! حالا این در صورتیه که یه بار مسج  دوست دختر سیاه پوست ج..د... رو که یه مردی بهش داده دیده و همونجا گوشی دختره رو زده شکونده از عصبانیت و شب خوابش نبرده!

حالا باشه خب تو زنتو دوست نداری ولی فامیلت که هست ! یه دختریه که میشناسیش نمیدونم والله!

 شوهره میگه من ازش بدم  میا د فقط میتونم 4 روز تحملش کنم بیشتر از اون وقتی دستش بهم میخوره همه تنم مور مور میشه و چندشم میشه وپسره گریه کرده که به خدا دست خودم نیست ! حرکاتش تو رختخواب حال آدمو به هم میزنه به خودش نمیرسه اندامشو درست نمیکنه نمیتونم تحملش کنم!!!

جالب اینجاست شوهره از سفر اومده بعد از این همه مدت هیچ پولی به دختره نداده وحالا دختره خودش بهش 500 درهم داده که همون شب آقا تشریف میبرند بار تا اوقاتشان را با زنان ... بگذرونند!

بعد هم که از بار مست و پاتیل میاد میبینه زن مهربون و صبورش!!! تو حیاط دست زیر چونه منتظر شوهرشه!!!!!

خدااااااااااااااایااااااااااا به خدا دارم دیوانه میشم از دستش که هیچی حالیش نمیشه والله  فکر نمیکنم دیگه راهی مونده باشه دختره دیوانه وااار عاشقشه یعنی من تا حالا هیچ زنی یا دوست دختری رو ندیدم اینجوری عاشق طرفش باشه جالبه که دختره خودش اعتراف کرده من عاشقشم هر چی باهام بدتر بشه من بیشتر جذبش میشم !

کلافهکلافهکلافه اگه من سکته کردم یا موهام کچل شد دلیل اصلیشو بدونین!


 
ما کلاه بردارها!
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آقا جون من به این نتیجه رسیدم که هممون یه ذره کلاه برداری تو خونمونه بااااور کن نیشخند یعنی تو خونمون از وقتی اومدیم تو اجتماع حتی تو مدرسه این دروغ گفتن رو بهمون یاد دادن ! اولش از کجا شروع شده از همون تعارفات بی جا! طرف تو چشممون عین میمون نشسته میمونه بعد میبینیش میگی وااااای اختر خانم چه خوشگل شدی شما!

یا هیکلش عین بشکه میمونه بهش میگیم کفتر خانم چه لاغر شدی مجبوریم مگه خدایا !

حالا اینا رو گفتم که به این نتیجه برسیم از همینا شروع شده !

مگه این دنی خانم نبود رفت واسه گ.زینش بهش گفتن آرایش میکنی دنی ما هم راستگو اصلا" آرایشش به خدا انقده کمه که معلوم نمیشه گفته بعضی وقتا تو عروسیا یه ذره آرایش میکنم !

اینا هم ردش کردن خب همه فحش عالمو دادن بهش که احمق خل بودی راست گفتی بلد نیستی دروغ بگی!!

خب این شد که دفعه بعدی که رفت همش دروغ گفت خوبه حالا اینجوری!!

حالا اینا از کجا به ذهنم رسید از اون روز که با مهمونامون رفتیم دریم لند,چون توی ماه گذشته روز مادر بود 1 ماه رو اسمش رو گذاشته بود ماه مادر و واسه همه مادرها مجانی بود.خب ما هم خوشحال خوشحال رفتیم من هم یه بچه کوچولوی یکی از فامیلا رو برداشتم گفتم من هم مادرم که به منم مجانی بدن دیگه شما بودی این کار رو نمیکردی میکردی دیگه!

جلو ما تو صف یک خانواده چینی بودن دو تا زن دو تا مرد 3 تا بچه انگلیسی هم درست حسابی بلد نبودن دیدم دارن بلیط میگیرن نمیگن هم ما مادریم خب بهشون مجانی نمیدادن گفتم ببین واسه روز مادر واسه مادرها مجانیه میتونی کمتر پول بدی میگن نه نه نیست اینجوری میگم هست بپرس آقاه هم گفت آره هست بعد اینا گفتن یکیمون مادریم من یهو داد زدم که نه نه اینا هر دوشون مادرند یه چشمکی هم زدم بهشون یهو اونا داااد نه نه تو اشتباه میکنی من مادر نیستم من خواهر اینم یهو همه خانواده با هم نه نه این مادر نیست این خواهره!

ما هم آآآآی عذاب وجدان گرفتیم آی عذاب وجدان گرفتیم حالا خانواده ایرانی کناریمون

روی باجه زده بودن بچه ها یی که زیر 1.2 متر هست قدشون بلیط نصف قیمته میدیدیم ننه و باباه هی میگن مامان قدتو یه ذره کوتاهتر کن یعنی توی طول صف این بچه رو آموزش میدادن چه جوری قدشو کوتاه کنه!

پسر خاله 17 ساله شیطون ما هم از ایران اومده و از همون لحظه اول هی میگه من میخوام برم بار من میخوام برم بار خب هیچ جا که راش نمیدن هر جا رفتن گفتن زی 21 سال ممنوع! خب هی فکر کردن چی کار کنیم چی کار نکنیم توی کپی ویزاش دست بردن و بچه فنچول رو زدن 22 سال و حالا هر شب میره بار! هی هم دربونه میگه اصلا" به قیافت نمیاد 22 ساله باشی اینا هم میگن آخه این بی بی فیسه خب!

وقتی هم میگن زیر 21 ممنوع حتما"‌یه چیزی میدونن شب اول که رفتن یه دختر سیاه پوستی اومده کارش خوش اینجا بوده لباش جهار راه بعدی اینم کنجکاو لب زنه رو دست زده وکشیده ببینه تا کجاها میره!

فرداشم دیده یه دختره اومده کنارش بازم کنجکاو دست زده به نافش نمیدونم گوشواره آویزون بوده چی بوده! خلاصه که فکر کنم تا روز آخر یه کاری بده دستمون

خداییش به نظر شما این دروغ گفتن و این کارا تو خون ما نیست؟!

کسی هست بین شماها تا حالا از این کارا نکرده باشه و دروغی نگفته باشه ؟!


 
یک زن!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

قبل"‌دنی در مورد این دختر فامیلمون گفته بود که شوهرش ولش کرده و بهش توجه نمیکنه و این هیچی نمیگه !

حالا این دختر مهمونمه بزارین از اولش بگم خلاصشو واسه اونایی که نخوندن یا یادشون رفته.

پسره عاشق یه دختر چینی بوده و حتی با هم چند سال زندگی کردند مامان پسره اجازه نمیده دختره رو بگیره و این میشه که به مامانش میگه باشه هر کی که گفتی رو میگیرم!

اونا هم این دختر بیچاره رو معرفی میکنند .اون موقع دختره 16 سالش بوده و پسره هم 16 ازش بزرگتر بوده و در کمال ناباوری قبول میکنه!

دوران نامزدی که میشه پسره به دختره میگه من تو رو نمیخوام دختره هم اولین تجربه عشقیش بوده و گریه زاری که تو رو خدا ولم نکن و با هر شرایط تو میسازم!

دختره که شد 19 سالش ازدواج میکنند یک ماهی دوماد میشینه و برمی گرده دبی (اینجا کار میکرده) خیلی راحت میتونسته اقامت دختره رو اینجا جور کنه ولی میگفته خونم کوچیکه نمیتونم بیارمت! در صورتیکه اصلا" هم خونش کوچیک نیست و یک زوج به راحتی توش زندگی میکنند.

مشکل اینجا بوده که دخترک از همون اوایل نامزدی اعتماد به نفسش رو از دست میده و فکر میکنه که پسره خیلی ازش سره در صورتیکه هییییییییچ امتیاز مثبتی پسره نسبت به دختره نداره.

فقط شاید تو ایام نوروز 15 یا 20 روز دختره میومده پیش شوهرش.دخترک 19 ساله حامله میشه و همه ایام بارداریشو تنهایی سپری میکنه و حتی لحظه زایمانش هم پیشش نبوده.

یه بارکه منم تو همون ایام نوروز دبی بودم رفتم خونشون .رفتار دختره افتضاح بود و پسره افتضاحتر! فکرکن دختره مثلا" میگفت علی علی بهش دست میزد صداش میکرد یهو پسره انگار که چندشش بشه میگفت بهم اینجوری دست نزن چندشم میشه ! و دختره لبخند می زد و هیچی نمیگفت حتی ناراحت هم نمیشد!

یا مثلا"‌میگفت سیگار میخوارم دختره سریع آماده میشد بره بخره واسش! اصلا" پسره نگاش نمیکرد!! انگار نه انگار بعد 1 سال دارن همدیگرو میبینند!

حالا اینا چیزایی که من دیدم خدا میدونه چند تا از این رفتارها داره .الان 11 ساله از ازدواجشو میگذره پسرش 10 سالشه و همش تنهایی بزرگش کرده باورتون میشه که تا حالا به این مرد نگفته تو چزا رفتارت با من اینجوریه! یا تا حالا نگفته تو ا1 ساله با من ازدواج کردی داری اینجا کار میکنی که پول در بیاری دیگه ولی تا حالا 1 قرون هم به منو بچت ندادی!

دختره بعد از ازدواجش درسش رو ادامه داد با اینکه بچه کوچیک داشت درس می خوند کار میکرد تازه نمره اول هم شده تو دانشگاه تونسته با پول خودش یه ماشین هم واسه خودش بگیره.از وقتی ازدواج کرده هم خونه پدر مادرش زندگی میکنه و جالب اینجاست که حتی پدر مادر دختره هم کوچکترین اعتراضی به این بشر نکردند میگن اگه بهش چیزی بگیم دخترمون ناراحت میشه و فکر میکنه اینجا مزاحمه!

دختره پارسال تصمیم گرفت واسه خودش خونه درست کنه وسط خونه مادرشوهرش رو دادن به پسره اینم میگه خب این زمین که هست همینجا خونه درست میکنم.

میره دنبال وام میگن باید زمین به نام خودت باشه تا بهت وام بدین به شوهرش میگه و مادر شوهرش اجازه نمیده زمین رو به نامش بکنند میگه نه نمیشه یعنی بعد از این همه سال زندگی بدون اینکه خرجشو بدن یه تیکه زمین کوچیک وسط خونه که هیچ کی هم نمیتونه ازش بخره رو حاضر نشدند به نامش کنند.

حتی شوهره وقتی میبینتش دوست نداره باهاش هم بستر بشه!

حالا اینا هیچی خب تو زنتو دوست نداری خب حداقل به بچت که کاردستی خودته که مییتونی محبت کنی.یعنی این بچه رو میبینه انگار نه انگار نه بوسی نه قربون صدقه ای.

حالا این زوج مهمون من هستند و من هر روز دارم حرص میخورم انقده به دختره نصیحت کردیم همگی که احمق این که خوبی نیست که تو میکنی زندگی خودتو به گند کشیدی یه عرضه ای از خودت نشون بده.حداقل بگو تکلیفتو روشن کنه!

الان چند نفر هستند که همش دنبال دختره هستند و یه بار انقده گریه کرد گفت خیلیا هی بهم مسج میدن و میگن دوستت داریم محلشون نمیزارم جواب نمیدم ولی واسم سخته که منی که شوهر دارم به چشمه یه مجرد بهم نگاه میکنند.

به نظر من تنها راهش طلاقه همین ول یبه هیچ عنوان دختره زیر بار نمیره!

اعصابم داغونه به خدااا دلم واسش خیلی میسوزه حتی واسه پسره که انقدر احمقه هم دلم میسوزه که خدا بهش شعور نداده!

نظر شما چیه میشه دختره کاری کنه که توجه شوهرشو جلب کنه؟!


 
سال نو مبارک
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سال جدید رو به همه دوستهای عزیزم و هر کی که میاد اینجا تبریک میگم.امیدوارم سال بسیار بسیار خوبی رو داشته باشین.

پر از سلامتی موفقیت آرامش ثروت و خوشی .امیدوارم همتون به چایگاهی که دوست دارین برسین .

ما هم مرخصی گرفتیم هر چند که به فلفولی مرخصی ندادند ولب خب اجازه گرفت که حداقل لحظه سال تحویل در کنار ما باشه.و این شد که صبح بعد از یک دوش حسابی و لباس نو و چیتان فیتان اولین روز 91 رو شروع کردیم به امید اینکه تا آخرش خوب باشه انشالله.

از سوتی خودم بگم که دوستتون آلزایمر گرفت رفت!

دیروز ساعت 4:30 ما رفتیم دب .ی ما.ل بعد از کلی گشتن و بچه ها رو بردن کیدزونیا و کلی بازی اونجا شد ساعت 10 حالا هر چی دنبال سوییچ ماشینم میگردم نیست که نیست نمیتونستم هم که برم کل اونجا رو بگردم که اولین کاری که کردم سریع زنگ زدم به فلفولی که کلید زاپاسم رو بیاره .بعد هم رفتم تو قسمت گمشدگان که جانم بالا اومد تا وقتی پیدا کردمش و فرم پر کردم و اینا تا اگه پیدا بشه خبرم بدن . وقتی رفتم نو پارکینگ و فلفولی رو هم دیدم با لبخند بهم گفت عزیزم حالت خوبه تو عاشقی؟! یعنی انقدر عاشق منی نه فکر نمکنم!

گفتم کلید تو ماشین بوده؟!

گفت ای کاش فقط تو ماشین بود ! ماشین روشن بوده و کلید هم توش منم از 4:30 تا 10:30 به امان خدا ولش کرده بودم!

خدایا یعنی این نشانی از آلزایمره تا این حد حواس ندارم یعنی!!گریهگریه