و.طن.م
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این روزها داریم نزدیک میشیم به عید وطن.ی امار.ات سالگرد اتحاد ام.ارات که 7 امارت اینجا 40 سال پیش با هم اتحاد بستند.این روزها جووناشون کلی شوق دارن .هر شال واسه این ایام به  ماشینی که زیباترین دیزاین رو واسه ام.ارات کردهباشه جایزه میدن پارسیال رو نمیدونم ولی دو سال پیش ماشین دختری برنده شد که کل ماشینشو با گل رز تزیین کرده بود.

نزدیک 2 دسامبر جوونا با ماشینای تزیین شدنشون و عکس شیوخ محبوبشون میریزن تو خیابون و جشن و شادی و پایکوبی!

چند شب پیشا خونه یکی از فامیلامون بودم که لوکال همینجا هستن آهنگهایی که مربوط به ا.مارات بود رو داشتن و میزاشتن و با چه شوقی میرقصیدن خونشون رو با کوزه هایی که به رنگ پرچمشون در آورده بودن تزیین کرده بودن.اکثر خونه ها تو این روزا پرچم ام.ارات بهش آویزونه اونم با کلی افتخار!

نشستم و دارم فکر میکنم  شاید هم حسودسم شده ! خب من هم تو و.طنم جشن دارم دهه ف..جر!یادم نمیاد انقدر واسش ذوق کرده باشم یادم نمیاد پدر و مادر از اومدن این روز خوشحال بشن و برقصن!یادم نمیاد تو خونه های فامیلامون پرچمی از کش.ورم دیده باشم!

چرااا؟؟‌چرا؟؟؟؟

ما لیاقتشو چون نداریم آره این چیزیه که خودمون خواستیم .

چی کم داریم ما زیباترین مناظر.زیباترین دریاها زیباترین ساحل ها بدون اینکه کسی لذتشو ببره.

زیباترین کوهها.برف.بارون .کویر. فکر بکن ما چی نداریم؟!

نف.ت گا.ز. آ.ب ...

باز فکر میکنم من حتی دوست ندارم برم شمال چرا که انقده کثیفه که آدم دلش نمیکشه جایی بشینه کی اینکار را رو کرده ما ها دیگه!حتی شیراز که این همه مناظر زیبا داره هر جا زیباتر باشه از کثافت و آشال و مگس نمیتونی پاتو بزاری!

هیچ کی مسوول نیست هر کی از راه میرسه یه لگدی بهمون میزنه و رد میشه!

اینجا عربند همون عر.بهایی که سوسمار خورن به قول شماها !بیا ببین چند تیکه آشغال میبینی؟! بیا ببین دستشوییاش چه جورین. بیا ببین وقتی از کنارت رد میشن چه بویی خوبی دارن!

و اونجا ای.ران هست جایی که فقط ادعاست ادعا ادعااا چند نفرتون دوست دارین از ا.یران خارج بشین نه خداییش چند نفر؟! ولی به خدا من تا حالا ندیدم کسی از مردم اینجا بخواد کشورش رو ترک کنه واسه تحصیل یا ماموریت ممکنه برن ولی برمیگردن نه واسه همیشه.نه تا جایی که حاضر باشی پاسپورتتو عوض کنی و یه ملیت دیگه ای داشته باشی.کی این بلاها رو سرمون اورد کی کاری کرد که نتونیم سرمون رو بیاریم بالا.همین پدر و مادرهای خودمون بودن دیگه

پس خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد!

 


 
انگشتر کذایی!
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شوهر دوستم واسه تولدش بهش پول داده بود تا واسه خودش طلا بخره با هم رفتیم مال آف امارات و کارتیر.داشتیم طلاها رو نگاه میکردیم و دنبال یه چیز کوچولو بود که به بودجش بخوره.یهو یه انگشتر که از دور برق میزد چشممون رو گرفت پیتیکو پیتیکو رفتیم به سمتش دوستم گفت این خیلی فکر کنم گرون باشه ولی خیلی خوشکله و میدرخشه!انگشتر رو گفتیم اوردن و کرد دستش خیلی شیک و خوشکل بود گفتش خب خودم هم یه مقدار پول دارم میزارم روش و میخرم.

ما:ببخشید این چنده قیمتش

آقاه(با چیلی باز):14 ملیون درهم (5 میلیارد و 40 ملیون تومن)

ما:تعجبتعجبمتفکر

نمیدونم چند تا شکلک بزارم شما فکر کن که 3 نفر فکهشون افتاده رو زمین و روون شده اصلا" آخهههههه 14 ملیونننننن درهم کی میاااد میخره ای خداااا اختلاف طبقاتی تا چه حد نیگم آقا آخه من هر چی نگاه میکنم متوجه نمیشم چرا؟؟؟؟ چرا؟؟؟ اینه قیمتش میگه آخه الماس تکه درشته

میگم خب ما هم الماس دیدیم ولی نه دیگه اینجوری میگه نه نه اشتباه نکن اونا  الماسه پودر شدست.

بزار فکر کنم ببینم با این قیمت میشه 5 تا خونه تو بهترین جای دبی خرید .یا میشه دو تا ویلاااای خیلی بزرگ با باغ و استخر تو بهترین جای دبی خرید!

جهت بر طرف شدن کنجکاوی دوستان این مغازه در ca rtier  مال آف امارات‌(امرتس مال) هستش .سمت راست آخریین ویترین از قسمت اول.

خیلی دوست داشتم باهاش یه عکس تکی داشته باشم  ولی راست روم نشد.

 


 
HUNGRY GOD!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

همونطور که میبینین کوچولو خدای گشنگیه خانمه که بغلش کرده مامانشه اون خلنم که گوشه وایساده خدمتکاره .سمته چپ هم ظرف دوغه که خدا عصبانی شده شکونده!

و این هم گارانتی برای کسانی که تو روز دیوالی به خدای گرسته گوشت میدن!


 
tekehee az kabe
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

همونطور که بهتون قول دادم قبلنا تو یکی از پستام واستون نوشتم که هر سال بعد از تعویض روکش خانه. خدا روکش رو به چند قسمت تقسیم میکنن و به فروش میرسونن و پولش رو به فقرا میدن.

من خونه یکی از فامیلامون این دو قاب رو دیدم که خیلی هم زیبا بود با شما شیر میکنم.


 
خدای گشنگی!
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

چند روز پیش جشن دیوالی یا روشنایی هندیا بود.من هم یک روز قبلش به یکی از همکارام تبریک گفتم .وای اگه بدونین چقدر خوشحال شد گفتش تو از کجا میدونی که جشن ماست گفتم ماشالله نه که کم هنی اینجا هست هر روزم که دارین شیرینی میارین فهمیدم دیگه.بعد چند دقیقه صدام کرد گفت میخوام عکس خدامو بهت نشون بیشتر موقعها که دارم میرم پیشش تو کامیش میبینم داره خداشونو نگاه میکنه یا داره مراسم مذهبی نگاه میکنه منم هروقت میبینم کلی ذوق میکنم و میپرسم که اینا چیه اینم کلی خوشش میاد.

حالا اون روز میگه اول من یه توضیحی بدم فردا که دیوالیه و خدای من خدای گشنگیه همیشه گشنشه! خیلی هم گوشت دوست داره! (من شنیدم که اینا وجترین هستن مثل اینکه خدای اینا اینجوری نیست!)

گفت در این روز هر کی به خدای من گوشت بده خیلی خوشحال میشه و کلی مزایا داره!

البته در ایام دیوالی از چند روز قبلش و چند روز بعدش که میشه 1 ماه اینا برنامه میزارن که خونه فامیل و آشنایان برن عید دیدنی.بهم میگه من تو دبی باید تو 1 ماه 250 تا خونه رو برم!!! فکر کنننننننننننننن! تعجب من که با چشمهایی از حدقه در اومده بهش نگاه میکنم میگم یعنی تو انقدر فامیل داری اینجا؟ میگه من خیلی بیشتر دارم حدودا" 5000 تا فامیل تو دبی دارم  ولی فقط با اینا رفت و آمد داریم!

میگم ببخشید بعد شما واسه عروسیاتون باید همه ملت رو دعوت کنین میگه نههههههه 1500 تا 2000 تا بیشتر دعوت نمیکنیم!

خب حالا شما فکر کن 250 تا خونه بری خب برنامه ریزی میخواد یه برنامه درست کردن گذاشتن تو اینترنمخصوص فامیلاشون مثلا"‌میری قسمت خونه خاله قزی میگی خاله قزی امشب ما میخوایم بیایم خاله قزی اگه بتونه مارک میزنه که بیاین واگه نه هم با توضیحات میگه نمیتونم!

بعد هم یه عکس واسم اورده که حالت کارت داشت یه نقاشی از یه بچه و مادرش و خدمتکارش!

میگه این بجه خدای منه این هر روز صبح که از خواب پا میشه گشنشه مخصوصا" صبحا خیلی گشنشه!بعد مامانش از قبل دوغ آماده میکنه واسه اینکه این از خواب پا شه بخوره .خدای کوچولو صبح که میره بخوره از طعمش خوشش نمیاد و طرف دوغ رو میشکونه و عصبانی میشه!(حالا عکس دوغ هم بود توش) بعد مامان خدا ,خدا رو تنبیه میکنه و دعواش میکنه که نباید به غذا توهین کرد!

من با چشمهایی از حدقه در آمده دارم به این آقا که دارای 2 فوق لیسانس سازه و زلزله هستن و یک عدد مخ هم تشریف دارن نگاه میکنم و هر کاری میکنم این داستان به دلم نمیشینه آخه این چه خدای بیمزه اییه!

کارت رو بهم داد پشتش در مورد مزایای گوشت دادن به خدا کوچولو نوشته بود!

تا دیوالی سال دیگه خودت و خانوادت سالم میموین.از هر بلایی دور میمونین.کلی مال و ثروت گیرت میاد و...

میگه اگه بخوای میتونی فردا بیای بهش گوشت بدی!

من هم عکس رو بردم به فلفولی هم توضیح دادم و کلی با هم تعجب کردیم! فرداش میگه ببین در مورد زندگی خدای من به کسی نگو میترسم اشتباه بگی و خدا جون ناراحت بشه! حالا که شما از خودمونین اشکال ندارهنیشخند

سعی میکنم عکس خدای گشنگی رو بزارم براتون


 
معرفی یک فیلم
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دلم نیومد این فیلم رو معرفی نکنم این یک فیلم پاکستانیه که اگه پیداش کردین حتما" ببینین .نترسین فیلمش مثل فیلم هندی نیست عشق و عاشقی نیست تو چمنا و بین درختا هم دنبال هم نمیدوند ولی رو من تاثیر گذاشت چیزی هست که تو خانواده های مذهبی پیدا میشه این یک حقیقته از اجرا کردن اسلام اشتباه که به قول خودشون مسلمونن!

bol به فارسی یعنی بگو!


 
cave
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پوکت جزیره های کوچیک و زیبایی داره که یکی از اونا فی فی آیلند بود که بهمون پیشنهاد دادن چون ما دبی هستیم تقریبا" همونجوریه و همچنین بارون هم میومد و راه دریا خوب نبود چون 1 ساعت با کشتی بود تا برسیم به اونجا واسه همین ما غارهایی رو انتخاب کردیم که وسط دریا بود.

از هتل تا کشتی تقریبا" 45 دقیقه راه بود و بعد هم سوار کشتی شدیم .همه مسافرا استرالیایی بودن به جز یک خانواده ایتالیایی و یک خانواده که قیافشون عین چینی ها بود ولی میگفتن ما استرالیایی هستیم و انگلیسی هم صحبت میکردن!

راهنمامون هم تایلندی بود و اول از همه دونه دونه پرسید که کجایی هستین.بعد از اون شروع کرد در مورد غارها صحبت کردن و نکات امنیتی.گفتش شما از کشتی سوار قایقهای بادی کوچیک میشین سعی کنین خیلی تکون نخورین جون اگه تو آب بیفین ممکنه کوسه بخورتتون! داخل غار که هستین سعی کنین صدا ندین مخصوصا"‌جیغ نکشین اونجا پر هستش از میمونهای وحشی که ممکنه فکر کنن میخواین بهشون حمله کنین واسه همین میپرن روتون و بهتون حمله میکنن خلاصه که کلی ما رو ترسوند.

به مقصد داشتیم نزدیک میشدیم تپه های سبز زیبا وسط دریا و عقابهایی که افتاده بودن دنبال کشتیمون.نزدیکیهای غار که رسیدیم کشتی وایساد و قایقهای بادی رو انداختن تو آب هر کدوم با یک پاروزن هر قایق با پاروزن 3 نفر جا میشد حالا اگه اصرار داشتی تا 4 نفر هم میزاشتن.

بهمون گفتن لباساتونو در بیارین و مایو بپوشین چون احتمال خیس شدن زیاده سوار قایق شدیم لحظه به لحظه داشتیم به غار نزدیک میشدیم پر بودن از میمون که خیلی هم من میترسیدم ولی آقاه میگفت کاری ندارن فقط نگاه میکنن.داخل غار خیلی تاریک بود یه چراغ قوه بهم دادن گفتن اینو هی بگردون تا قایق گم نشه یهو یک روزنه نور رو دیدیم رفتیم قایق داشت به اون سمت میرفت یک سوراخ باریک گفت بخوابین چون ارتفاعش کم و سرتون گیر میکنه .خوابیدیم چشمامو بسته بودم و وقتی باز کردم دهنم باااز موند به خداااا فکر میکردم تو بهشتم رسیدیم به یک دریاچه کوچیک که دورتا دورش بشته بود و کوه های بلند شبز اینااااا همش به کنار نم نم بارون تو اون بهشت داشت منو فلفولی رو دیوونه میکرد امقدر که فلفولی میگفت دلم نمیاد حتی وقتمو با فیلم گرفتن تلف کنم  .ولی میتونم بگم زیباترین جایی بود که تو عمرم دیده بودم و با تمااام وجودم لذت بردم.چند تا ذریاچه از ریق همین غار ها رفتیم.و بعد بهمون گفتن حالا میبریمتون جایی که بتونین شنا کینین .من که دیگه داشتم یخ میزدم بارون داشت میبارید و هوا هم کمی سرد شده بود فلفولی شنا کرد و من لب ساحل دراز کشیده بودم .فلفولی گفتش میخواد بره دستشویی همش دستشویی بودااا همین که رفت گفتن سریع بدوید سوار قایق بادی بشن تا برسیم به کشتی همه رفتن خودم تنها با پاروزنه مونده بودیم و فلفولی هم به هیچ عنوان از اون تو بیرون نمیومد.خلاصه که اومد و ما قایق آخری بودیم وسط دریا که رسیدیم یهو بارون گرفت شدددیییییییییید فکر کن با یه قایق کوچولو وسط دریا با چنین بارونی از ترس داشتم سکته میکردم و جیغغ میزدم که زود باشین ما الان غرق میشیم جو گرفته بود منو شدید فلفلولییی هم کیف میکرد من انقدر ترسیدم و هی میگفت عزیزم من اینجام نترس بیا تو بغلم و سفت منو گرفته بود و احساس قهرمانهای داستان بهش دست داده بود بالاخره رسیدیم به کشتی ولی داشتم میمردم بس که میلرزیدم و همونجا بود که سرما خوردم.

ولی خیلی خیلی عاااالی بود.بعد هم پرسیدن کسی اینجا هست واسه ماه عسل اومده باشه ما دستمونو کردیم بالا و واسمون عروسی گرفتن دو تا حوله درست کردن یکی واسه من که عروسم و مثل تور بود و یکی هم واسه دوماد! و واسمون کلی دست زدن و خندیدن خلاصه که کلیییییی جاتون خالی


 
pic3
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من و فلفولی عاشق این کلبه های وسط جنگل بودیم.

ابن فیلهای کوچولو با خرطوماشون نقاشی میکشیدند!

این هم فیل کوچولوی 2 ساله که من عاشقش بودم ماچ

این هم فلفولی از پشت سر پیش به سوی جنگل

و باز کلبه

منظره ای زیبا که وقتی سوار فیل بودیم گرفتیم.

اینجوری سوار فیل بودیم

اون مجسمه سفید رو میبینین بالا بالا اون مجسمه بودای بزرگه که تقریبا" هر جا میرفتیم این مجسمه دیده میشد!

این هم منظره وقتی که داشتیم غذا میخوردیم

اینجا دریای کنار هتل بود

اینجا هم که پیداست همه جا خیسه بارونه تصور کن تو این هوای بعد بارون چه حالی میده قدم زدن!!!


 
pic2
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ا

اینجا دیسکو محترمانه بود!

من نمیدونم چرا همه سگهای اونجا یه گوشه افتاده بودن و خواب بودن!!!

خدای نزدیک هتلمون.خداهای اونجا انگار خیلی آب و آبمیوه دوست داشتن همش آى میوه بود جلوشون اونم با نی!

این هم همون املتهتی خوشمزه هتل

 

 با عرض شرمندگی فقط ببینین چقدر غذا برداشتیم و فلفولی چند تا نووووون!

همونجایی که رفتیم ماساژ

سفاری

شیرینیهای خوشمزه ای که با نارگیل درست کرده بودند

این هم شیرینی همراه با چای تایلندی

گاو مورد علاقه فلفولی یا نه بوفالو فکر کنم

اینجا هم رفتیم گاو سواری

زمین برنج

راهنمای تورمون و معرفی برنجا!

اینجا دارن برنجا رو با پوستش میکوبند که خیلی هم کار سختی بود حتی آقایون به زحمت انجام میدادن ولی این خانمه تند تند و با قدرت زیاد این کار رو انجام میداد

برنجها رو با این حرکت خانم تمیز میکردن و برنج به 3 قسمت تقسیم میشد که از قسمت درشت و میمه درشت و ریزش استفاده میکردن و هیچ قسمتش رو دور نمیریختند.

نارگیلها رو با این وسیله تیز پوستش رو میکندند و با همین وسیله رندش میکردند.

این رنده نارگیلها رو با آب فکر کنم میزاشتن انقدر بجوشه حدوده 6 یا 7 ساعت تا روغن روش بیاد و این روغن میشه همون روغن نارگیل.که ما همونجا دو شیشه روغن نارگیل تازه رو خریدیم

من نارگیل دوست ندارم ولی نمیدونم این چی بود که با نارگیل درست کرده بودند و خیلی هم خوشمزه بود !

اینجا دارن آشپزی تایلندی میکنن این سبزی که مثل پیازچه هست میبینین این همونیه که باهاش کرم و اسپری ضد حشرات رو درست میکنن

نتیجه غذای این خانم برنج تازه و این مرغ شد

این آقا در شب درختها رو خط میندازه واسه همون پلاستیکا که گفتم میاد بیرون!و جون کارشون تو شبه بالا سرش چراغ داره.

درخت رو اینجوری برش میدن بعد این مایع سفید رنگ رسخته میشه تو پوست نارگیل که به حالت کاسه زیرش بسته شده.

صبح که شد این پلاستیک رو از دیگه سفت شده از کاسه میارن بیرون

و اونو با این غلطک صاف میکنند

تا اینکه به این شکل بشه

ادامه دارد ....

 

 

 

 


 
HONYMOON4
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

زنیکه های بی حیا تازه انعام هم میخواستن یه سبد به چه گندگی دستشون بود که پول بریزین دختر استرالیایه دست دوست پسرش و من دست فلفولی رو گرفته بودم که پول نده!آخرش به اونی که از همه پیرنر بود و پاش لب گور بود فکر کنم گه ننه پدر بزرگ خدا بیامرزم زنده بود هم سنش بود!دیگه فلفولی گفت واسه خاطر سنش و احترام بهشون 1 دلار دادنیشخند

تو راه برگشت هم فلفولی موبایلشو تو تاکسی جا گذاشت که همش واسه این شو بودااا خدا نشونمون داد دیگه بی خود میکنین همچین جایی میریننیشخند

صبح از خواب پا شدیم اونم با ذوق و شوق فراااوون که چی که صبحونه بخورییییم .به به جاتون خالی تو هیچ عروسی من انقده تنوع غذایی ندیدم دیگه منو فلفولی هم شکمو از ذوق داشتیم میمردیم.کیم چی هم داشتنا ولی من خوردم خوشم نیومد .فلفولی که ماشالله دیگه کولاک کرده بودا یعنی هر چی نون بود برداشته بود آورده بود دیگه انقده خندشدم از دستش همه فهمیدن ما از یه جایی که قحطی بوده اومدیم .خلاصه که زدیم به معده جاتون خالی.صبحونه هم که شامل یه املت خوشمزه که هر چی دوست داشتی قاطیش میکردی و درستش میکردن با پنیر فراااوون.پیراشکی که باز اونجا درست میکردن.انواع پنیر و کره و مربا و عسل .انواع میوه.انواع سبزی جات واسه سالاد.کیک.دسر.چند نوع آب میوه.پلو چینی.چند نوع نودولز.مرغوگوشت.گوشت خوک .انواع نوشیدنی گگرم. و آب میوه.انواع کالباس و سوسیس.

خب کافیه دیگه همینا بود فقط فکر کنم نیشخند.دیگه فکر کن دو عدد شکمو چه حالی داشتن صبح که از خواب پا میشدیم, شبا همش در مورد انتخاب غذای صبحونه میگفتیم.

دیگه وقت ماساژ بود که کاپلز رو انتخاب کرده بودیم که بتونیم در کنار هم باشیم که عاااااااااالی بودا.یعنی ما از روز 2 شروع کردیم به ماساژ رفتن تا لحظه آخر تو فرودگاه هم رفتیم ماساژ تا وقت رو از دست ندیم.من که عاشق این ماساژ تایلندی شدم که هی آدمو کشش میدن از اینور بکش از اون ور بکش بههههههههههههههه .

از روز قبل با راهنمای تورمون قرار گذاشتیم اومد و باهامون صحبت کرد و جاهای دیدنی رو معرفی کرد اولین جایی که میتونستیم بریم سفاری بود و یا به قول فلفولی گردش علمی که من خیلی دوست داشم.

من تا حالا سفر با تور رو نرفتم ولی فکر میکنم اینجوری راحت تر باشه که تور رو اونجا بگیزی و خودت میتونی تصمیم بگیری چه روزی رو کجا بری.یه چیزی که واسه من و فلوفولی خیلی جالب بود تو هتل ما نه ایرانی بود نه عرب نه هندی! فقط روز آخر یه زوج عرب دیدیم.ایرانی هم کلا"‌تو پوکت خیلی کم دیدم.

صبح از طرف خود همون سفاری اومدن دنبالمون دقیق سر ساعت سوارمون کردن و رفتیم به سمت یه دهکده کوچیک وسط جنگل.

اول از همه خانم خوش اخلاقی که خودش رو راهنمای ما معرفی مرد واسمون گفت که اونجا چه چیزایی میبینیم و چه کارهایی انجام میدیم.و بهمون یاد داد که بگیم سوادیکا (سلام) و کاپکونکا ( متشکرم)

حالا اگه خانم هستی میگی کاپکونکا اگه آقایی میگی کاپکونکاپ!

ما هم روز قبل یه چیزایی یاد گرفته بودیم و همین که حرف خانمه تموم شد فلفولی خودشیرینک گفت کاپکونکاااا خانمه هم گفت ببخشید شما گرایش رو به مرد دارین( یا به عبارتی هم..جنس..بازین) همگی هم با چشمانی از حدقه در آمده و خود من به فلفولی نگه کردیم فلفولی بیچاره هم گفت نههههههه من زن دارم ایناهاااش .خانمه گفت آخه اگه مردی باید بگی کاپکونکاپ وقتی مبگی کاپکونکا یعنی من مقل زنا هستم خلاصه حواستون باشه ها اقایون پا نشین بگین کاپکونکااا فکر میکنن آآآره و میبرنتونااا از ما گفتن اونجا تا.یلنده چی فکر کردی پس!

بعدش هم گفت وقتی بهتون تعظیم میکنن اینجوری مثل هندیا شما هم باید در مقابل همون کر رو انجام بدین و گرنه مثل اینه که بهت دارن بای بای میکنن بعد تو عین چغندر وایسادی!

از اونجا ما رو بردن و طرز برنج کاشتن و درو کردن و اینا رو نشونمون دادن.بعد طرز تهیه روغن نارگیل.نارگیل رو مثل حالت رنده میکردن بعد 6 یا 7 ساعت اون رو حرارت میدادن تا روغنش بیاد بالا قرار بگیره.

یکی از چیزهای جالبی که اونجا دیدم درخت پلاستیک ساز بود!

هنگام شب با چاقو یه خط عمیق میزنن به تنه درخت و  پوست نارگیل که حکم کاسه داره رو میزارن زیرش و کاسه رو محکم پایین این تنه قرار میدن.بعد از چند ساعت داخل این کاسه پر میشه از یک ماه سفید رنگی که همون پلاستیک خالصه!

و بعد اون رو از کاسه در میارن و با یک غلطک صاف میکنن و با افزودن یک نوع اسید و قرار دادنش رو به آفتاب به رنگ سیاه در میاد .خلاصه که من نمیدونستم درخت داره. جنسش تقریبا"‌مثل اونایی که میندازیم زیر پامون تو ماشین بودش.

بعد هم یه دور زدیم با همون گاوهایی که برنج میکاشتن فلفولی که عاشقش شده وبود و کلی با گاوه دوست بود اصولا" فلفولی خیلی از گوسفند و گاو و اینا خوشش میاد !

بعدش بردنمون پیش دو عدد فیل بامزززززززه عزیزم یکیشون دو سالش بود یکی 4 سال وای که اگه بدونین اون دو ساله چقدر بانمک بود نقاشی هم بلد بودن تازه و  واسمون کلی نمایش دادن.بعدش هر کی دوست داشت میتونست سبد میوه بخره واسه این فیلهای خوشکل که من کشته مرده این خارجکیا بودم که همشون بدون استثنا یکی یه سبد خریدن واسه این فیلا ماشالله بازم اینا گشنشون بود!

بعد هم فیل سواری که تجزبه خیلی خوبی بود .به خصوص که بردمون یه جای خیلی بلندی که از بالا انگار بهشت رو زیر پات میدیدی.

یه خانمه هم ما رو با ادویه های تایلندی آشنا کرد و یه برگ یا مثل پیازچه بود که میگفت این رو میمالن به بدن برای جلوگیری از حشرات که بعد که بوش کردیم دیدیم دقیقا"‌بوی همون کرمی رو میده که ما گرفتیم.قدرت خداهاااا حشره رو واسشون فراوون گذاشته عوضش این گیاه رو هم به وجود اورده!

یه غذای خوشمزه هم بهمون داد که ظاهرش اصلا"‌خوب نبود ولی طعم خوبی داشت.

بعد هم ناهااار که چند نوع غذا بود با یه ویو خوشکل که کلی غذا بهمون چسبید.

خداییش قیمتای توراش عااالی بود.

عکس ها رو امشب با توضیح میزارم واستون.

 

 

 


 
HONEYMOON 3
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 
HOTEL PIC
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اینا همش عکس های هتل هستش خیلیاشو چون من و فلفولی توش بودیم نشد بزارم.

این همون گل هستش که بدو ورود بهمون دادن

این هم یک عدد کرم دم در اطاقمون به اندازه پام!

یک روز بااارونی در استخر عااالی بود

عکسهای پایین همش وسط لابی بود.


 
HONEYMOON2
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

رسیدیم هتل از دور از دیدن هتل چند طبقه ای جا خوردم آخه ما از اینجا گفته بودیم ویلا میخوایم! اسم هتلمون movenpick بود.هتلش 5 ستارست تو دبی هم شعبه داره ولی خیلی خوشکل نیست واسه همین من خیلی دو دل بودم ولی خانمه که واسمون رزرو کرده بود بهمون قول داد که خوشمون بیاد.

بعله میگفتیم رسیدیم تو لابی که لابیش از چهار طرف رو باز بود و هوای خیلی خنکی هم میوزید و همون لحظه ورود یک نفر اومد گل آویزون کرد به دستمون که خیلی بوی خوبی میداد و یکی دیگه هم نوشیدنی سرد بود که نمیدونم چی بود والله! و دو نفر خانم هم بودن که سنتور و یه چیز دیگه میزدن و اون آهنگ آرامش بخش تایلندی و اون هوااااا   جاتون خالییی.......

فلفولی پرسید که اطاق ما داخل ساختمونه گفتن له گفتیم ولی ما ویلا خواشته بودیم گفت ما ویلا داریم ولی واسه شما اطاق رو به جنگل ولی تو ساخنمان رزرو شده که ویلاها هم مثل اینکه گرونتر بود که فلفولی قبول کرد و 1000 درهم بیشتر دادیم که خداااییش می ارزید.فلفولی داشت کارا رو میکرد که یهو بارو بارید شدیییییییییییید مثل سیل تنننند گفتم فلفولی بدو بدو نگاه کن باااارون یعنی ما اومدیم از لابی بیرون بارون تموم شده بود!شنیده بودم اینجوریه ولی نه تا این حد بااارون بیاد بعد یهو بند بیاد انگار نه انگار.شماا که نمیدونین بارون واسه مایی که تقریبا"‌2 ساله بارون درست و حسابی ندیدیم چه لذتی داره واااای من که از هواش حااالم خوب شد و همش با فلفولی داشتیم نفس عمیق میکشدیم هتلمون 20 دقیقه تا شهر فاصله داشت و با اینکه اولش ناراحت بودم ولی بعد فهمیدم این همون آراممشی بود که ما میخواستیم.چمدونامون رو برداشتن سوار یه ماشن کوچولو شدیم و بردنمون به سمت ازطاق .وااای فکر کن که محوطه باغ همش کوچه های باریکی بود که دو طرفت پر بود از گل و درختای نارگیل و نمیدونم چی  دیگه بعد از گذروندن اون کوچه ها رسیدیم به کلبمون وااای که شاید بگن یک اطاق رویایی بود واسم حالا نمیگم خیلییی خوشکل ولی من و فلفولی عااااشق اون اطاق کوچیک شدیم.در چوبی رو واسمون باز کردن یک حیاط کوچولو که پنجره داشت رو به باغ زیبای روبرو و یک تخت .در اطاق رو باز کرد اولین چیزی که ذوقشو کردیم تخت پر از گلمون بود که واسه عروس دوماد درست کرده بودن و بعد حمومشششششش وااااااای که من عاشق حمومش شدم وان بزرگ سنگی که توشو پر از گل و آب کرده بودن واسمون وانه دو نفر که چه عرض کنم 4 نفرم جا میشدنیشخند یعنی خانوادگی میتونین لذتشو ببرین کنار وان یه پنجره بزرگ .البته که واسه دوش جدا هم داشت ولی منی که عاشق وانم دیگه اخر خوشی بود واسم.سریع لباسا رو گذاشتیم تو کمد و بعد از گرفتن یه دوش حسابی گرفتیم خوااابیدیم تا عصر.عصر که پا شدیم اول نامه ای رو که بهمون دادن رو باز کردیم دیدیم به به یک عدد آقا خودشو معرفی کرده واسه راهنمای تور و عکسش رو هم زده بود و همچنین یه نقشه از شهر پوکت و جاهای دیدنی و یه کاتالوگ از جاهای دیدنی پوکت.

از خونه زدیم بیرون و یه دره که تو محوطه هتل رفتیم جلوتر اس پا دیدیم ما هم که عشقه ماساژ و اینجور جینگولک بازیا سریع پریدیم تووو ولی گفتم از قبل باید بوک کنیم که ما وقت گرفتیم واسه فردا صبح.

رفتیم از هتل بیرون و ررفتیم و رفتیم رسیدیم به یه رستورن که بهش میومد تمیز باشه و غذای دریایی خوردیم به به ماهی تااازه و لابستر تازه جااتون خالی حسابی.من و فلفولی همه چی دوست داریم واسه همین لذت دنیااا رو میبردیم.از غذا ها هم عکس گرفتم واستون تو یه پست فقط عکس غذاها رو میزارم.

بعد هم یه گشت زدیم و یه نمایشگاه هم بود روبرو هتل لباس و اینا میفروختن انقده اررررزوووون بود ول یعین خنگا هیچی نخریدم و فرداش دیگه تعطیل شده بود.

بعد که کلی گشتیم واسه خودمون فلفولی پرسید از چند نفر که دیسکوهای خوبش اینجا کجاست که بهمون گفتن بهترینا تو خیابون بنگلا رود هست! ما هلک و تلک سوار تاکسی شدیم ورفتیم به سوی بنگلا رود .


 
HONEYMOON 1
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

12 روز بعد از عروسی ما برگشتیم دبی و 1 روز موندیم و رفتیم خرید کردیم .به نظر من دو چیز خیلی واجبه واسه سفر به پوکت یکی کرم یا اسپری که جلوگیری کنه پوستون رو از گزند حشرات و یکی دیگه که واسه هر سفر خارجی به کشور غیر مسلمون که تو دستشوییاشون آب نیست واجبه داشتن دستمال توالت مرطوب!

حتما"‌خیلیاتون دیدین ولی من میگم واسه اونایی که نمیدونن و اونجا احساس نجس بودن میکنن! این دستمالهای مرطوب تو قسمتی هستش که نوار..بهداشتی میفروشن و حتی مناسب واسه آقایون هم هست کوچیکه و متونین هر جا میرین چند تا با خودتون داشته باشین هم ضد عفونی میکنه و هم بوی خوبی داره عکسش رو گرفتم واستون میزارم.اگه ایران هستین و گیرتون نمیاد میتونین به محض اینکه رسیدین از دیوتی فری همون شهر بخرین.

این نکته واسم خیلی مهم بود و من هم حساسم واسه همین گفتم و انقده توضیح دادم.خلاصه که بعد از خرید و خریدن وسایل بیچ هلک و تلک شب با یک عدد چمدون کوچولو و یک کوله پشتی رفتیم به سمت بانکوک و بعد پوکت.پرواز ما اینجوری بود که میرفتیم بنکوک و 30 دقیقه بعدش میریم پوکت .کارت پرواز هواپیما به سمت پوکت رو هم همون موقع میدن.

از اونجایی که ما همیشه باید هویت خودمون رو حفظ کنیم! همین که گفتن برین تو سالن انتظار من به فلفولی گفتم بدو بیا بریم کنار در بشینیم که همین که صدامون کردن بپریم بیرون! گفتن بفرمایین سوار ما هم پریدیم جلو و هی خوواستیم از این و اون هم جلو بزنیم نیشخند (بی فرهنگ خودتی) چند نفر هم گفتن بفرمایین شما برین با چیلی باز خواستار ورودمان به هواپیما شدیم که شوتمون کردن بیرون گفتن اول بیزنسا باید برن و به شدت پوزمان به کش آمد. و بعد دویاره گفتن آکانمیا رو ما رفتیم هی هی هی احساس فقر بهمون دست داد دیگه از دفعه دیگه باید با بیزنس رفتنیشخند

ما با هواپیمای THAI رفتیم .خیلیا به ما گفته بودن هواپیماش خوب نیست و مثل ایرا .ن. ایر    هستش ولی اصلا"‌قابل مقایسه نبود!!!!!

البته ما شانس اوردیم و هواپیماش جدید بود و کلی حال کردیم نمیشه بگم مثل هواپیمایی امار.ات  ولی خوب بازم نسبت به قیمتش خوب بود و راحت بودیم.صنلیمون صندلیهای وسط بود من فلفولی دو صندلی خالی و یه خانم.خانمه که از 6:30 پرواز 1 ساعت خواب بقیش در حال خوردن مش..روب و ب.یر و مسسسسسسسسسسسست خودش تنها بود و هر وکر میخندید یعنی دوست داشتم یکی بکوبونم تو سرشا یه ذره رعایت بقیه که خواب بودن نمیکردااا همش بلند بلند میخندید.

فلفولی ما هم ش.راب قرمز سفارش داد وقتی مهماندار اورد تو سینی یه لیوارن ش.راب بود یه لیوان آب خل فلفولی هم سینی رو برداشت حالا مهماندار بکش فلفولی بکش مهماندار بکش فلفولی بکش هیچ کدوم حرف هم نمیزدناا فقط میکشید و عصبانی بودن بعد بود که 2 زاریمون افتاااد که هی وااای سینی رو نباید برداشت و فقط لبوان باید برداره (دهاتی خودتی) بعله دیگه گفتیم اینم تجربه باشه واسه شما مثل ما بی آبرویی نکنین!

رسیدیم بانکوک و بدو بدو یه برچسب زدن به لباسمونو فرستادنمون واسه هواپیمای بعدی چمدونامون هم که مستقیم میرفت پوکت دیگه 1 ساعتی تقریبا" منتظر موندیمو و پیش به سوی پوکت .باز یک ساعت تو راه بودیم و رسیدیم پوکت .چمدونهای ماهایی که دو بار پرواز عوض کردن جدا میومد .سیم کارت مجانی هم دادن بهمون و از طرف هتل هم اومدن دنبالمون و گفت تا هتل 1 ساعت راه وااای که دیگه ما داشتیم میمردیم فکر کن که بعد این همه سفر بعدشم پ ساعت تو ماشین باشی! و اینجا بود که کم کم احساس کردم دیگه نااایی نمونده واسم.از شیرز من حالت تهوع داشتم ولی همین که غذا میدیدم خوب میشدم ولی وقتی تموم میشد باز همون حالت بود هااان چیه خوب اینم یه جور بیماریه!

باز همون حالتو داشتم.شنیده بودم مردم تایلند خوش اخلاقند ولی نمیدونستم تا این حد!

وقتی داشتیم میرفتیم هتل یک عدد وانت پیچید جلومون و یعنی خدا فقط رحم کرد و ماشینمون دیگه رسما" رفته بود تو بلوار آیا باور میکنین که این راننده حتی یه بوق هم نزد! فلفولی داد و بیداد که نزدیک بود بمیریم خب یه چیزی بهشون بگو حداقل یه بوقی بزن.گفت اینا مال شهر ما نیستن یه شهر عجیبی هم گفت !ولی من الان دعواشون میکنم صبر کنین!گازشو گرفت رفت رفت تا رسیدیم کنارشون بعد انگشت اشارشو اینجوری برد به سمت راننده !همین! فکر کنم این آخر فحش بود انگشت رو تکون هم نمیدادا فقط نگه داشته بود! بعد که رد شد هم دستاشو مثل تفنگ کرد یه دیشتو هم گفت (‌عین بچه ها) گفت کشتمش! بعد اینا رو هم جدی میگفت واااای که من عاشق اعصاب آرومش بودما دیگه با فلفولی مردیم از خنده.

تا اینکه رسیدیم هتل...

 


 
عروسی5
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ممنون از دوستای عزیزی که بهم گوشزد کردن که با IPHONE خصوصیها باز میشه و ملت غیور همه میتونن عکسا رو ببینن .پس ما هم سریع پاک کردیم و شرمنده دوستانی شدیم که تا حالا ندیدن.

و اما عروسی!

گفتیم دختر خاله ای داریم که یک عدد سوتی بزرگ هستن .فیلمبردار میگفت دخرا دستای ساقشونو بگیرن و ناز کنن این دختر خاله ما یه جوری دست پرک بدبخت رو گرفته بود انگار که یه مجرم رو گرفته و با خشم هم بهش نگاه میکرد دیگه انقدر این ناز بلد نبود که فیلمبردار عصبانی شد و گفت دختر تو چرا هیچی بلد نیستی مگه تو دوست پسر نداری!!

یهو عین این بدبختا گفت نه من دوست پسر ندارم واسه همین هیچی بلد نیستم!

دیگه فیلمبردار هم خوشش اومده از خنگ بازیهای دختر خاله و همونجا یک عدد شماره بهش داده تا بی نصیب نمونه از دوست پسر!

ولی این خانم کوچیک ماشالله به ژستاااش اصلا"‌به خودم رفته نیشخند دیگه یه جوری نازو ادا میومد مخصوصا"‌تو رقصش که دل من یکی که ررررررررففففففففففت .

یه صحنه ای هم بود که دخترا یه ردیف پسا یه ردیف بعد این پسرا باید دخترا رو میبوسیدن حالا اولی خانم کوچیک بوسه رو گرفت دومی خواهر شوهر اونم همینجور حالا مونده بود دختر خاله !پسر خالم میخواست بوسش کنه جای بوس اول بو میکشید !! بعد میگفت اههههه بوی رژ میدی!!! بعدم داد به من چرا این یار من شده من اینو نمیخوام!!!خدایا حالا اینکه زنت نیست که حالا یه بوسیش بکن خلاصه که کشتن ما رو ولی جاتون خالی کلی خندیدیم.من هم که احساس سرما خوردگی و سر گیجه و تب  و همه چی با هم داشتم شدیییییییید دیگه خدا خیرش بده عکاسی با..ران که خداییش سنگ تموم گذاشتن و از جون و دل دل میسوزوندن و با یک عدد قرص نمیدونم چی چیک خیلی حالم بهتر شد.

خلاصه که با ساق دوشان دلبرم رسیدیم باغ.واسه ماشین عروس اول دوست داشتم دو تا ماشین قدیمی بگیرم یکش دخترا و خودم یکیش پسرا و فلفولی !این ایده جالبیه اگه دوست داشتین اجراش کنین ولی چ.ن اون فصل گرم بود بهم گفتن این ماشینا کولر نداره و کل آرایشت خراب میشه!

همین که رسیدیم گفتن میخوان گوسفند قربونی کنن!!!!!!!!!!!! وای دیگه من میخواستم اونجا خودمو آویزون کنماااا آخه این چه رسمیه عروسیه بعد باید حیوون بی زبونو تیکه پاره کنی اونم جلو چشت!!خب دل آدم کباب میشه که حالا اینا ااابه کنار من با لباسم چه جوری از رو خون رد بشم؟؟!!!!

خلاصه که خودشونو کشتن گفتم نباید الان بکشینش و گرنه من پیاده نمیشم و این شد که نکشتن!

واسه ورودم اول اینکه دیر رفتیم تقریبا" که مهمونا اومده باشن.چراغا همه خاموش فقط نور روی عروس و داماد و ساق دوشا  تورم هم که خانم بزرگ گرفته بود .آهنگ خالی و خیلی ملایم سفارش هم کردم هیچ کس حتی ننه باباهامون هم نیان جلوم که به خواهر شوهر بزرگه سپرده بودم و مثل اینکه به خواهر شوهر کوچیکه هم گفته نرو جلو عروس دوماد اونم بهش بر خورده بود!

خلاصه با دبده و کبکبه اومدیم تو جااا تون خالی بعدشم فلفولی منو سریع نشوند رو مبل و فرت تورم و زد بالا و صورتمو گرفت و یه ماچیمون هم کرد همچین چسبید بهمون نیشخند ولی خوشم اومد که یااادش بودا انقده گفتم تو رو خدا یادت نره منو ببوسیااانیشخند.

واسه کیک هم که ساق دوشا و خانم بزرگ رقصیدن ولی خب پول ندادیمااا.بعد از تموم شدن گفتن حالا باید رقص دو نفری بکنین خب ما هم منتظر آهنگ ملایمی بودیم واسه تانگو رقصیدن دیگه یهو دیدیم یه آهنگ گذاشتن فکر کنم مال جنیفر..لو.پز از این جینگولکیا مثل آفریقاییها آهنگ معروفیه خلاصه که دیدیم ااا جالبه هااا یه چیز جدید دیگه جاتون خالی که دم لباسمو گرفتم و تصور کردم لباسم ظریفتره و شروع کردم به جینگیلی رقصیدن هم خودم و هم فلفولینیشخند از این اهنگ خیلیا خوششون اومده بود و یه چیز جدیدی بود که جای تانگو اینجوری برقصیم.

کادویی هم که به مردم دادن از طرف مادر شوهرم یه جعبه کوچیک بود .

یه صحنه همکه داشتم با پسر داییم میرقصیدم یهو دیدم پسر داییم نیست و افتااااد بد هم افتاد و حالا مونده بودم بخندم یا ناراحت باشم ولی جالبتر که اصلا و ابداااا به رو خودش نیورد و رقصش رو باهام ادامه داد.

شامش هم که خوب بود خدااا رو شکر گوشتش هم بو نمیداد که من حساس بودم روش.

 تو هر دو شب به خصوص شب اول جای خالی پسر عموی عزیزم رو خیلی حس کردیم و همش تو خیالاتم این بود که اگه بود حتما"‌الان این وسط میرقصید حتما"‌الان دستمو میگرفت تا برقصیم!!ولی چه خدا به آدم صبر میده و چقدر زود فراموش میشیم!!

از فردا ماه عسل رو شروع میکنیم