با یک نگاه قضاوت نکنیم!
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

هفته ای دو بار میرم استخر یه روزش رو میرم خونه یکی از فامیلام یه روز هم میرم باشگاه ایرانیا.

روز اولی که رفتیم خونه فامیلمون گفتش استخر آپارتمانمون میتونین استفاده کنین ما هم که سو استفاده گر و سریع رفتیم که بپریم توش وقتی رفتیم دیدیم اوووو یهاااااا همینجور جمعیت غیور پسرهای عرب بود که اونجا بود نمیدونم چرا با خارجکیا میتونم شنا کنم احساس میکنم چشم پاکند ولی اگه آسیایی باشند نهنیشخند

آخه یه جوری نگات میکنن که ادم اعصابش خورد میشه تازه من مایوم پوشیده بود شلوارکی بود.خب گفتم که اینجا که نمیشه شنا کرد که هر یه کرالی که بزنی دستت میره تو بغل یکی دیگه دیدم اون دور دورترا یه استخر کوچیکتری هست دو تا زن توشن فقط به دوستم گفتم بدو بیا بریم اونجا حتما" زنونستنیشخند من هم تلپ پریدم توش و وااای احساس کردم همین الان سکته میکنم آبش یخخخخخخخخ یخاااا .احساس میکردم در آبهای منجمد شمالی دارم شنا میکردم همینجور لرزون لرزون شنا کردیم دیدیم هیچ کی نمیاد خدایا چرا اخه مگه این آب اشکالش چیه!

جکوزی آب گرم هم کنارش بود و بعد کلی شنا یهو تو سرم یه چیزی گفت دیییینگ نکنه این استخر آب سرده!یه دست زدم تو استخر بچه ها دیدم آبش خوبه تو استخر معمولی هم همینطور .وای از خجالت داشتیم میمردیم حتما" ملت گفتم اینا دیگه از کجا اومدن که از همون اول خودشونو شوت کردن تو آب سرد؟!

اخه من تا حالا ندیدم جکوزی کوچولو باشه اندازه دونفر بعد استخر آب سردش گنده !

بعدش یه پسر هندی اومد تو هی کلاشو مینداخت بالا هی میگرفت دوباره مینداخت بالا دوباره میگرفت اخه این چه بازی هیجانی میتونه باشه واسه یه پسره ٢٠ ساله؟؟چند بار هم افتاد رو چش و چال ما!

بعد گفتیم حالا بریم جکوزی دیدیم جکوزی هم که کار نمیکنه که با هزار بدبختی یه سوراخ کشف کردم دیدم داره ازش آب میاد گفتم خب همینه لابد به نوبت خودمونو چسپوندیم بهش ا بلکه لاغر بشیم!اومدیم بیرون دیدیم چند تا پسر رفتن تو عین فشفشه داشت آب میومد بیرون و لذتشو میبردن!خدایا اینا چی کار کردن هیچ دکمه ای هم نبود دیگه با هزار بدبختی دکمشو که گذاشته بودن دلقوز آباد پیدا کردیم!

خلاصه که پت و مت رفته بودن استخر شما اینجوری فکر کن.

ما هم گفتیم بیا و بریم همون باشگاه وطنی خودمون هم خیلی ارزونه هم زنونست هم خودیه دیگه هلک و تلک رفتیم.از همون دم در گفتن خانم حجابتو رعایت کن خانوم گیر میدنااا

میخواستم بغلش کنم عزیزم دلم واسه این گیر دادناتون تنگ شده چشم همین الان موهامو همه میپوشونم.

استخر وطنی هم چه عرض کنم به نسبت قیمتش می ارزه !وقتی رفتیم تو دیدیم به به یه اهنگ جینگیلی عربی گذاشتن یه عدد پیرزن بلور هم داره میرقصه رقص که چه عرض کنم عین این رقاصه های کاواره قدیما که تو فیلما هست یه چور چندشی که واسه یه خانم ۶٠ ساله (که خودش میگفت) چندشتر هم میشد.هی دستشو میکشید به همه جاش بعد هم زیونش یه حالت بدی میورد بیرون هی هم بوست میفرستاد احساس میکرد الان کاواره پر از مردای مسته!

هی میخواستم نگاش نکنم مگه میشد نمیشد که با دوستم نشستیم گفتیم دو حلت داره یا دیوانست یا ج..

آخه تو بودی فکر دیگه ای داشتی یه خانم تو این سن بیاد زبونشو اینجوری دور لباش بکشه!!!

وقتی داشتیم میومدیم بیرون دیدم خانمه انقده مهربون اومد جلو گفت خسته نباشین دخترم و از این حرفا بعدشم یه مقنعه کرد سرش بعد هم چادر فکر کن اونم تو دبی به هر حال من نمیدونم این خانم خوب بوده یا بد هر چی ولی اینو میدونم ماها خیلی زود قضاوت میکنیم خیلی زود.شاید هم واسه شوخی اونجوری میرقصید اید میخواست بگه من جوونم.رفتار درستش نبود ولی دلیل بر زود قضاوت کردن هم نیست.چقدر خوب که آدم همه چی رو مثبت ببینه و بهترین حالتش رو در نظر بگیره.

چقدر خوب یود اگه جای اینکه همین که یه نفر رو ببینیم بگیم اه اه چه زشت بود چه بد تیپ بود چه اخلاق گندی داشت اول مثبت نگاه کنیم هم به قیافش که حتما" همه یک زیبایی رو دارن اگه هم حتی نبود باور کن اخلاقش و مهربونیش انقدر خوبه که باز زیبا به نظر برسه.اگه همینجور مثبت باشیم به خدا دنیا واسمون قشنگتر میشه.


 
از کنیزی تا خانومی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 هر از چند وقتی میخوام یکی از داستانهای فامیلامون و ابا واجدادیمونو تعریف کنم.

این داستان مربوط به یک کنیز حبشه ای هستش که اونو میخرند و تو مکه از خدمتکارهای خونه خدا بوده.و بعد هم یکی از پولدارهای سعودی میخردش و میارتش و خونه.

یه بار که یه خانوم فالگیری اومده بوده اونجا که فال خانم خونه رو بگیره وقتی چشمش به این کنیز میفته میگه بشین میخوام فال تو رو بگیرم و بهش میگه تو از کنیزی به خانومی میرسی! و شوهرت ادم پول داری میشه که همش واست طلا میخره.

خانوم خونه هم از ترس اینکه نکنه اون شوهر پولدار همون شوهر خودش باشه وشوهرش عاشق کنیز بشه کنیز رو از خونه بیرون میکنه و به شوهرش میگه برو و تو بازار بفروشش!

و اینجوری میشه که یکی از دوستای بابای بابابزرگ بابام (فهمیدین چی شد؟) بابای جدم اونو میخره و هدیه میاره واسه جد بزرگوارمون .

کار این کنیز این بوده که غذا رو واسه آقا میاورده وبعد هم دستاشونو میشسته.جد بزرگوار هم با وجود داشتن همسری به مثال هلو و سفیدی برف عاشق همین کنیز سیاه پوست و ظریف حبشه ای میشه!

و بعد از اینکه از خود بی خود میشه و دست از پا خطا میکنه و کنیز رو حامله میکنه اون رو به همسری قبول میکنه و اعلام میکنه از فردا مریمو میشه مریم خانم و همه باید بهش خیلی احترام بزارن.

اون زمان رسم بر این بوده که به همسری که کنیز هستش و بچه هاش ارث نمیرسیده ولی جد بزرگوار گرونترین طلاها رو بهش میده و یکی از زیباترین خونه هاش رو به بچهای همین همسرش میده.

کنیزها دیگه داشتن از حسودی میمردن که تا دیروز باهاش تو آشپزخونه بودن و امروز باید رختاشو بشورن!

نمیدونم اون روز زن اولش چه حسی داشته از اینکه رقیبش مریمو هستش !و حتی نمیتونسته اعتراضی بکنه!

ولی مریم خانم رو همه دوست داشتن و هنوز که هنوزه همه ازش به خوبی یاد میکنن!

یادگاریاش هم بچه هایی هستن که از نسل مریم خانم صورتی تیره با موهای فر فری ولی لب و دهنای کوچیک!


 
فلفولی فارغ التحصیل میشود
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بالاخره این فلفولی فارغ التحصیل شد البته هنوز نتایج امتحانشون نیومده ولی خودش که میگه خوب داده.

همبن که امتحانشون تموم شده یه دست لباس فارغ التحصیلی بهشون دادن انقده شیک و خوشکل یادمه من وقتی فارغ التحصیل شدم ۵ دست لباس بود واسه ٨٠ نفر کلاسمون !تازه لباسا که نو نبودن که مال دوران بلبلکی شاه بود بوی عرق هم میداد باید با دماغ گرفته عکس میگرفتیم یا هم نفس رو تو سینه حبس میکردیم تا بوش به دماغمون نرسه.

حالا فکر میکنین سایزش چه جوری بود خب معلومه فری سایز یه سایزی درست کرده بودن که به تن شیران زاد (همکلاس غول هیکل بلوچم) هم خوب باشه ! و اون دوست فنچولم که قدش ١۵٠ بود هم باید میپوشید!

توش فنا بودیم خلاصه به بدبختی یه قاب ۵٠٠ تومی بهمون دادن که تنها دلخوشیم این بود که کنار اسمم یه مهندس هم بود دیگه انگار دنیا رو داده بودن بهم.باور کن فقط واسه همین رفتم جشن فارغ التحصیلی  .تنها جایی هم که به گفتن خانم مهندس فلفل همون روز فارغ التحصیلیم بود دیگه به دلم موند که سر کار یکی بگه خانم مهندس فکر کن این همه بدبختی کشیدم واسه همین اون وقت بهم نمیگن که اه اه بی کلاسا.

حالا فلفلولی ما روز سه شنبه میخوان واسش جشن بگیرن تازه میگه انقده لوح تقدیرمون خوشکله .دیروز هم واسشون برنامه دادن واسه کلاسهای آمادگی کار که چه جوری تو اینرویو و اینا قبول بشن بعدش هم بهشون چند سایت دادن و آدرس فیس بوک که بتونن اونجا کار پیدا کنن.

دوستای گل همیشه در صحنه من واسه فلفولی چی کار کنم روز فارغ التحصیلیش؟!


 
تولد
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

وبلاگ عزیزم تولدت مبااااارک

روزی که درستت کردم فکر نمیکردم یه روزی انقدر دوستت داشته باشم هر چند که با وجود دوستای خوبم دوست داشتنی شدیماچ


 
نیک و نیکی
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

جان من الان اینو نوشتم چی به ذهنتون میرسه هان چی؟؟!خوبی دیگه مگه نه؟

یکی از دوستای وبلاگی بهم گفته بودن نیکی به زبان عربی یعنی چی ما هم از دنیا بی خبر از همکارم پرسیدم گفتم نیکی یعنی چی ؟ دیدم چشاش شد انقد اندازه گردو .گفتم شاید اشتباه فهمیده با فارسی یا عربی واسش نوشتم گفت زود باش زود باش خظ بزن الان مدیر میاد زشته خط بزن میگم خب چرا؟؟!!!میگه اینا چیه مینویسی این خیلی زشته میدونی یعنی چی میگم نه خب  جون بکن بگو خب میگه نهههه نمیگم روم نمیشه زود باش خط بزن نیست و نابودش بکن .خدایا عین خر موندم که خدیا این یعنی چی مگه .زنگ زدم به یکی از فامیلای عربمون .میگم سلام علیکم جسارتا" نیکی تو عربی معنی بدی میده ؟! میگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه اینو جلو کسی بگیاااا واااای از کجا یاد گرفتی میگم بابا این اسم آدمه خب نیک به فارسی یعنی خوب میگه خاک به شرم من میگم ایرانیا یه چیزیشون میشه نیک یعنی (ف ا ک) و نیکی یعنی بیا و با من ....

رفتم خونه باز یکی دیگه از دوستام میگه شنیدم ایرانیا اسم فحش میزارن رو بچه هاشون میگم والله به خداا به پیر و پیغمبر معنیش خوبه مگه شما نشنیدین اصلا" شعار ما ایرونیاست میگیم گفتار نیک پندار نیک کردار نیک!

میگههه وای یعنی در مورد ف ا ک حرف بزن فکر ف ا ک بکن و کارهای ف ا کی بکنخجالت

باز دوباره من میخوام توضیح بدم نههه نیکی یعنی.. میگه نگو نگو مردیم از خجالت این بدترین فحشه به قیافت نمیاد انقده فحش بدی!! میگم خب انگلیسیا هم اسم مرداشون رو میزارن نیکی میگه نه اون (با لهجه انگلیسی) نکی هستش ولی واسه شما همون خود فحشه میگم خب مال ما رو هم با همون لهجه انگلیسی صدا کن والله.

میگه حالا اسم دختره یا پسر میگم دختر میگه واااای یعنی مردم بیاین بیاین با من اره....

بهش میگم تازه یه کارتون هم داریم نیک و نیکو میگه وااای یعنی از همون بچگی به بچهاتون آموزش میدین حالا اگه تو تونستی به این عربا یه چیزی حالی کنی من هم تونستم باز حرف خودشو میزنه.

ای خدایا من از حالا غصم گرفتم اسم توله هام رو چی بزارمگریه


 
نظر خواهی
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

دوستای گلم ممنون میشم اگه باز هر کی از اینجا رد شد چه خواننده های خاموش چه روشن نطرشو بهم بگه.

اولین عکس مدل لباس ساق دوشام هستش نظر شما چیه البته چاکش رو کمتر میکنیم.طبق آخرین نظرها قرار شده ساق دوشام ٣ تا پسر و ٣ تا دختر باشن.پسرا با پیرهن سفید پاپیون مشکی و شلوار مشکی.

یا ۵ تا دختر شما نظرتون چیه؟! و همچنین مدل این لباس.

و این هم یکی از کارتهایی هست که انتخاب کردم البته فقط یه جا بیشتر نگشتم در ضمن رنگش هم این نمیشهااا .کارت به شکل قوطی هستش که وقتی درش رو باز میکنی توش نوشتست. میتونیم توش گل خشک و کارتهای ورودی رو بزاریم.

میدونم با وجود شما دوستای گلم میتونم بهترین انتخاب رو داشته باشم.

اگه کسی ایده جالبی واسه شب عروسی داره بگه همچنین واسه رقص کارد و این جینگولک بازیا.

یه چیز دیگه خب حتما" تو عروسی به من و فلفولی میگن تانگو برقصین و ما هم که ضایعیم شدید یعنی تو شب عقدم از خجالت مردم بس که عین خنگا رقصیدیم آخه ما رو چه به تانگو رقصیدن ما فقط بلدیم بلرزونیمنیشخند حالا شما راهی دارین که ما رقصمون از این حالت خنده داری بیاد بیرون؟


 
آماده باش برای عروس شدن
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ووووووی استرس گرفتم.نکنه از اینی که هستم هم خپلتر بشم نکنه قیافم زشت بشه عین میمون نشسته!

دارم آماده میشم.لباس واسه شب حنابندون که مامانم از ٣ سال پیش خریده بوده میخواستم عکسشو بزارم وی گفتم بی مزه میشه ایشالله شب عروسی واستون میزارم. فقط ستایلش عربی هستش شب حنا بندون هم همه چی به سبک عربی میشه.کپ های قهوه خوری خریدن واسه قهوه و حلوای مخصوص.احتمالا" هدیه هم به سبک عربی میدن به مردم. دیگه دیگه سینی حنابندونمون هم امادست البته سینیمون به سبک محلیه (عربی). یکی از چیزهای دیگه که تو عروسیامون مهمه تقریبا" استیج عروس هستش جایی که عروس میشینه باید دکورش خوشکل باشه که من حالا موندم چی باید انتخاب کنم!

دیروز هم رفتم دنبال کارت عروسی ببینم کلا"‌قیمتاش چه جوریه و شکلش و اینا .یک دونه دیدم خوشم اومد قیمتش در میاد دونه ای ١۵٠٠ تومن نمیدونم اونجا قیمتا چه جوریه در همین حدوداست گرونتر یا ارزونتر اگه کسی چیزی میدونه بگه لطفا".

متن کارت هم که خیلی مهمه اصلا"‌نمیدونم چی بنویسیم توش تو رو خدا اگه متن قشنگ بلدین بگین به جز یادتونه بچه بودیم.... این نباشه  لطفا"!

کیانا جون بهم یادآوری کردن برم استخر مرسی عزیزم به هر نحوی شده برنامم رو دارم جور میکنم واسه هفته ای ٣ روز برم استخر.

از هفته پیش برنامه پاک سازی صورتم شروع شده تا عروسی ٣ هفته ١ بار باید برم.

هر ماه حمام مغربی و از یک ماه قبل از عروسی هفته ای یک بار.

و باز یک هفته قبل از عروسی برنامه لیزر! ای خدا تو که میدونستی این موها باید کنده بشه خب قربونت برم چرا آفریدی مردیم دیگه جزغاله شدیم کهگریه

۴ دست لباس خواب خریدم یک ست لباس خواب واسه فلفولی یایا خیلییی گرونه فلفولی گفت اشکال نداره همین ۴ تا بسهنیشخند ۴ تا هم ایران دارم.

٣ تا لباس دوختم واسه همون شلوار بندریا که بعدا" عکسشو میگیرم.

دیگه هیچی انقده خرید دارم همشو باید تو یک ماه فستیوال بخرم!

خانم بزرگ و خواهر شوهر کوچیکم دارن میان کلی خوشحااالم.خانم بزرگ البته یه روز در میون زنگ میزنه میام نمیام میام نمیام و هی اعصاب منو خورد میکنهگریه

آهان راستی ۵ تا ساق دوش دارم باز موندم تو انتخاب لباساشون که مثل اینکه باید پارچه بخرمو بدوزم .یه مدل انتخاب کردم میزارم فردا.

خواهر شوهر کوچیکه هم که خیلییی ماه عزیزم هم مظلوم  و هم مهربون ولی من نمیدونم چرا بعضی از دخترای فامیل ازش خوششون نمیاد .عزیزم خیلی هم خوشکله هی میگن نه خیلی سفیده بی مزست والله تو چشای من که خیلی خوشکله حالا دلیل نمیشه که هر سفیدی بی مزه باشه کهعصبانی والله کلی هم سیاه و سبزه بی مزه داریم.

تا  ١ ماه دیگه فلفولی میره ایران و من تک و تنها باید اینجا باشمگریه همه اونجا در تکاپوی عروسیم اونوقت من باید اینجا تیر و ستون محاسبه کنمگریه

نگران تعداد مهمونا هستم واسه عقدم ١۵٠ نفر مهمون اضافه اومده بود (به جز ٧٠ نفری که باز خودمون زیادتر در نظر گرفته بودیم)

حالا فکر کن واسه عروسیم چه شود!واسه همین هر دو شب حنابندون و عروسی رو کارتی میکنم هر کی میاد باید کارت داشته باشه.والله خودشون میان ١٠ نفر هم مهمون میارن خب ظرف و غذا بر حسب تعداده.واسه عقدم ظرف کم اومد و مجبور شدن بشورن چند تا از ظرفا! حالا غذا همیشه زیاد ولی صندلی و ظرف و اینا دیگه بر حسب تعداده.بعدشم عروسی شلوغ خیلی بد میشه.

واسم دعا کنین تو رو خدااا همه چی خوب پیش بره هیچ کس هیچیش نشه همه با خوشحالی و دل شاد بیان و خودمو لباسم هم خوشکل بشهماچ

 


 
کپل خانم
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

این کپل خانم همون مامان خانممونه .دیشب داشت از خاطرات کودکیش میگفت گفتم بیامو شما رو هم در جریان شکمو بازیهاش بزارم.

اول اینکه از همون نوزادی مامان بزرگم این مامان کوچولوی ما رو میداده دسته دایه (همونی که بچه بزرگ میکردن) و ٣ روز ٣ روز با بابابزرگ جانمان میرفتن باغ و تفریح!

واسه اینکه مامان نوزادمان گریه نکنه و اذیت نکنه یه گیاهی که نمیدونم چی بوده مبدادن به مامانم تا بخوابه !!این هم بچه رو خواب میکرده و هم تپل.

مامان کوچولو هم میخوااابیدها یه بار دایه به مامان بزرگم میگه بچه دو روزه که خوابه!! هر از گاهی چشاشو باز میکنه ولی بازم خوااااب!

مامان من در ٩ ماهگی یه قالب کوچیک کیک رو تنهای میخورده!بگو ماشالله

دیگه وقتی به ١ سالگی میرسه کسی نمیتونسته بلندش کنه و دستشون درد میگرفته .

یکی از تفریحاته مامانم این بوده که آب رو میکرده تو سوراخای دستش رو انگشتش انقده که تپلی بوده بعد مینداختتشون بالا دوباره آبا برمیگشته رو دستش!

حالا اینا رو گفتم تا از شیرین کاریش بگم که یه بار واسه بابابزرگم قند حبه ای میارن اون موقعها کلی ارزش داشته این قند مربعیا همش قندایی بوده که خودشون کله قند رو میاوردن و خورد میکردن.

زن بابای مامانم (که خیلی زن خوبی هم بودن و مامانم حتی بیشتر از مامان خودش دوسش داشته) میاد این قندا رو میزاره تو انباری روش رو هم با گچ میبند محکم که واسه روز مبادا ازش استفاده کنن.

حالا من نمیدونم شماها به اون ظرف چی میگین شما فکر کن یه ظرف حدودا" ۵ وجبی پر از قند.این مادر کوچولو و شکمو عاااشق قند بودن اونم از نوع حبه ای یواشکی خودشو میندازه تو انباری و با هزار بدبختی این گچا رو باز میکنه و مشت مشت از قندها رو بر میداشته میزاشته تو دامنش و تاب سواری میکرده و قند میخورده تاب سواری و قند و در عرض ٢ ماه همه قندها رو میخوره!اون موقع مامانم یا ٧سالش بوده

زن باباش هم یه روز که میره قند بیاره میبینه ای داد و بی داد که هیچی قند تو انبار نیست دریغ از ١ دونه!داد و بی داد میکنه به خدومتکارای بدبخت که شماها قند دزدیدین مامانم هم دلش واسشون میسوزه میاد میگی مادر جون اینا ندزدین مادرجون هم میگه تو از کجا میدونی پس کی برداشته ؟!مامانم هم میگه من خوردم!!

و اینجوری میشه مادر جون شاخهاشون همینجور داشته در میومده و میگه داری دروغ میگی همچین چیزی محاله تو نمیتونی اون همه قند رو خورده باشی وگرنه تا حالا مرده بودی مادر خندان ما هم قسم میخوره که همه رو خورده و مادر جون باز داااد و هواااار که اهای یکی بیاد به داد دخترم برسه الان میمیره ....

مامانم از مدرسه بدش میومده و همیشه فرار میکرده و باز بابای مدرسه میومده دنبالش مینداختتش رو کولش و میبردتش مدرسه تمام طول راه هم شونهای بابای مدرسه رو داغون میکرده بس که گاز میگرفته!

تو مدرسه هم که خیلی وقتا تو سرما کنار استخر بهشون میگفتن وایسین یه پا بالا ! یا هم که با خطکش بلند میزدن کف دستشون!

حالا دیشب مامانم میگه این همه قند خوردم هیچیم نشد بعد یکمی به هیکلش نگاه میکنه میگه فلفل یعنی واسه هموناست که هر چی رژیم میگیرم انگار نه انگار!

 


 
غیبتگرانه
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من نمیدونم چرا وقتی آدم میشه فامیل دوماد زن پسرا بد میشن وقتی میشی فامیل عروش مادر شوهرا بد میشن .حالا ما اینجا به غیبت یک عدد عروس می پردازیم نظر شما چیست؟!

این دختر خانم زیبا با یکی از پسرهای فامیل ما شما فرض کن محمد دوست میشه.محمد ۶ سال با دختر عمش دوست بوده و تریپ ازدواج و عشقولانه و اینا اما دختر عمه وضع مالیشون خیلی بهتر از پسره بوده و از طرفی هم پاسپورت اماراتی دارن! واسه همین داداشای دختر عمع خیلی با این ازدواج موافق نبودن و یه روز سر یه چیز الکی با هم دعواشون میشه و هفته بعد محمد آقا با همین دختره فکر کن لیلا خانم دوست میشن.

دختر خانم از همون روز اول محمد رو به خانوادش معرفی میکنه و اونا همه عین چسپ دو قلوی رازی اونم از اون جنس خوباش میچسپن بهش و هر جا میرفتن اینو هم دعوت میکردن و خلاصه کلی خندون و خوشحال.

دختر عمع ناباورانه این رو میشنوه و شب و روزش میشه گریه که محمد منو خیلی دوست داره محاله همچین کاری بکنه و به شدت تو روحیش تاثیر گذاشت و دپرس شده بود.یه روز محمد عصبانی اومد خونه که من پدر این دختر عمع رو در میارم خیلی بیشعوره...هی همه چی شده بدبخت مگه چی کار کرده محمد گفت دختر عمع زنگ زده به بابای لیلا و هرچی از دهنش در اومده به لیلا گفته!همه خیلی ناراحت شدن که دختر عمع چه جوری روش شده همچین کاری کنه!

محمد هم گفت حالا که اینجوری شده من بر سر لج این هم که شده لیلا رو میگیرم.

بعد از تحقیقات فراوان متوجه شدیم که لیلا خانم دروغ گفتن و این بنده خدا هیچ تماسی هم نگرفته اینا رو میگفته که از دخترعمش بدش بیاد.

اولین سلیته بازی خانواده لیلا وقتی رو میشه که محمد واسه تعطیلات میره شیراز و یه شب میره خونه یکی از آشناهامون که رفت وآمد زیاد دارن با خوادشون میمونه.اونجا یه دختر هم دارن که دوست صمیمیه خواهره محمده و ۵ سال هم ازش بزرگتره.

وااای این دختره با مامانش زنگ میزنن به مامان محمد (دبی) و داااد و بی داااد که آره پسر تو هرزست این چه پسریه که تربیت کردی دل دخترمو خون کرده اصلا" به چه حقی شب رفته پیش اون دختره !

مامان محمد بیچاره از دنیا بی خبر هم آروم حرف میزنه که نه اونجوریا که شما فکر میکنین نیست این دختر مثل خواهرشه ما با هم خیلی رفت و آمد داریم و از این حرفا..

مادر لیلا باز داااد که اگه واسه شما این چیزا عادیه واسه ما نیست ما خونوادمون شرم وحیا دارن!!!!!!!!!!!!!!

قابل توجه اینکه اصلا" کسی خواستگاری نرفته محمد همیشه خونه اونا بوده من نمیگم این زشته ولی واسه یکی که میگه ما مذهبی هستیم و زشته خیلی زورم میگیره این حرفو بزنه!بعدشم اگه شرم و حیا داشتی که زنگ نمیزدی سلیته بازی در بیاری!

خلاصه که با پا فشاری پسره کهمنهمین دخترو میخوام و اینا هم قبول کردن و عقد کردن واسه عقدش دختره لباسش خاکستری و مشکی بوده که مادر شوهرش میگه دخترم این لباس مناسب عقد نیست مشکی خوب نیست بپوشی واسه عقد اونم میگه نه خیر من عادتمه به حرف کسی گوش نکنم و هر کاری دلم بخواد انجام میدم!

دایی بابای محمد فوت کرد که بزرگ خونوادشون هم بود و فرداش هم مراسم بعد از عقد.گفتن اگه میشه کنسلش کنین چون بابای دوماد عزاداره و داییش هم واسش خیلی عزیز بوده دختره میگه نه نمیشه و پولمون هم پس نمیدن میگن خب باشه پس حداقل ارکست نیارین دختره هم زار زار گریه که نه ارکست بیارین همه هم باید برقصن.

البته خدا واسه کسی نیاره که همچین شبی عزیزی از دست بره نمیدونم خدای نکرده اگه خودم باشم چی کار میکنم دور از جون.

مراسم برگزار شد البته از خانواده دوماد خیلی تعداد کمی اومده بودن .دختره گفت حالا که واسم مراسم عقد مفصل گرفتین عروسی نمیخوام و میخوام برم ماه عسل با محمد میرن ماه عسل وقتی هم بر میگردن خونه جدا میگیرن و زندگی میکنن.محمد هم به مامانش میگه ما همه کار هم کردیم تموم شد و دیگه عروسی نمیگیریم به همه هم اعلام کنین.مامان محمد هم به همه میگه عروسم گفته دیگه عروسی نمیخوام.

حالا ٣ ماه از عقد گذشته و لیلا به من زنگ زده که عروسیم میخوام دعوتت کنم منم خیلی از دست خونواده محمد ناراحت شدم چون اونا فامیلمون هستم بعد که بهشون میگم با چشمهای گرد به من نگاه میکنن که به خدااا ما خبر نداریم!

محمد بعد چند روز به مامانش گفته اینا میخوان عروسی بگیرن و هر چی من مخالفت کردم که مگه ما مسخره دست شماییم فایده نداشته از طرف فامیلای من هم هیچ کس رو دعوت نکنین!

لیلا هم به مادرشوهرش میگه اگه هم میخواین دعوت کنین خیلی کم مادر شوهره میگه والله ما فامیلامون زیادن نمیتونم که به یکی بگم به یکی نگم !مامان محمد هیچ کس رو دعوت نکرده لیلا خانم حتی واسه تاریخ عروسیشون هم کوچکترین هماهنگی با خونواده محمد نکرده فکر کن فردای عروسی ساعت ٨ خواهر محمد امتحان فاینال داره!و نمیتونه بره عروسی داداشش!

حالا من هم موندم برم عروسی یا نه دختره هم که انگار نه انگار من نمیدونم چه جوری روش میشه جلو فک و فامیلاش بگه هیچ کدوم از فامیلای شوهرم نیومدن!

به نظر من مقصر پسرست که عرضه نداره بگه الان موقعیت عروسی ندارم یا اگه خونوادم نباشن من هم نمیام عروسی!

 

 


 
قبرستان در نیمه شب
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ها هاا هاااشیطان چیه میترسین ازم!نیشخند

حالا که صحبتمون داغ شد منم هر چی خاطره مرده و قبر اومده تو سرم.

یه شب ساعت ١ یا ٢ نصف شب من و مریم و ٢ تا از پسرهای فامیل جو ما رو گرفت و رفتیم قبرستون  تا از فضای آروم اونجا فیض ببریم. اونجا یه زیارتگاه هم هست اول رفتیم اونجا که یهو این دو تا پسره گفتم میگما نکنه حالا این مرده ها بکوبن  تو کمرمون آخه ما امشب مستیم!

وای منو مریم هم هی دعواشون کردیم و فحش دادیم خب نجسا مگه مجبور بودین امشب زیادرت کنین و به آرامش برسین همینجور داشتیم فحش میدادیم که یهو دیدیم یک عدد سگ با صدای عجیب داره میدوه به طرفمون به خدااااا داشتم سکته میکردم کاری که به اون دو تا نجسا نداشت که مستقیم اومد طرف من و مریم ما هم جیییییییییییغ فکر نمیکنم تو عمرم انقد جیغ زدم حتی وقت نداشتم خودمو خیس کنم!

من هم  رفتم پشت یکی از پسرها و سپر بلام کردمش هر جا سگه میرفت نمیدونم با کدوم قدرت این پسر بدبختو میگرفتم جلو سگه!مریم هم اول رفتش پشت اون یکی پسره بعد که دید خوب ازش دفاع نمیکنه اونم به من ملحق شد وبا هم دیگه پدر پسره رو در اوردیم! بعد یهو احساس کردم یه چیزی گفت تق تق تق جررررررررر بعله پیرهن زیبای چسپون آقا پسر دونه دونه دکمهاش کنده شد و پاره شد حالا پسره با پیرهن باز رفته جنگ سگ انقده این بدبخت سگه رو با سنگ زدن بیچاره یه صدای خیلییی سوزناکی میداد١خدا ببخشتمون خب چی کار میکردیم بهمون میخواست حمله کنه!

این سگه رو فکر کنم خدا فرستاده بود تا بهمون بگه این موقع شب اون هم مست نباید بیاین فاتحه بخونین!

بعله این هم از خاطرات فلفل وقتی دریده میشود!


 
فلفل مرده شور!
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

پست امروز ملودی رو که خوندم یادم اومد که واستون از خاطرات مرده شوریم تعریف کنم!

بعله دیگه دوستتون مرده هم شسته اونم دو بار !

اولیش مامان بزرگ دنی(مامان باباش) دومی هم مامان بزرگ خودم (مامان مامانم)

اولین بار که این کار رو کردم .شب بود و عمه دنی زنگ زد خونمون و جیغ که زودی بیاین مامانم مرده !من و مامانم هم تند تند و گریون رفتیم که ما چون خونمون از همه نزدیکتر بود زودتر رسیدیم.اون موقع هم من ١٧ سالم بود!

همین که رسیدیم مامانم من رو هول داد تو اتاقی که مرده توش بود یه قرآن هم داد دستم گفت مامان بشین بالا سرشون قرآن بخون که اولین لحظاتی هستش که روح دادن عمه که حالش خوب نیست من هم برم به کارا برسم تو اینجا قرآن بخون در رو هم روم بستن!!!

فکر کنننننننننن حالا مگه من از ترس میتونستم لای قرآن رو باز کنم !انقده دستم میلرزید که عمرا" نمیتونستم دنبال سوره انعام بگردم همین که قرآن رو باز کردم خودش سوره انعام اومد.و شروع کردم به خوندن و کم کم آرومتر شدم مرده هم سمت چپم بود البته روش با ملافه پوشونده بودن.

آمبولانس اومد و بردنش فرداش که تشییع جنازه بود باز مامان خانم گفت تو که دیشب جرات کردی و تنها موندی با یه مرده چرا نمیای کمک واسه شستنشون خیلی هم ثواب داره.مریم هم گفت اگه تو بری من میام و این شد که من و مامانم و مامان مریم و مریم و دو تا خانم مرده شور مشغول شدیم.

خیلی تمیز بودن خودشون و تنش خیلی سرد چون شب تو سردخونه بود .مثل یک عروسک عین عروسک خشک !ولی وقتی دیدیمش هممون ترسمون ریخته شد و خیلی عادی مشغول به این کار شدیم!

خیلی واسم کارای دو تا مرده شوره جالب بود که با چه ذوقی داشتن میشستن و هی میخواستن کامل تمیز باشه این یکی به اون یکی میگفت فاطمه خانم اینجای دستش هم حنا بزار خوشکلتر بشه!

البته خدا نصیب نکنه که مرگ جوون خیلی سخته و طاقت این رو ندارم که همچین کاری رو واسه یه جوون دور از جون بکنم ولی ایشون ٩٠ سالشون بود و قبول کردن مرگشون راحت تر بود.

واسه مامان بزرگ خودم هم کفنشو اینا رو خودمون دوختیم واسه شستنش زیاد کمک نکردم چون تعداد زیاد بود ولی به هر حال اونجا بودم.

شاید با دیدن مرده ادم بهتر میفهمه که این همه حرص خوردن و غصه خوردن و به وجود اوردن چیزهایی که باعث غصه خودمون و اطرافیانمون بشه فایده نداره!خیلی زود میگذره پس این دو روز دنیا رو مهربون باشیم و دل خوش!


 
2
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

فیش اند چیپس غذای معروف لندن

خوشمزه ترین کباب برگی که تو عمرم خوردم

استیک

با عرض شرمندگی اون زیر میرا رو اگه بگردین گوشت خوک رو قایم کردم.غرب زده شدم دیگهنیشخند خیلی هم لذیذ بود ولی نمدوتم چرا همینکه فهمیدم خوکه نتونستم بقیشو که فقط هم یه ذره مونده بود رو بخورم

لازانیا رستوران ایتالیایی

رستوران ژاپنی

و باز هم استیک

 

راستی پارچه هم گرفتم دانتل هم گرفم تحویل خیاط دادم.واسم دعا کنین مرحله بعدی میخوان یه مانکن از تنم بسازننیشخند واااای دیدنی میشه نمیدونم این طبقات سکمم هم درست میکنن .فکرکنم میشه بی ریخت ترین مانکنخنده.حتما" آماده شد عکسش رو میگیرم

 

 


 
هر چی تو لندن خوردم! 1
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

خانم کوچیک بهم گفته بود وقتی میری لندن هیچی نمیخوام به جز هر چی میخوری عکسش رو بگیر بیار واسم!من هم هر جا میرفتم یه عکس از غذام میگرفتم.

پانتی جون هم عکس غذا گذاشته بود و با روحیه من بازی کرد من هم حالا میخوام دلش رو آب بندازم یه ذره گشنش بشهچشمک

همبرگر با پیاز و کاهوی یخ زده

میز صبحانه خونه فامیلمون (ترکیبی از غذاهای هندی و محلی خودمون!)اون گوشه هم خودمم با پیجامهنیشخند

چی بگم والله عاااالی بود

کیک مرنگ ایتالیایی.اووووووووووف من خودم مرنگ دوست ندارم ولی این عااااالی بود

این هم میز شام

کلاپ ساندویچ عصرونه

سالاد ایتالیایی

بستنی معروف لندن

واسه امروز کافیه بقیش واسه روزهای بعد


 
10
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 
9
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 
8
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 
7
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: