به چند تا از آرزوهات رسیدی؟
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تو ماشین نشستم دارم میرم به سمت کارم احساس میکنم هنوز خوابم میاد و کسلم !از رادیو یه آهنگ پخش میشه که میرم به دورااان خیلی دور...

فکر میکنم که اون روزا همین موقعیت الان آرزوم بود! و حالا با وجود رسیدن به آرزوهام باز هم راضی نیستم!

هممون اینجوری هستیما یه بار تو فیس بوک خوندم  داشتن آرزو خیلی زیباتره از رسیدن به آرزو! وقتی بهش میرسیم شاید چند روزی ذوقشو کنیم و خیلی زود یادمون میره!

بزارین از آرزوهای کودکیم بگم واستون بعد هم شما بگین !

وقتی 7 سالم بود یکی از خانمهای فامیلمون که به نظرم خیلی خوشگل و خوش تیپ میومد نوک زبونی حرف میزد یعنی س رو اینجوری با نوک زبونش میگفت من آآآآرزوم بود سین رو اونجوری تلفظ کنم و همیشه تمرین میکردم واسه همین خوب بلدم نیشخند

آرزوم بود یه مغازه داشتم که توش ساندویچ میفروختم واااای خیلی دوست داشتم.

آرزو داشتم به زیبایی گوش مروارید بودم (خدااایا شکرت که آرزومو جدی نگرفتی)

آرزو داشتم کلاس پنجمی باشم و ارشد مدرسه و هی بهم بگن پنجمیا رهااایی از امتحان نهایی تو لوله بخاریییییی یادتونه!

راهنمایی هم دوست داشتم برم ولی نه به اندازه دبیرستان!

آرزو داشتم دبیرستانی باشم وااای که وقتی این دخترای دبیرستانی رو میدیدم همش حسرت میخوردم فکر میکردم بزرگترین آدمای دنیا اینا هستن.روزی که کتاب شیمی وفیزیک و گرفتم هی دوست داشتم باهاش برم تو خیابون و کتابمو بگیرم دستم همه بدونن من شیمی و فیزیک میخونم!و داشتم میمردم که یه روزی برم رشته ریاضی فیزیک !

و از همون روزها ارزوی دانشگاه رو داشتم اونم رشته مهندسی که واسم یک رویااای دست نایافتنی بود! وای که از تصور اینکه یه روز کلاه مهندسی رو سرم باشه بالای یه ساختمون باشم دلم قلیج ویلیج میرفت.

انقده واسم رویا بود که حتی به کاردانیش هم بسنده کرده بودم و فکر میکردم دیگه بابا مهندسی که اوووو ما کجا مهندسی کجا.

و روزی که نتایج کنکور اومد بهم گفتم قبول نشدی از طریق اینترنت رفته بودن گفتن اسمت نبوده ناراحت شدم ولی نه خیلی و فکر میکردم خب به این آسونیا نیست !

شب رو خونه دختر خالم خوابیده بودم و ساعت 11 صبح چشمامو باز کردم دختر خالم گفت راستی گفتن دانشگاه هم قبول شدیا ولی زااهدان!

همه تنم داشت از خوشحالی میلرزید و نای جیغ زدن هم نداشتم فقط گفتم چرا بیدارم نکردی گفت بابااا زاهدان قبول شدی مگه دیوانه شدی بری!

یهووو یادم اومد وااای من زاهدان فقط مهندسی عمران رو زده بودم به همین راحتی قبووول شدم!!!!

و چه با افتخاار وارد دانشگاه شدم که فکر میکردم وااای خدااایا چی بهم دادی و خیلی زود واسم عادی شد و همچین آش دهن سوزی هم نبود هر چند که از انتخاب رشتم راضیم ولی خب اون ابهتی که فکر میکردم نداشت مخصوصا" که دیگه هر کی رو میدیدی مهندس و دکتر بود یا داشت دکتراشو میگرفت ولی خب به هر حال ما به آرزومون رسیدیم!

رانندگی رو بگو وای که تصور اینکه یه روزی ماشینی داشته باشم خودم بشینم پشتش و بعد برم خرید و گاری بردارم و توشو پر بکنم و بعد بیارمش تا دم صندوق عقب و بریزم ت وصندوق و بعد چیق چیق در ماشینو باز کنم و بشینم توش چقدر شیرییین بوداخنده 

اینکه یه روزی بشنم پشت کامپیوتر و سر کارم باشم و با کاغذا بازی کنم چه لذت بخش بود!

و اینکه میشه یه روزی به فلفولی برسم و شبم باهاش به صبح برسه اونم تو آغوش گرمش! میشه یه روزی بوسش کنم بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم!

و میشه روزی رو که با لباس عروسم دست در دست شوهرم برقصم !

چقدر فکر کردیمو فکر کردیم اونی که با اسب سفید میاد کی میتونه باشه؟! همیشه دلم میخواست آلبوم عروسیمو زودتر ببینم (قبل عروسی) دوست داشتم بدونم کی بغل دستم وایساده چه شکلی شدم تو عروسیم لباسم چه جوریه؟

درسته که به خیلی چیزا هم نرسیدیم ولی وقتی فکرشو بکنی و واسه اون چیزی که اراده کردیمو زحمتشو کشیدیم خدا بهمون داده و بهش رسیدیم.زندگی الان ما آرزوی چند سال پیش ما بود نمیگم همش ولی خیلی چیزاش!

همین که تونستیم تحصیلاتمونو ادامه بدیم  یا حتی اگر نتونستیم و ترجیح دادیم ازدواج کنیم و زندگی مشترکمونو شروع کنیم .

قدر چیزهایی که داریم و واسمون مونده رو بدونیم و حسرت چیزهایی که از دست رفته رو نخوریم ! به خدااا دنیا خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم میگذره معلوم نیست اون دنیامون چه جوری باشه پس اینجا رو از دست نده با وجود مشکلات زیادش ولی خیلی چیزای زیبا هست که نگاش کنیمو بهش فکر کنیم .

از ته دلمون خدا رو شکر کنیم خداااااااایااااااااااااا شکرت از همه چیز خدایا شکرت از اینکه تو رو دارم با همه مهربونیااااتماچ

 


 
عمه خانم جان!
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ما یک عمه پدری داریم به نام عمه خانم جان. ایشون دروغ میگن در حد تیم ملی و المپیک !

حالا ما اینجا به چند تن از دروغهای معروفشون اشاره خواهیم کرد!

یکی از فامیلامون معاون یه مدرسه بود داشت یه بار تعریف میکرد که یکی از دانش آموزاش فامیلش خیلی عجیبه و فامیلش (آخرین کلاغ جهرمی) هستش حالا این فامیل واقعیه هااا همچین فامیلی هست باز برین جد و آبادتونو دعا کنین فامیلتون این نشد!

حالا این به کنار همه که دور هم بودن کلی به آخرین کلاغ جهرمی خندیدن عمه خانم جان دیده اینجوری نمیشه و باید یه چیزی بگه خنده دارتر گفته آره فامیلهای عجیب زیادن .اتفاقا" این سری تو فرودگاه داشتن یکی رو صدا میزدن آقای (مارم.ولک گو..زو)! فکررررررررررر کن خداا این چه دروغیه آخه عمه جان چرا فحش میدی خب! آخه کی فامیلیشو میزاره مارم.ولک گو.زو!!!!

یه بار که ایشون رفته بودن تهرون وقتی برمیگرده خونه خواهرش اینا بهش میگن کجا بودی تا این موقع ! میگه وااااای یه جا بودم عین بهشت .یه آبشار داشته سفید سفید آبش بودم گفتم وااای چرا انقدر این سفیده گفتن این آبشاره شیره!

بعد یه ذره اونورتر یه آبشار بوده قهوه ای گفتم اون چیه گفتن عسله!!! ملت هم هی شیر عسلی میخوردن نیشخند

اونا هم میگن والله ما 20 ساله اینجاییم همچین جایی رو نه دیدیم و نه شنیدیم!

خانم بزرگ یا سوفی جینگول که کوچیک بودن هر بار که عمه خانم جان میومدن دبی منتظر سوغاتیاش بوده و  یه بار بهش گفته پنجره هواپیما باز شده و سوغاتیاتو باد برده!

بار بعدی میگه وااای عمه جان این دفعه هواپیما سوراخ شد چمدون منم سوراخ شد و سوغاتی تو فرت افتاد زمین!

میگه تو تیر ماه شیراز یه بار برف اومده تا بالای شکم برف بوده! احتمالا" مال دوران دوم به وجود امدن زمین بوده.

اینا رو دیروز یادم اومد که بعضیا انقدر مریضی دروغگویی دارن که حتی تو وبلاگاشونم انتقال میدن خب اینجا یه دنیاییه که میتونی راحت باشی و حداقل اینجا خودت باشی با همه مشکلاتت.دیروز نیروانا وبلاگ یه دختره که میگه توی امار..ات زندگی میکنه رو بهم معرفی کرد و واقعا" دلم   به  حالش سوخت که انقدر احساس کمبود میکنه که دروغ میگه.میگه با  2 سال کار کردن اینجا دو تا خونه و یک بی ام خریده تو امارات! حالا شغلشو نمیگم ولی ماهایی که اینجا هستیم میدونیم که با همچین شغلی محاااله!اونم دختر 20 ساله!!!!

به نظر من دو گروه عقده ای هستند یکی کسی که خیلی دروغ میگه اونم دروغ بی جا! یکی هم کسایی که خیلی مغرورند ! بعضیا که فکر میکنند زیباترین و هلوترین و خوش اخلاق ترین و بهترین و بهتیرین و بی ایرادترین انسان روی زمین هستند حتما" باید خوشو به یه دکتر نشون بده!

 


 
دیدار با یک دوست
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بعد از چندین و جند ماه تماسهای تلفنی و دوستی بالاخره موفق به دیدن سنی  عزیزم شدم ماچ.می گماااا یعنی شماها واقعا" همتووون انقده گلین؟!!! چه خوبه این دنیای مجاااازیاااا. این سنی جیگر مااا مهربووووون دوست داشتنییییییییی و 100 ساعت هم اگه باهاش باشی از حرفاش و هم صحبتی باهاااش و توصیه هاش خسته نمیشی.

هر چند که اولین قرار مصادف بود به یک فلفل میمون نماااا چون قرار ما تو آرایشگاه بود و من که دیگه ابروهام رو میشد گیس کرد واسه سنی 4 روزی بیشتر صبر کردم تا با هم بریم آرایشگاه نیشخند و منو میمون وار دید.

دیشب فکر کنم از چراغ قرمز رد شدم .به خدااا چراغ زرد بود لاااامصب همین که ما خواستیم رد بشیم یهو شد قرمز!قرمز شدن هماناااا و کل جمیرااااا روشن شدن هم همااانا یعنی چنااان چراغی زد و از پشت  و جلو و همه جااا عکس گرفتن که احساس آنجلینا جولی بودن بهم دست داد! آنجلینای دپرس! هی میگفتم ایییییی تف به تو فلفل این 1000 درهمو میزاشتی رو لباست یه لباس خوشگلتر می خریدی واسه خودت گریه 

حالا 1000 درهمش هیچی اون 15 روز که ماشینمو میخوابونن چه خاکی به سر کنم !

هی هی سنی وقتی میگم این جمیرا نحسه تو بگو نیست!چشمک

اشکال نداره اشکال نداره اصلا"‌خودتونو ناراحت نکنی فدای سر من و فلفولی مثلا" صدقه دادیم به آر تی ای دبی آخه بنده خداها خیلی فقریند نیازمندن خب!

دیگه دیگه بی صبرانه منتظر عروسی دنی هستم که میخوام برم ایرااان و کلی قر بریزم دوستتون لباس هم نداره هااا گریه

خبر دیگه اینکه جمعه اینجا کنسرت مهرشاد و آرش و افشین و سپیده هستش هر کی میخواد بیاد دبی بدوه بیاااااد .حالا از چند ماه هستش که من ذوق این کنسرت رو دارم و حالا فلفولی میگه احتمل 90 درصد من اون روز کار دارمگریهگریه من صدای مهرشاد و خیلی دوست دارم همش خاطرات روزهایی واسم تداعی میشه که با فلفولی واسه هم کرم میریختیم تا با هم دوست بشیمنیشخند هی هی جواانی کجااایی که یادت بخیررررررررر.

یه خبر دیگه ما به زودی صاحب 3 گربه خواهیم شد 2 پسر و یک دختر برای انتخاب اسم اصلا" از اسمهای سوسولی خوشم نمیاد اسم پسرها: جمعه و شنبه هستش احتمالا" واسم دختره زبیده یا صنوبر   نیشخند .گربه ها هموطن خودمونن و تااازه شیرازی هم هستند.

جالبه که یکی از دوستهای عربم هم یک گربه دختر گرفته شوهرش گفته چون گربه اصلیتش ایرانیه باید اسم ایرانی بزاریم واسش بعد از اینکه آقای شوهرون کلی فکر کردن گفته اهاان اسمشو میزاریم خمی....ی (فهمیدین که)!

 دختره هم میگه نه اون که ایم پسره حالا بیا و ثابت کن اصلا" اسم نیست فامیلی به خداااا!

بعد هم گفتن پس حالا که دختره اسمشو میزاریم گوگوش که اسم اصیل ایرانیه و باز هم بیا و ثابت کن بابا اسمش گوگوش نیست که لقبش گوگوشه و حالا اسم گربه ملوسشون گوگوشه فکر کنم خیلی بهتر از خمی..ی هستش!

پانتی کجاااایییی دلم واست یه ذره شدهگریه

 


 
مهمانی سال..نو
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اول ممنون از اینکه سوفی جینگولمان را شاداب ساختید این بشر از لحظه درست شدن وبلاگشان به کامی جان چسبیده اند در این حد که حتی تمایل به خرید هم دیگر ندارند و البته کدبانو هم شده اند شدیییید و دو روز هست که برای خانوارمان غذا درست میکن.

و اما بگم واستون از مهمونی که شرکت واسمون گرفت!

دو روز قبل از سال جدید عص صدامون زدند که بیاین پایین وااستون مهمونی گرفتیم! من هم تک و تنها! چرا ؟ خب واسه اینکه تنها همکار زن یه خانم عراقی هستش که اونم پارت تایم کار میکنه و عصرا نیست و فلفل خانم با توده ای از آقایان تک و تنهاستگریه یه خانم تو قسمت آرکیتکت میشناسم که اونم گفت من دارم میرم خونه و بقیه خانمای اون قسمت هم سناشون بالاست و من نمیشناسمشون زیاد!

بسیار غریبانه پا در مهمانی گذاشتیم و گوشه ای نشستیم در میان فیلیپینیها!

اهنگ عربی گذاشته بودن یهو دیدم یکی از کارمندای عرا.قی پا شد تنها رقصید و اوووو حسابی واسه خودش گرم کرده بود! بعد گفتن برنامه بعدی kaaayaavash دقیقا"‌با همین لهجه! تو دلم گفتم اسمش شبیه اسم ایرانیاست کیارش یا کیا وش؟!

 همه هم هورا هورا دست میزدند و انگار که همه میشناختنش!

به بغل دستیم گفم این کیاوش کیه ؟!! گفت مگه نمیشناسیش یک هنرمند ایرانیه خیلی قشنگ ساز میزنه ما هم بادی به غب غب دادیم و منتظر دیدن هموطنمان شدیم. که یک عدد پسر ایرونی وارد شدند! با دف و ستار و گیتار  و توضیح داد که اینایی که میبینین سازهای سنتی ایران هستند امیدوارم از موزیک خوشتون بیاد (مثل اینکه چند بار اورده بودنش چون همه میشناختنش)

و شروع کرد به خوندن واااای صدااااش عاااالی بود آهنگ شد خزان و مرغ سحر و جان مریم و بر گیسویت ای جان و اینا رو میخوند و چه چه میزد.خب واسه من خیلی زیبا بود کلی رفته بودم تو حس ولی واسه یه هندی یا فیلیپینی یا حتی عرب خب چه میدونه طرف داره چی میگه و من تنها ایرانی در جمع بودم که میدونستم داره چی میخونه و داشتم با صدای زیباش ذ.ق مرگ میشدم.بعد که دقت کردم دیدم ااااااااااا من اینو تو یو تیوب و فیس.ب.وکم دیدم که نوشته بودن یه پسر ایرانی با صدایی سیار زیبا !در آخر هم دف زد و دیگه این هندیا کلی ذوق زده شده بود که داره داره ( به دف میگن) و باز همکار عربمون پا شد گفت یه چیزی بزن من باهاش برقصم با دفش یه قری میزد یه قری میزد داشتم میمردما قرا همش تو کمرم مونده بود که آقاه گفت نه نه اینو دوست ندارم رقصم نمیاد یه چیزی دیگه شروع کرد به زدن عربی و دیگه انگار دنیا رو بهش داده بودن و کلی رقصید .منم بعد که برنامش تموم شده بود رفتم پیشش و کیارش هم کلی ذوق کرد که یه ایرانی هم اونجا بوده و کلی بهش گفتم من بهتون افتخار میکنم خیلی هنرمندین خیلی صداتون قشنگه و اینا اینانیشخند حالا من هنوز موندم چرا اینو آوردن خب حتما"‌واسه من بوده آره آره همین بوده قهقهه 

بعد هم اسامی چند تا از مدیرامون رو خوندن گفتن بیاین بالا یا کسایی که مقامشون بالاتر اونا هم چیتان شده اومدند ( برنامه فیلیپینیها بود) گفتند شما باید مسابه رقص گوجه فرنگی بدین اونها هم با کت و شلواراشون و چشمانی گرد داشتند نگاه میکردند که واسه تمیتو دنس چی کار کنند!

خیلی خیلی مسابقه جااالبی بود امتحان کنین! وای وای الان که یادم میاد دارم میمیرم از خنده!

مسابقه به این صورت هر نفر باید یک جفت داشته باشه یعنی دو تا دوتا بعد به هر جفت یک گوجه فرنگی میدن. و روی چند تا کاغذ نوشتن مثلا" لپ به لپ

یکی دیگه پیشونی به لپ یکی دیگه پیشونی به پیشونی یکی بازو به لپ!

خلاصه اینجوری! هر جفت  یه کاغذ رو بر میدارن بدون اینکه بدونند چی توش نوشته شده

مثلا"‌فرض کن لپ به لپ گوجه فرنگی رو میان لپ این یکی و لپ اون یکی قرار میدن بدون کمک دست باید برقصند هر گروهی که گوجه فرنگیش دیرتر افتاد برندست .مثلا"‌لپ به پیشونی گوجه فرگی بین لپ و پیشونی نفر بعدی قرار میگیره !

فکر کن که این بازی رو چند مرد با شخصیت انجام دادند قهقههقهقهه بعد روشون که نمیشد برقصند که اینجوری فقط یواش یواش دستشونو تکون میدادن گفتند اسستااااپ اینجوری نرقصید باید قشنگ برقصید!! دیگه همه مرده بودن از خنده و بالاخره دو تا مدیر بزرگااا برنده شدند و جایزه گرفتند.

جاتون خالی حتما" این بازی رو امتحان کنید و بخندیییییییید و شاد باشید و همگی با هم بگیییین گور باباااای هر چی غم دنیاست تا چشاش در بیاااد فکر کرده میتونه ما رو هی غمگین بکنه ما فقط بلدیم شاد باشیمو بخندیم ماچ


 
معرفی یک وبلاگ!
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

بالاخره این خانم بزرگ ما بعد از بالا آوردن جان من و جان دنی جان یک عدد وبلاگ ساخت ساخت این وبلاگ و انتخاب نامش 3 ماه طول کشید فکر کنم باید تو گین س ثبت بشه!

اسمشم گذاشته سوفی آخه سوفی کجا خانم بزرگ کجا نیشخند

بگم واستون از دیروز نه نه بگم واستون از پریشب خانم بزرگ که از حالا بهش میگیم سوفی جینگول ساعت 12 شب بعد از یک تماس رعنا خانم تصمیم به رفن الواتی و خوشگذرانی همراه با دوستان خارجکی و بیگانه رعنا شدند! و اینجا بود که همگی با هم متشکل از من و دنی و فلفولی و یکی از پسرهای فامیلمون که دوست داداش سوفی جینگول هم بوده کلافهدقیقا" به همین شکل گیسو کشان التماس و خواهس که نرووو الان دیره وایشان ادعا داشتند خیلی وقته تفریحات سالم انجام نداده اند! واین شد که ایشان 4 صبح خرامان به خانه امدند و شب تا صبح کنار دنی مستان مستان هذیان گفته اند! و صبح یک عدد منگ با موهایی پریشان و لبانی به مانند اردک و مات و مبهوت به روبروی ما ایستاده اند و لپتابمان را قاپیده اند و شروع به نوشت وبلاگ کرده اند.

سوفی جینگول: چی بنویسم

من: هر چی دوست داری همیشه که من ور دلت نیستم بشین فکر کن

سوفی جینگول: من هنگ اورم!

من: بنویس اینجوری این اون....

سوفی جینگول بعد از 10 دقیقه که هنوز هیچی ننوشته نگاهی به من میکند!

سوفی جینگول:من چی بنویسم ؟ هنگ اورم!

من: بنویس .....

سوفی جینگول بعد از 4 دقیقه!

من چی بنویسم  هنگ اورم !

من" زهرمااااااار کوووووفت 40 بار گفتم هنگ اورم هنگ اورم چیه؟!!! چه زبونیه؟؟؟ یعنی آویزونی رفتی ب این فرنگیا گشتی اینا چیه میگی

سوفی جینگول: یعنی وقتی م..شر.وب بهت نسازه و سر درد داشته باشی و گیج باشی تو فارسی هم میگن نشنیدی مگه!

من:قهقههقهقهه

اون:من هنگ اورم!

این جینگول ما رو نا امید نکنینااا زودی دپرس میشه برین بهش سر بزنینماچ

پانتیییییییییی من تو رو کشتم چی کار کردی با وبت که دیگه واسه ما هم باااز نمیشه! تو زنده ای؟؟ یا بردنت ا..وین؟

 


 
این روزها
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اسکارلت عزیزم رفت جاش خیلی خیلی خاااالیه گریهگریه کلی بهمون خوش گذشت جاتون خالی هر کی هم دیدش عاشقش شد بس که مهربون و دوست داشتنی بود ماچ

خانم بزرگ هم که هی چش میرفت راست میرفت میگفت بریمم با اسکارلت بیروننیشخند همشم میگفت باید بریم خرید .فکر کنین رفته بودیم دبی مال میخواستم رقص آب رو نشون اسکارلت بدم هی میگفت نهه نروووو رقص اب بی مزست وقتت تلف میشه بیا بریم خرید! حالا هی من لب پایینیمو گاز میگرفتم که شششششششششش ساکت باش زشته خب بنده خدا اینجا اومده همه جا رو ببینه خرید میخواد چی کار بعدشم فقط 20 دقیقه طول میکشه ! دیدم هیچی نمیگی عین پشه وایساده دم گوش اسکارلت و میگه نه نرووو اسکارلت هم میگفت خب حالا اگه بی مزست نریم دیگه منم انگار رقص آب و برج خلیفه رو پسر عمم درست کرده اصرااار که نه و بریم نیشخند خلاصه که برمش و عزییییزم فکر کنم خوشش اومده بود ماچ

این خانم بزرگ هی میگه تو چرا از من کم مینویسی؟! آخه من چی بنویسم ازش همه خاطراااتش خلاصه شده تو خرید!هی هم غر میزنه پولام تموم شد بعد دیروز دیدم هلک و تلک رفته تو کلوین کلاین لباس زیر بخره دیگه من جیییییییغ که مگه تو نمیگی پولات داره تموم میشه لباس زیر کلوین کلاین میخوای چی کار میگه نه بابا ارزونه گرون که نیست بعدشم من دوست دارم خوشگل باشه !اگه شما 50 سال اینو ولش کنین تو مال ها این همینجور واسه خودش می چرخه و لذت میبره! یعنی دیگه دکترای سنترهای اینجا رو گرفته دونه دونه مغازه هاشو بلده کجاست چی دارن قیمتاشون چقدره! حالا اگه با دنی بریم تو یه مغازه ظرف فروشی یا وسایل خونه دیگه جیغش در میاااد که اینجا خیلی بی مزست دوست ندارم بریم بیرون بریم بیرون!

همش که بدش رو گفتم بزارین خوبیاشم بگم که کلییییی مهربونه و همیشه دوست داره به همه کمک کنه ولی خب به هر حال من و دنی دلمون از دستش خونه نیشخند

حالا اگه اجازه داد از جینگولک بازیهایی که دل ما رو خون میکنه بنوسم هم مینویسم .

دنیمون هم سخت مشغول خرید و غر زدن به من هست هی میگه هیچی نخریدم هیچی نخریدم خریده هااا دروغ میگه .صرف هم که ماشالله عین نقل و نبات داره میره بالاااا!! یه هفته قبل از اینکه دنی بیا در.هم بود 370 تومن بعد روز بعد شد 390 و همینجور هر روز بالا رفت و مارکو منتظر بود که بیاد پایین تا اینکه دو روز پیش رسی به 490 !!!!! چه خبره؟!!!!!!!!! دیگه دنی اشکش در اومد و های های گریه دیروز خدا رو شکر اومد پایین و 435 شد!

دیشب با خواهر شوهرون حرف میزدم گفتم یه کارگر افغانی بگیرین تا خونتونو تمیز کنه گفت ای بابا همشون رفتن از اینجا چون الان وضعیت ا.فغا.نستان خیلی بهتره از اینجا1

هی هی پز دادیم به اونا حالا فکر کنم ماها مجبور باشیم بریم اونجا!

اسکارلت عزیزم کلی بهم سوغاتیهای خوب خوب داده که حتما" عکسشو براتون میزارم یه عکس بی کله به پیشنهاد مامیچکا جان هم گرفتیم که اگه اسکارلت اجازه داد میزارم.

لباس عروس دنی هم دیگه داره کم کم آماده میشه.خیلی هم خوشگل شده اسکارلت هم دییید.

ما یه دونه همسان واسه این خانم بزرگمون پیدا کردیم تو وبلاگ حدس بزنین اون کیه که انقدر شبیه خانم بزرگ البته نه تو خرید کردناشا !


 
اولین قرار وبلاگی!
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از چند روز پیش ذوق دیدنش رو داشتم اینکه چه جوریه چه اخلاقی داره؟!وقعا" همونجور که تو دنیای مجازی مهربونه میتونه باشه؟!

از کار اومدم سریع بدون استراحت آماده شدم کارامو کردم بدو بدو رفتم به سمت هتل.از چند روز قبلش آدرس هتلشو پیدا کرده بودم حتی رفتم تا کنار هتلش تا روزی که اومد گم نشم!

یادم نمیاد آخرین قرار با کسی که داشتم انقدر استرس همراه با ذوق داشته باشم واقعا"‌نمیدونم چرا ؟چرا واسم انقدر خاص بود! داشت خندم میگرفت !

رفتم تو لابی و از همونجا بهش زنگ زدم چند دقیقه زودتر رسیده بودم ولی اون دقیق سر ساعت 8 در آسانسور باز شد و یک عدد دختر دلبر سبزه بااا نمک با قد بلند اومد طرفم ! دیگه همون لحظه گفتم باباااا یه هشدار میدادی من کفش پاشنه بلندامو بپوشم نیشخند

دیدن این دوست اسکارلت عزیزم واسم خیلی ارزش داشت و الان احساس میکنم همتون همونی هستین که تو وبلاگاتون هستین همونقدر مهربون و با کلی تفاهم و هزاران حرف واسه گفتن من که هر چی باهاش حرف میزنم احساس میکنم سیر نمیشم لبخند

اسکارلت جون به دبی خوش اومدی و متاسفم از اتفاقی که اول سفرت واست افتاد!

به هر حال اسکرلت ما روحیش عاااالیه و ما سعی میکنیم کلی بهش خوش بگذره چشمک جاتون خالی دیشب هم با هم بیرون بودیم تازه اسکارلت دنی و خانم بزرگ و رعنا و حتی عموم رو هم ملاقات کرد!

دیشب آسانسور خونه عموم خراب بود و خونشون طبقه 40 هستش فکر کن!!! خب من هم منتظر موووندم تا دنی بره سوغاتیامو بیاره خوردنی بودن و باید میبرمشون!

تا 12 تقریبا"‌منتظر موندیم و آسانسور درست نشده بود! ساعت 2 شب خانم بزرگ زنگ زد که ماااا پایین گیر کردیم و میایم شب اونجا! شب که نیومدن صبح که به عموم زنگ زدم گفت من شب رو تو ماشین خوابیدم یا بهتر بگم نشستم !و همونجوری پا شده رفته سر کار .

زنگ زدم به خانم بزرگ گفت اولش تو ماشین بودیم ولی دیگه هوا خیلی سرد بود و حتی دستشویی هم داشتیم پا شدیم با پله رفتیم خانم بزرگ میگفت همه قفسه سینه درد میکره قلبم درد میکرده مرگ رو جلو چشمم میدیدم !هنوز از زبان دنی نشنیدم چه حالی داشته از 40 طبقه اونم 5 صبح بره بالا!

و اما از دنی هم بگم واستون دنی خانم روز 3 شنبه تشریف آوردن به من گفت پروازم تاخیر داره و من 9:45 تو فرودگاه بودم تو عمرم نقدر فرودگاه رو شلوغ ندیدم!!!وحشتناککک شلوغ بود یعنی اونجابب که وایمیسی تا مسافرا برسند رو ببینی اصلا"‌جااا نبود ! پروازشون 9:35 رسیده بود 1 ساعت بعدش دیدم همشهریهای ما رسیدن و پریدم گفتند بله ما واسه اون هواپیمااییم ملت غیور یکی پس از دیگری از همه ملیتها اومدن و رفتن اومدن و رفتن و دنی ما نبود که نبود مارکو زنگ زد گفتم کااارکو زنت نیست ! همه اومدن زن تو نیست! الان ساعت 12 هست زن تو نیست اونم میگفت نه شوخی میکنی رسیده 1 میگم بابا نرسیده منم گفتم بس که تنبله روش هم نمیشه حتما"‌هی جاشو میده به بقیه خسییس خانوم گوشیش هم خاموش کرده! دیگه نا امید شده بودم و داشتم میرفتم که پیحش کنند ببینیم دنیمون هست نیست!که زنگ زد گفت من تااازه تو صف معاینه چشمم!!! هنوز پاسپورتشم مهر نکرده بودن !دیگه زنگ زدم عموم اومد دنبالش و من رفتم خونه 2 شب تازه به من زنگ زده میگه رسیدم دیگه بنده خدا اشکش در اومده بود تو فرودگاه بس که شلوغ بود!

سال جدید مبااارک و امیدوارم سال بسیار خوبی داشته باین ساعت 5:30 شرکت واسمون جشن گرفته ببینیم چی کار میکنن واسمونچشمک

 


 
محتاج به دعا!
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سلام دوستای گلم. متاسفانه اسکارلت عزیز دیروز کیف پولش رو که شامل آی دی کارتش و همه کارتهتی بانکی و کارتهای اعتباریش و بدتر از همه کل پولی که با خودش آورده بوده رو تو تاکسی جا گذاشته ازتون خوااااهش میکنم همتون واسش دعا کنین تا این کیف پیدا شده .ناراحت


 
تنبه قلمبه
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اول بگم کریسمس مباااارک خب حالا اگه مسیحی نسستین سال نوتون مبارک امبدوارم 2012 سال بسیار خوبی باشه واستون و اونجور که میگفتن دنیا تموم نشه و قیموت بشه ما هنوز کلی آرزو داریم هنوز حقوق منو نبردن بالا 5 تا بچه هام هنوز به دنیا نمودن مگه شهر هرته که همینجور قیومت بشه نمیشه.

و اما از دست این قلمبه ور تنبیده دلم خووووونه خوووون لحظه شماری میکردم بیام اینجا غر بزنم.

روز جمعه یکی ازفامیلامون اومده بودن و من باهاشون قرار گذاشته بودم و ناهار بردمشون بیرون و شب هم میخواستم برم عروسی .ناهار بیرون بودیم که از صبح تنبه خانم 15 بارس زنگ زده بودن که یا ندیدم اگه هم دیدم جواب ندادم .بعد از ناهار گفتم جواب بدم ببینم چی میگه گناه داره.گفت فلفل جون من میخواستم امروز برم نمیدونم خبر داشتی یا نه گفتم نه خب به سلامتی گفت حالا هنوز ویزام نیومده نمیتونم برم چون تا 1 ماه دیگه نمیتونم برگردم دبی منم میخوام بمونم.گفتم خب به سلامتب.تنبه:حالا فامیلمون دارن میرن ایران منم الان میخوام از اینجا بیام بیرون جایی رو ندارم.

من:تنبه جان من تو خونم دوستای فلفولی هستند پسرند یه اتاقم مامانم و خانم بزرگند پسرا تو حال خوابیدن جا نیست جا ندارم .

تنبه: نه من خودم نمیام فقط وسایلمو میارم!

من: باشه وسایلتو میخوای بیار !

به خدا نمیدونم چرا اینجوری میکنه ازش میترسم خیلی میترسم به طرز عجیبی اصرار داره که بیاد و این اصرارش باعث شده دوست نداشته باشم اصلا" خونمونو یاد بگیره!

زنگ زدم به دوستش که اون روز دیدمش گفتم تنبه اونجاست گفت نه چطور مگه؟گفتم وااای این منو دیوانه کردم اعصابم خورد شده از دستش نمیدونم چرا دست از سر من بر نمیداره خب اگه میخواد بره هتل خب میتونه وسایلاش رو هم ببره چرا خودش بره هتل بدون اینکه وسایلاشو ببره این خیلی مشکوکه!

دختره گفت وای فلفل جون حالا که اینجوریه بزار بهت یه چیزایی بگم که فکر میکنم باید بدونی و بهتره اصلا" تلفناشو جواب ندی!دلم ریخت گفتم چی شده!

گفت راستش من هیچ آشنایی به جز چند بار بیرون رفتن اونم اکیپی با تنبه نداشتم و فکر میکردم اونم مثل بقیه دوستای مشترکمون آدم محترمیه.

وقتی بهم زنگ زده دلم به حالش سوخته و گفتم دو روزی که تعطیل هستم میتونی پیشم باشی.روزی که رفتم خونه فامیلشون دنبالش بعدش رفتیم سیتی سنتر.کیفشو یه لحظه گرفتم که میخواست عکس بگیره دیدم کیفش به طرز عجیبی سنگینه میگفت بهش گفتم تنبه این کیفت چی توشه چرا انقده سنگینه؟!

گفته اینا توش پره مشرو.به همشو از فرودگاه خریدم خونه فامیلمون نتونستم بخورم اوردم اینجا باهم بخوریم.دختره میگفت من نمیدونم شماها چه جوری هستین و چقدر واستون عادیه ولی من تو خونمون تا حالا از این چیزا ندیدم و همه تنم داشته میلرزیده بهش گفتم تنبه من تا حالا رنگ مشروب هم ندیدم بوش هم حتی نمیدونم چه جوریه خواهش میکنم نیارش تو خونم و الان ببر بزار خونه فامیلتون .خلاصه که انگار با خودش برده بوده و خونه دختره بیچاره نشسته خورده و مست و پاتیل کرده و سیگار هم هی میکشیده و رفتن کنسرت.دختره میگفت من که حجاب نمیزارم اون روز از طرز این دختره و قیافش و لباس وحشتناک لختش روسری پوشیدم که اگه یکی منو ببینه فکر نکنه منم عینه اینم.

بین عربا یا حتی خارجیا ابروهای شیطونی+موهای بلوند+ارایش زیاد (همش با هم) که بین ایرانیا خیلی نرسومه جلوه زیاد خوبی نداره.هر کدوم از شماها اگه به کشور دیگه ای سفر میکنین بهتره حداقل آرایش زیاد نداشته باشین چون در این صورت اکثرا"‌فکر میکنن زرف دختره  ج ج هست ببخشینا بهتون بر نخوره به خدا من میدونم اینجوری نیست چون تو ایران بودم ولی اینجا یا خیلی جاهای دیگه جنبشو ندارن!

چند نفر اونجا خفتش کردن که تو خیلی سک..سی هستی اینم ذوق.کسایی که اینجا زندگی میکنن میدونن که اینجا خیلی خیلی کم پیش میاد که یکی تو خیابون بهت متلک بگه یا بیفته دنبالت چه برسه بیاد صاف تو چشات نگاه کنه بگه تو س.ک.سی هستی ! یعنی با اون هیکلش و شکم 5 طبقه ای طبعا"‌س.کسی نیست و فقط اینو بدونین که چی پوشیده بوده که طرف اینو بهش گفته.

خب حالا مش.روب و سی.گار دلیل بر بد بودن یه دختر نمیشه چه بسا که خیلیا هم میخورند ولی دخترای خوبی هم هستند !

ولی نکته کنکوریش اینجا بوده که دختره میگفت تنبه یه روز بهم زنگ زده گفته من تو سیتی سنترم با دو تا آقای عرب آشنا شدم بلد نیستم باهاشون حرف بزنم تو بیا و تو هم باهاشون آشنا شد .میگفت داشتم میمردم گفتم  تنبه عربا که عاشق چشم و ابروت نیستن که فقط واسه یه چیزی میخوان چرا تو اینجوری میکنی آخه؟! گفته من چی کار کنم خودشون افتادن دنبالم!

و خانم تنبه 2 شب بایکیشون تشریف میبرن هتل!!!!!

خیلی خیلی خیلی متاسف شدم حتی جرات نکردم به فلفولی بگم این کار رو کرده!

فقط به این فکرم 10 سال چجوری تونست یک نفرو انقدر عوض کنه!و همش قیافه اون مامان بیچارش تو ذهنمه که وقتی مدرسه بودیم چقدر رو این دختر وسواس داشت که دست از پا خطا نکنه ! و حالا.....

تنبه به دوستش گفته تو هم باید امتحان کنی تو هم باید مش..روب بخوری شب رو با مردا باشی!باهاشون همبستر بشی اینا همش تجربست و واسه زندگی آیندت خیلی خوبه !

اگه حتی گوشه خیابون هم بخوابه من حاضر نیستم تو خونم جاش بدم ! اگه پول نداره چجوری میخواد بره انگلیس.خیلی وحشت زده شدم خیلی میترسم ازش دست از سرم بر نمیداره نمیدونم چی کارش کنم.به جز اون عربا با یکی دیگه هم باز دوست شده تو این 1 هفته

دیشب باز دوستش زنگ زد گفت مامان تنبه زنگ زده که واسه تنبه یه مشکل پیش اومده و شماره فلفولی رو بهم بده دختره بهش نداده.خدا رو شکر دختره خیلی خوبه و میگفت تو شوهر داری ممکنه واست مشکل پیش بیاد من باهاش تماس میگیرم اگه مشکلش خیلی بزرگ بود به بابام میگم و حتی شرایط اخلاقیشم میگم اگه بزرگ نبود هم که به ما ربطی نداره! زنگ زده به تنبه ولی جوابشو نداده !

امروز اسکارلت عزیزم رسیده دبی امیدوارم ببینمش و دبی بهش خوش بگذرهماچ