مدرسه
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سیندرلا جون از خاطرات مدرسشون گفتن ما هم که حسود گفتیم خودمونو بندازیم وسط و سط شیرین کاریهامون بگیمنیشخند

تا ذوران راهنمایی خیلی آروم و خجالتی و مظلوم بودم.راهنمایی مدرسه نمونه بودم واسه دبیرستان همون سال آموزش و پرورش شیراز قانون گذاشت که مدارس نمونه وامتحان ورودی رو بر میداریم وطبق محل منزل مدرستون با قرعه کشی انتخاب میشه.واسه من هم دو مدرسه قرعه کشی بود یکیش نمونه یکی دیگه مدرسه ای بود که اخراجیهای مدرسه های دیگه رو قبول میکردن!وکلا" شهره آفاق بود!

ما هم اسممون در اومد واسه مدرسه بده وااای اگه بدونین مامانم چی کار میکرد داشت خودشو به آب و آتیش میزد زار زار گریه .گفت نمیزارم بری .مامانم که رفته بود پرونده رو بر داره کلی مخش رو زدن که کادر مدرسه عوض شده و یک شیفت کامل واسه ماهاست واون یکی دخترا تو شیفت ما نیستن! وقول داده بودن که خیلی سخت گیری کنن!

اینجوری شد که به قول سیندرلا هر روز بازرسی بدنی داشتیم و کیفهامون رو چک میکردن دیگه اگه مچ یکی رو میگرفتن که با پسر دوست باشه که با تیپا مینداختنش بیرون!

یک روز واسه یکی از بچه ها کتاب فهیمه رحیمی آورده بدم که اون موقعها مد بودنیشخند

همین که من این کتاب رو دادم دست دوستم خانم پرورشی اومد در کنارمان و بعله دیگه کتاب رو ازم گرفت و شماره خونه رو خواست همون موقع زنگ زد به مامانم که بیاید ببینین دخترتون چی کاااار کرده!!!

مامانم که میگفت تا وقتی رسیدم هزار بار مردم و زنده شدم .به مامانم گفته دخترتون کتاب عاشقونه میاره مدرسه مامانم هم های های گریه خانم پرورشی هم دلداریش میداد میگفت حالا خوب شد گرفتیمش!بعد به مامانم گفت حالا اینا هیچی اسم یک ÷سر رو هم کل کتابش نوشته این دفعه دیگه منتعجب

بععله اسم اون آقا کسی نبود جز خودمنیشخند ومن و مامانم نیشامون باز شد که این که خودمم اسم خودمه!قابل توجه اینکه خانم پرورشی فقط فامیلم رو پرسید و همون موقع به والدم زنگ زد و بسی خیط شد

و این اولین بار بود که پای مادر جانمان به مدرسه باز شد.

از کودکی از این هندی بازی خوشم میومد واسه همین تو مراسم عقدم هندی پوشیدمچشمک یه روز که داشتیم بازی هندی میکردیم یعنی به این صورت که با آتیش بخاری و کاغذ وسط کلاس آتیش روشن کرده بودیم و با چادر یکی از بچه ها به یکی دیگه وصل شده بودم و دور آتیش میچرخیدیم که مثلا"‌داریم عروسی میکنیم .و بچه ها هم میرقصیدند تو عروسی! یهو یکی از بچه ها ا.مد و داد که وای بدبخت شدیم خیلی وقته زنگ خورده و متوجه نشدیم !حالا هم خانم عربی داره میاد.وااای هر کاری میکردیم آتیش خاموش نمیشد بالاخره با هزار بدبختی با آب و پا آتیش رو خاموش کردیم و کاغذها رو ریختیم تو سطل آشغال تو این فاصله هم چند تا از بچه ها دم در بودند و در رو محکم بسته بودن که معلمه نتونه در رو باز کنه بعد که کارمون تموم شد  گفتیم اا خانم ما متوجه نشدیم شما بودین فکر کردیم بچه های اون یکی کلاس بودنو معلم هم عصبانی شروع کرد به  درس دادن یهو دیدیم سطل آغالی شد آآآتیییش دیگه همه اومدن و با سطل اون یکی آتیش رو خاموش کردیم از اینجا بود که این معلمه کینش شروع شدنیشخند همچنین از نمره انضباط هممون کم کردن.

یک روز دیگه هم یکی از بچه ها که خیلی کوچولو و لاغر بود ,همینجور که روی صندلیش نشته بود با صندلیش خوابوندم رو زمین همون لحظه معلم عربیمون اومد تو حالا هر کاری میکردم نمیتونستم بلندش کنم !تو صندلی گیر کرده بود با کمک بچه ها و خانم معلم بالاخره از تو صندلی در امد و معلمه هم گفت ببین این ترم چه میان ترمی من به تو میدم فقط تماشا کننیشخند

یکی دیگه از تفریحات من سر کلاس این معلم عربی این بود که پاکن رو ریز ریز میکردم مینداختم تو کفشش آخه کفشش چند سایط از پاش بزرگتر بود!!

ولی هیچ وقت نمیفتاد توش (من همیشه ردیف جلو بوذم) یه روز همین جور که تو اوج درس دادن بود و من در تلاش پاکن انداختن یهو یک عدد پاکن رو تلپ انداختم توش .و اینجا بود که معلم نازنین متوجه شد و مامانم رو خواستنیشخند میان  ترم هم از ۵ نمره بهم داد ٠.٢۵

یه دختر سوسولی تو کلاسمون بود خیلی تمیز و ناز نازی بود ما هم هی میخواستیم اذیتش کنیم .اشد مشد هم هی میزد زیر گریه .قره قوروتا بودا از اون کثیفا که مارک نداشت هسته داشت از اونا میخوردیم میریختیم رو صندلیش تا بچسپه بهش ( من شرمنده که انقدر بدجنس بودیم) همش تقصیر این دوستای نابابم بودنیشخند

یه کمد خرابی بود که میرفتیم توش دونه دونه درش رو میبستیم و چند نفر تکونش میدادن و ما از این وحشت لذت میبردیم.یه روز همه بچه های کلاس رو دعوت کردیم به این بازی لذت بخش!همه به ها رو نفر به نفر میفرستادیم ومینداختیمشون اون تو وقتی هم میومدن بیرون خندون و خوشحال میشدن.این سوسول کلاس هم بچه ها انداختن توش و همه با هم تکون دادیم هر چی جیغ میزد ول کن نبودیم ما وقتی هم اومد بیرون چند نفرمون فرار کردیم .و ٣ نفر موند که گفتن داشته گریه میکرده همون موقع هم زنگ خورد و رفتیم خونه. فرداش دیر اومد مدرسه و وقتی اومد با مامان و باباش و یک عدد مامور پلیس !

دفتر ٣ تا از بچه ها رو صدا کرد و خدا رو شکر دختره اسم ماها رو نگفته بوده.معلم پرورشیه زنگ میزنه خونه بچه ها به همه مامانا میگه خانم سریع بیاین مدرسه دخترتون میخواسته یک نفر رو بکشه!فکر کنننننننن!!!

بیچاره مامانا رسیده بودن مدرسه دیگه رنگشون از ترس بیرنگ شده بود و بعد از کلی تخفیفات اول گفتن از مدرسه اخراج و بعد هم ١ هفته اخراج و بالاخره به کم کردن نمره انضباط بسنده کردند .مامانه داااد میزد که اینا میخواستن بچم رو بکشن اگه خفه شده بود چی اگه در قفل مونده بود چی؟!

دوران دبیرستان خیلی کم میشد که انضباطم ٢٠ بشه همیشه ١٩ اینا بود و واسه این جینگولک بازیام ! البته هیچ وقت واسه پسر و اینا نبود .

خب دیگه خیلی زیاد شد واسه امروز بسهنیشخند


 
شیر برنج
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یکی از فامیلامون فقط یک دختر داره که خیلی هم روش حساسه یه بار که کار داشته میزارتش خونه همسایه هندیشون.وقتی میره دنبال بچش از خانم همسایه میپرسه بچم چیزی هم خورده اونم میگه بله ک....(معذرت میخوامااا آلت تن ا س ل ی م ر د) خورده!!

این خانمه میگفت اون لحظه فقط میخواستم بمیرم های های گریه میکنه که زنیکه چی دادی بچم خورده !!زنه هم تعجب اینجوری هاج و واج میمونه میگه چرا اینجوری میکنه خب ک... دادم بهش بد که نیست خیلی هم مقویه! باز دوباره زنه گریه وای بدبخت شدم زنه میدوه میری تو خونه یک کاسه شیر برنج میاره میگه اینو دادم خورده !!

خانمه هم یهو چیلش باز میشه این که شیر برنجه زنه میگه ما به این میگیم ک....

بعله عزیزان من هندیها به شیر برنج میگن (همون که ما واسه آقایون میگیم)اگه یه موقع شنیدین وحشت نکنینا.

حالا باز چند ماه پیش رفتیم خونه یکی از دوستام همه با هم داشتیم شیرینی میخوردیم خیلی خوشمزه بود همون شیر برنج بود ولی پیشرفتش!

بعد خانم از خدمتکارش میپرسه شیرینیت خیلی خوشمزه شده اسمش چیه با حالتی محکم و خندون میگه ک.......... یهو هممون همینجور موندیم و کاسه رو گذاشتیم رو میز!

حالا همین خانم به من میگه اسم اون پسر فامیلتون چی بود میگم سامان .داره اینجوری به من نگاه میکنهتعجب میگه من موندم چرا این ایرونیا انقدر اسمای عجیب میزارن این پسره خجالت نمیکشه ؟میگم نه چشه مگه اسم خیلی قشنگیه که! میگه آخه تو هندی و عربی ما به آلت تناسلی آقایون میگیم سامان!!

دختر خواهر خودش اسمش هست ( میره) به خدا اسمش میره هست!میگم حالا فکر کردی اون میره خانم اسمش خیلی قشنگه اون که فحش ناموسیه که!

اسم خدمتکارش که دیگه نور الا نور شکور رو جای و ی بزار به خدا وقتی میرم روم نمیشه صداش کنم .بهش میگم تو اسمت حتما" شکور هستش بهت میگن ش...

میگه نه خانم وقتی دوستام میخوان مسخرم کنن میگن شکور اسم من ( با یک افتخار خاصی) شک...ر هست.

 


 
گ ش ت ا...ر...ش...ا...د2
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ترم آخر رو شیراز بودم .یکی از فامیلامون شیراز قبول شده بود واز یک شهر دیگه اومده بود خونه ما موند.همش دپرس بود که دلم واسه ننه بابام و دوستام تنگ شده ما هم گفتیم خب پسر عمت که خیلی باهاش راحتی بگو تا واسه افطار بیاد خونمون ( ماه رمضون بود).پسر عمه ایشون هم چند سالی از من کوچیکترند و اون موقع هنوز ریش و سبیلش درست و حسابی در نیومده بود.بعد از افطار گفتم بیاین بریم حافظیه یه ذره دلمون وا شه!ما هم رفتیم با یک قیافه بدون آرایش که بعد از افطار حوصله نداشتیم به خودمون برسیم.رفتیم فاتحه ای دادیمو و روی نیمکتا نشستیم.داشتم آقا پسر رو راهنمایی میکردم که چه درسی رو بردارند بهتره و در مورد درس و دانشگاه حرف میزدیم یکیمون اینور نیمکت یکی دیگه اونور نیمکت اون یکی دختره موبایلش زنگ خورد و داشت حرف میزد که یهو یکی پرید وسط که این آقا چه کارته خب فامیلمون هست ولی نه خیلی نزدیک گفتم فامیلمونه گفتش بهت محرمه گفتم نه آقا این چه حرفیه من ۴ ۵ سال از این بزرگترم این هنوز ریش و سبیلش در نیومده .آقا مشکلی هست من زنگ بزنم خانوادم .نه خیر خانم میدونم مشکلی نیست ولی بیاین خلیلی اونجا معلوم میشه!

حالا من اینجوریتعجب آقا واسه چی بابا فامیلیم اون یکی دختره هم اومد که این پسر عممه خب زنگ میزنم فک و فامیلامون میان .گفتش نه همه باید با ما بیاین.حالا خلیلی هم که مثل مال زاهدان نبودش که اونجا قاچاقچی و دزد و دختر فراری و همه چی میبرن.دختره هم های های گریه که حالا کچلم میکنن منم سابقه دار هی میخندیدم که نه بابا کچل چیه کاری به کارمون ندارن میدونن که ما کاری نکردیم!

دو تا دختر دیگه رو هم با یک پسری گرفته بودن پسره شب قبلش رفته بوده خواستگاری و خانواده ها گفته بودن فردا برین بیرون با هم صحبت کنین .یک همراه هم باهاشون فرستاده بودن دختره هی گریه میکرد که حالا جلو فامیلای شوهرم زشت میشه که روز اولی منو از اینجا بیارن بیرون!

رسیدیم و طبق بازجوییها متوجه شدن ما فامیلیم.حالا اونجا پر از آدمای خفن!! گفتن خب پس بگین یک نفر بیاد شناسنامه بیاره بعدم فردا بیاین واسه دادگاه!

منم همینجور خوشحال و خندون نشسته بودم تا به دختره دلداری بدم.یهو یکی از خانما با برادرا دعواش شد اونا هم گفتن حالا که اینجوریه همه برن بازداشتگاه به خدا نمیدونین چی کشیدم خیلی خیلی خیلی وحشتناک بود و هیچ وقت صحنه ای رو یادم نمیره که نزدیک اونجا که رسیدیم چند تا زن معتاد وحشتناااک از پشت میله ها داد میزدن وای جووووووون چه هلوهایی اومدن.وای که وقتی یادم میاد مو بر تنم سیخ میشه یک دختر فراری که چادری هم بود کنار ما نشسته بود هیچ وقت فکر نمیکردم دختر فراری رو از این فاصله ببینم!

اونو بردن واسه بازرسی بدنی که حالم داشت بهم میخورد که وقتی گفت همه لباست رو در بیار حتی لباس زیرت!و همینجور داشتم میلرزیدم به زنه گفتم خانم ما کاری نکردیم حتی اگه منو بکشی هم نمیرم اون تو گفتش اگه کاری نکردی که خانوادت میان در غیر این صورت با شیلنگ میندازیمت اون تو.گفتم بنداز بمیرم بهتره!اون زندانیها هم از اونجا داد که بابا هیچی نیست نترس بار اولته؟!

البته اونا هم میدونستن که ما کاری نکردیم و فقط میخواستن بترسوننمون ولی واقعا"‌اینجوری راهشه ؟اونم وقتی که متوجه شدن اشتباه کردن؟!

اسممون رو صدا زدن چقدر خجالت کشیدم جلو اون فامیلمون که اومده بود که ما رو از تو اون کثافت میاورد بیرون!جالب اینجاست که واسه هر ٣ تا مون یکی از فامیلامون اومده بود!

فردا رفتیم واسه دادگاه نوبت ما که رسید گفت خب چی کار کردین؟!گفتیم والله هیچی .دوست پسر دوست دختر بودین؟

ما :نه فامیلیم!

قاضی:آرایش هم که نوشته نداشتین.پوششتون هم که نوشته خوب بوده! خب پس شما فقط نفری ٢٠٠٠٠ تومن بدین چون کاری نکردین ولی ما نرخمون از ۵٠٠٠٠ تومن شروع میشه.آخه خواهر من درسته فامیلین ولی محرم که نیستین حتی اگه نامزدت باشه و خانواده ها هم بگن اشکال نداره تا صیغه محرمیت نباشه ما جریمه میکنیم!

پسر فامیلمون که اومد بیرون با یک پسره که از اون خلافای تهش بود سلام علیک کرد !بهش میگم این کی بود میگه هم سلولی دیشبمه!

هیچ وقت گریه های دختری رو یادم نمیره که با دوست پسرش گرفته بودنش و ١٠٠٠٠٠ تومن جریمش کرده بودن !ولی خانوادش پول نداشتن که بیارنش بیرون میگفت ٢ شبه اونجاست!

خدایا نمیدونم الان حتما" بهتر شده ولی یکی از دلایلی که اون شب زده شدم از اینکه من رو که تا حالا سعی کردم واسه خودم کسی باشم و کوچکترین خلافی ازم سر نزنه و فقط درسم رو بخونم بندازنم اونجا!!

به اون آقای قاضی هم گفتم که من هیچ وقت همچین جایی کار نمیکنم جایی که شخصیت همه انسانها رو میبرن زید سوال! جایی که من و یک مجرم و یک د ز د باید کنار هم برای کاری که نکردم باشیم!

 


 
گ ش ت ا ..ر..ش..ا...د1
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ممنون از همه دوستای عزیزم.کلی اعتماد به نفسم رفت بالااا حتی اگه تعارفی یه چیزی گفتیننیشخند

مهسا جان نمیدونم چرا نمیتونم جواب کامنتت رو بدم .رمز رو با ایمیل خودم نمیتونستم بفرستم یه ایمیل جدید میسازم و واسه شما و شمی جان میفرستم.

در مورد سیشل هم بله مهسا جان جای قشنگیه مامانم پارسال رفتن خیلی میگفتن قشنگه ولی باید تو بهترین هتلاش باشی که غذای مناسب و خوب گیرت بیاد و بیشتر بهت خوش بگذره که اونم خیلی گرون میشه!

و اما داشتم فکر میکردم امروز که اینجا هیچی که نه اگه با پسر خالم بخوام برم بیرون دلم تاپ تاپ نمیزنه که ای وای نکنه ما رو بگیرند!

خب این اتفاق به دفعات واسم افتاده و همیشه هم بیگناه بودم.

اولین بار پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستام با پسر خاله اون یکی دوستم دوست شده بود و خلاصه که تو حافظیه قرار گذاشته بودن .به منم گفت تو بیا من هم داشتم از ترس میمردم که نه و ممکنه کسی ببینه و بگیرنمون و خلاصه از این حرفا .هی بهم گفت وحشی خجالت بکش مگه میخوایم چی کار کنیم!

خلاصه ما هم رفتیم باهاش ولی باهاش شرط بسته بودم که نره باهاش حرف بزنهاا فقط ببینتش ممکنه یه موقع بگیرنمون.( خاک تو سرم چه وحشی بودمخجالت)

خلاصه ما رفتیمو دیدیم به به حافظیه پر از برادران و خواهران هستند.در ۵٠ متری همدیگه راه میرفتیم پسره هم دوست جونش رو اورده بود!

یه لحظه پسره رد شد که اینجا ممکنه بگیرنمون بیاین بریم تو ماشین .وااای اگه بدونین چه سلیته بازی در می اوردم نههه من نمیاام خاک تو سرم من تا حالا سوار ماشین پسر نشدم.دوستم هم هی میگفت بابا این که غریبه نیست آشناست با هم رفت و آمد داریم منم با ترس و لرز رفتم گفتم خب فقط میریم یک خیابون و سریع منو پیاده کنینااا.سوار شدیم .همینجور داشتن منو مسخره میکردن که رفتیم تو ارم وای کل خیابون پر از موتوری گشت بود.این دوست پسره هم راننده بود و از این بچه مثبتا که اهل این کارا نبود و تا حالا تو عمرش دوست دختر هم نداشت!

عین این خنگا از ترسش رفت و جلو پلیسا نگه داشت و یهو گاااااز دادااا بعله ما هم دیدیم یک عدد موتوری افتاد دنبالمون .به خدا میخواستم خودمو از ماشین بندازم بیرون .هی داااد میزدم من خودمو میندازم بیییروووون مردن بهت از بی آآبروییه واااای بدبخت شدم.خیلییی وحشتناک بود یه لحظه فقط موتوریه نزدیک بود با یکی تصادف کنه ما جلو افتادیم و سر اولین پیچ خودمونو انداختیم بیروون .همونجا هم یک کلاس کاراته بود من و دوستم خودمونو انداختیم تو کلاسه و از شانس بدمون سانس  پسرا بود نیشخند

ما هم که نمیتونستیم بریم بیرون همینجور وایساده بودیم روبروشون .اونا هم که داشتن از خوشحالی میمردن دو تا دختر اومدن تو .بعد بهمونن گفتن خانماا سانس آقایونها !و ما با لبخند بعد از کلی وقت گفتیم اووو اشتباه شد.و اومدیم بیرون خدااا رو شکر به خیر گذشت و من گفتم دیگه هیچ وقت از این غلطااا نمیکنم.

جریان بعدی سال اول دانشگام بود.با دوستم یک تحقیق داشتیم رفتیم تو کافی نت واسه سرچ کردن.دوستم تلفنی با دوست پسرش حرف زد و بهش گفت من یک تحقیق دارم تو سی دی هستش میارم واست.ما هم از در کافی نت اومدیم بیرون و منتظر وایسادیم!

پسره اومد سلام کردیمو سریع سی دی رو داد گفت باید برم کار دارم .یهو یه ماشین پژو مشکی جلومون نگه داشت که بیاین سوار شین !!

ما هم التمااااس که آقا به خدا سی دی تحقیق داده والله بلاه ما دانشجوییم گفت حرف نباشه سوار شین .ما هم گفتیم کو کارتتون اونم نشون داد پسره هم خاک تو سرش یک عدد مظلوم بدبخت بود.

ما هم بندری رقصون سوار شدیم.اییییی خداااا وقتی یادم میاد که چه جوری ترسوندنمون دوست دارم ١٠٠ برابرش همین ترس وسه خودشونم اتفاق بیفته.فکر کن تو یک شهر غریب باشی اونم کجااا زاهدان!! بردنمون امر به م ع ر و ف...

یه مشت سوال الکی ازمون کردن فهمیدن بیگناهیم نصیحتومن کردن که با همین سی دی شروع میشه.بعدش هم گفتن کیفاتون رو خالی کنین رو میز ما هم داد وبیداد یعنی چی ممکنه یه چیز دخترونه توش باشه گفتن نه باید خالی کنین. خالی کردن خیت شدن حسابی و ما برگشتیم ولی با یک خاطره خیلی بد!

بار سوم :با یکی از همکلاسیها رفته بودیم سینمای دانشگاه سراسری اونجا که بودیم یکی دیگه از بچه ها رو دیدیم بنده خدا تنها اومده بود دلمون سوخت گفتیم بیا با ما باش  ( دوست دخترمون) ,فیلم که تموم شد اومدیم بیرون بریم خوابگاه .گفتش یک لحظه میاین اونور خیابون کنار کپی آقای فلانی میخواد بهم جزوه بده ما هم گفتیم باشه.حالا آقای فلانی هم ما هیچ وقت باهاش سلام علیک هم نداشتیم.یک گوشه ای وایسادیم .باز ماشین پژو اومد و به اون دختره و پسره گیر داد اونا هم قسم که به خدا هم کلاسیم گفت این حرفا حالیمون نیست سوار شین. ما هم به رو خودمون نیوردیم که با این دختره بودیم که یهو برگشت گفت شما هم بودین آره بدو شما دو تا هم بیاین و باز هم همون آقای قبلی گفت یهو بر گشت به من گفت تو سابقه داری ارهگریه منم گفتم به خدا دفعه قبلی هم مثل الن اشتباه شده بود!خلاصه که ما رو بردن و آبرومون جلو همکلاسیمون رفت.فکر کن جلو پسره به ما میگه حالا امروز بهتون چزوه داده فردا حاملتون میکنه!!!

واااای ما مردیم از خجالت پسره میگفت این چه حرفیه ما ٣ ساله با هم همکلاسیم .رشتمون یه جوریه که همیشه با همیم سر زمین نقشه برداری از صبح تا عصر تو یک گروه داریم کار میکنیم.خندید و گفت همینه دیگه دانشگاه آ ز ا د یعنی فساد ...دختره هم آسم داشت و حالش خراب شد شدید.آمبولانس اومد و بدبختی کشیدیم بعدشم گفتن کارت دانشجوییتون رو ببینیم اگه راست میگین؟!و در آخر که دختره دیگه داشت میمرد ولمون کردن!

دفعه بعدی باز تو زاهدان بود .به خدا حالا فکر نکنبن من آرایشم زیاد بوده یا تیپم خیلی خفن.تو زاهدان ما همش با تیپ دانشجویی بودیم.آرایش هم من کلا" عادت ندارم زیاد بکنم.

این دفعه دادش دوستم اومده بود زاهدان پیش خواهرش .شب قرار گذاشتیم با بچها بریم شام بیرون.داداش دوستم اومد دو خونه دنبالمون.من و خواهرش و یکی دیگه از دوستامون .همین که اومدیم از خونه بیرون وایسادیم واسه تاکسی باز دوباره گرفتنمون هر چی میگفتن باباا ما خواهر برادریم خب بزارین بریم کارت شناسیومون رو بیاریم میگفتن نه حرف نباشه و باز ما رو انداختن تو ماشین و برن همونجا یک تعهد الکی هم ازمون گرفتن که شماها نباید با داداشه دوستتون برین بیرون!

ادامه دارد...


 
فقط و فقط واسه اونایی که رمز رو فرستادم
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:
 
ایده واسه ماه عسل؟!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از چند ماه هستش که با فلفولی داریم فکر میکنیم ماه عسل کجا بریم من ایتالیا دوست داشتم اونجا آشنا هم هست میتونه کمکمون کنه.یا اینکه با کشتی دور اروپا بریم که تو آفر قیمتهای خیلی خوبی گیرمون میومد.فلفولی میگه بریم یه جایی که منظرش خیلی قشنگ باشه .

ولی دیشب یه چیزی تو سرم گفت دییییییییینگ

چرا بریم اینور اونور میریم همون ایران خودموننیشخند

ایران خیلی جاها داره که ما هنوز ندیدیم .دوست دارم برم شمال بعد از اون طرف برم تبریز .خیلی دوست دارم تبریز رو ببینم.بعد کجا برم؟

از طرفی هم خیلی حوصله تو جاده بودن رو ندارم همه وقت تو جاده تلف میشه.نظر شما چیه؟ من هم که وابسته به شماها شدییید اشد مشد دوست دارم بیام اینجا ببینم شماها چی میگیننیشخند


 
سگ با وفا
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ممنون از همه دوستهای عزیزم بابت راهنماییهای خیلی خوبتون و اینکه زحمت کشیدین و واسم کامنت گذاشتین.از جمعه میرم تو بوتیکا و خیاطیها میگردم.

من هم مثل اسکارلت جون با گربه ها زیاد میونه خوبی ندارم!شاید دلیلش بر میگرده به بچگیم که یه بار تو خونه نشسته بودیم که مامانم رفت تو انباری و خونین و مالین برگشت یک گربه بهش حمله کرده بود .گربه تو انباری بوده و مامان هم متوجه نمیشه در رو میبنده گربه که میبینه راه فراری نداره میپره رو مامانم!

ولی سگ رو دوست دارم اونم نه سگهای وحشیااا اونا میترسم.

کلا" خانواده پدری من عاشق حیوونند و در هر نقطه از دنیا که برند این رو ثابت کردندنیشخند

بابام قبل از تصادفش چند تا توله سگ رو از تو بیابون کمک میکنه.اینا نمیتونستن راه برند حتی انقدر که کوچولو بودن.بابام هم اینا رو بر میداره میبره بهشون شیر میده و بزرگشون میکنه.این سگا انقدر به بابام وابسته بودن که فکر کن هر جا میرفت حتی با ماشین هم اگه بود بدو بدو دنبالش میدویدند تا پیداش کنند.تا اینکه بابام تصادف میکنه و بعد از ۶ ماه بر میگرده به اون شهر !شوهر خالم میگفت یه روز دیدم چند تا سگ با هم اومدن جلو پای بابات و قشنگ احساس میکردم دارن گریه میکنند و خودشون رو به خاک میمالوندن از خوشحالی!نمیدونم اون لحظه بابا سگها رو یادش میومد یا نه .ولی اینا کسایی هستند که در  هز شرایطی کسی رو که بهشون محبت کرده رو از یاد نمیبرند!


 
نظر شما چیه؟!
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ممنون از دوستهای عزیزی که راهنماییم کردند و همچین مرا به فکر وا داشتند که خب هزینه رفت و برگشت هم به تهرون خیلی میشه و بعد از کلی تحقیقات و رفتن به عروسیهای فراوان در اینجا چشمک بالاخره که یک خیاط پیدا کنم که شاید بتونه با قیمت خیلی ارزونتر از جاهای دیگه واسم بدوزه.کارش رو توی یک عروسی دیدم که عروس عین یک پرنسس بود و همین بود که مرا وا داشت تا لباس ساده نپوشم!!

خب خیاطم هم خودش دیزاین میکنه ولی اگه دوست داری مدل هم میبری فعلا" این ۴ تا از مدل لباسهای  elie saab دیزاینر لبنانی که لباساش و به خصوص لباس شباش تو دنیا معروفه!

حالا ما رو هم جو گرفته پرنسس بشیم!لابد خیاطم نمیتونه که اینجوری در بیاره ولی حالا شما کدومشو نظرت رو میگیره!یا اصلا" نمیگیره! بگو جون من اگه خیلی زشت بود اسمتو عوض کن بنویس اینا خیلی زشتن والله ناراحت نمیشم.

 

 

 چشم خودم رو بد جور این عکس اولیه رو گرفته حالا به اونی که رو سرشه نگاه نکن لباس رو نگاه کن خوشکله؟اینجوری خوشم اومده.

دومی هم خانم بزرگ واسم پسندیده حالا مدل موهاش رو نگاه نکن.

سومی هم تقریبا"‌سادست.

شما چه میگویید دوست من؟هر کی از راه میرسه یه نظر بده دیگه تو رو خدا.

 


 
مشکلات فلفل را حل کن
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اولین مشکل من اینه که خیلی خیلی دل نازکم و هر چی بزرگتر میشم این دل نازکیم بیشتر و بیشتر میشه.به این معنا که همش گریه میکنم.مثلا" وقتی وبلاگها رو میخونم اگه طرف عروسی کرده گریه میکنم از خوشحلی اگه حرف عاشقونه بزنن باز گریم میگیره .حالا اوووو دیگه خدای نکرده ناراحت باشن یا اتفاقی افتاده باشه که دیگه های های گریه میکنم.دیروز داشتم وب ملودی رو میخوندم سر کار بودم مگه این اشک من بند میووومد طاقت هم نداشتم نخونمش!

حالا این دل نازکیم فقط که مربوط به وبلاگ نیست فکر کن اوایلی که اومدم اینجا یه بار بهمون گفتند همتون بیاین تو سالن میتینگ جمع بشن ما هم رفتیم دیدم اوووه رو میز کیک گذاشتن و کلی شیرینی.مدیر اومد و گفتش یکی از کارکنان اینجا بعد از ١٢ سال داره از اینجا میره و میره واسه همیشه هند ما دلمون واسش تنگ میشه و از این حرفاا.حالا داشتم میمردمااا بغض راه گلوم رو بسته بود فقط داشتم خودمو کنترل میکردم فکر کن آقاه رو من یه بار دم در دستشویی دیده بودم هی میگفتم تو دلم آخی بنده خدا چقدر جاش خالی میشه!!

بعد هم خودش حرف زد وااای دیگه مردم سریع رفتم تو دستشویی به گریه کردن!!

اگه بقیه میففهمیدن حتما" فکر میکردن عاشقش بودم!نیشخند

وقتی عصبانی میشم گریه نمیکنماا فقط از خوشحالی یا ناراحتی.

تو ماشین هم هی یاد مرده ها میفتم و دلم واسشون تنگ میشه و هی حیفشون بود حیفشون بود میگم و گریه میکنم.یا اینکه میگم خدایا مثلا" هیچ جام درد نمیکنه میشینم گریه میکنم.

من چی کااار کنم به خدا اعصابم خیلی خورده که اینجوریم؟!!

مشکل بعدی تولد فلفولیه ١٠ فروردین امسال نمیدونم چی کار کنم آخه تا ٧ شب کار دارم.نمیدونم چی بخرم واسش؟!دوست داشتم مثل پارسال ببرمش یه جایی..

از طرفی هم احساس میکنم یک خرید کلی هم لازم داره شلوار و بلوز و کفش ولباس خولب و لباس زیر و کمربند.شما چی فکر میکنین؟!

مشکل سوم انتخاب لباس عروسیمه.لباسهایی که اینجا هستش اگه لباس خوشگل پیدا کنم باید بخرم اجاره ای نیست.قیمتش هم ١٠ ملیون ٢٠ ملیون اینجوریه خب نمیصرفه!!

از طرفی هم دوست دارم لباسم خیلی خوشکل باشه و ساده .شیراز زیاد لباسهای خوشکلی ندارن تصمیم گرفتم از تهرون بگیرم اونجا میگ لباسهای خیلی شیک میشه پید کرد.به نظرتون میدن بهم اجاره که ببرم شیراز؟!


 
بازی لذتها
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شیلا جون هممون رو دعوت کرده به بازی منم که خدا نکنه یکی یه تعارفی بکنهنیشخند

۵ تا از چیزهایی که ازش لذت میبرین:

١.تا هر وقت که دلم بخواد بخوابم بدون اینکه نصف شب از خواب بیدار بشم اونم در کنار فلفولی (فلفولی هم خر و پف نکنه)

٢.جدول حل کردن در دستشویی!چیه مگه خب لذت میبرم بعله من تو دستشوییم کلی جدول و کتاب دارم کلا" اتاق مطالعه هم محسوب میشه این مکان آرام بخش و دل انگیز!

٣.وقتی بتونم یه مساله ای رو حل کنم لحظه ای که کشفش میکنم لذت دنیا رو میبرم

۴.شنا کردن

۵.برم آرایشگاه و به خودم برسم البته به جز کارهای دردناک بند انداختن و موم و ابرو.برم ماساژ ,حمام مغربی‌,پاکسازی ..این قرتی بازیا که میکنم اووووف خیلی لذت میبرم

۶.تلفن حرف زدن با دنی,مریم,خانم بزرگ و خانم کوچیک و چند تن از دوستان خاص دیگر .آآآآی خوشم میاااد ولی با بقیه حوصله ندارمنیشخند

درسته که گفتن ۵ تا ولی منو شیلا جون دعوت کرده که ۶ تا نوشته بود پس شما هم ۶ تا بگین همتونم از طرف شیلا دعوتین خودش گفت بهمنیشخند


 
کیدزانیا
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

اگه میخواین یک کاری کنین که بچتون کیف دنیا رو بکنه حتما" بیارینش اینجا من خودم داشتم ذوق مرگ میشدم چه برسه به بچه ها.البته بیشتر واسه بچه هایی خوب هستش که ۵ سال به بالا هستند.چون بچه های کوچیک زیاد درک نمیکنند البته واسه بچه های کوچیک هم جاهای مخصوصی هست.

و اما کیدزونیا کجاست؟ این شهربازی خوشکل و جالب در دوبی مال هستش.بلیطش واسه بچه ها ١٢۵ درهم و واسه بزرگها ٩٠ درهم واسه حردسالان هم بلیطش ارزونتره.

و از صبح ساعت ١٠ تا ١٢ شب میتونین بچه هاتون رو بندازین اون تو تا کلی حال کنن واسه خودشون.

اینجا جایی هستش که بچه ها میتونن شغلهای مختلف رو تجربه کنند کار کنند و حقوق بگیرند!

اولش که میری بلیط رو بخری بهت یک چک ۵٠ درهمی میدن.وارد کیدزانیا که میشی یک شهر کوچیک هستش واسه بچه ها .بچه ها چک رو باید ببرن بانک ,بانکی که عین بانک واقعی درست کردن و پول نقد میگیرن (این پولها پول مخصوص خود کیدزونیاست)

از اونجا اگه دخترند که میرن آرایشگاه واسشون آرایش میکنن موهاشون رو درست میکنند و مانیکور ! حالا کی این کارا رو میکنه؟! بچه های دیگه که اومدن اونجا کار کنند .بعد از تموم شدن باید پول بدن.بعد باید یک شغل واسه خودشون انتخاب کنند.شغلهایی که اونجا هست و باهاش میشه پول در اورد:

میتونن مانکن بشند.خبرنگار تلویزیون.کارهای میوزسین.گارسون.آتش نشان.آرایشگر (زن و مرد).مدرسه نقاشی.بنا و کارهای ساختمانی.پلیس.دکتر اتاق عمل.دندانپزشک.خلبان.خرابی برق و آب.آشپز.راننده تاکسی.نو پمپ بنزین کار کنند.

فعالیتهایی که اونجا میشه انجام داد:

اتاقی که کسی اونجا هست و واسشون قصه و داستان تعریف میکنه.آشپزخونه ای که میتونی غذای مورد علاقت رو درست کنی.اتاق خوابی که میتونی رو تختش بپر بپر کنی!

حمامی که میتونی تو وان توپ بازی کنی.بازی با بچه ها ,رنگ کردن کتاب رنگ و پازل.

میتونن کارتون و برنامه های مورد علاقشون رو ببینند.میتونن خوانندگی کنند و برقصند.تمرین نمایش کنند ولباسهای نمایشی بپوشند.روی صورتاشون شکلک و اینجور چیزا بکشند.میتونن برند سوپر مارکت با گاری اندازه خودشون از قفسه های کوتاه که دستشون میرسه هر چی دلشون خواست بردارند بندازن تو گاری!

میتونن از سرسرهای آتش نشانی برند پایین و مثلا" قربانیان اتش بشند و هی بدوند!

میتونن پسرها برند سلمونی و واسه خودشون ریش وسبیل بزارند.میتونن روی بوم نقاشی بکشند.نقاشی ساختمون انجام بدن روی دیوار.برند بنزینی و بنزین بزنند.میتونن پرستار بچه بشند و  با عروسکی که دارند ببرنش حموم لباساش و پوشکش رو عوض کنند!میتونن سوار هواپیما بشند.

واسه رانندگی و خلبانی و آتش نشانی اول آموزش میبینند و بعد بهشون گواهینامه میدن! اگه سوار ماشین بشی پلیس مساد و ازت میپرسه کو گواهینامت؟!

خلاصه که یک شهر کاامل و همه کارش هم بچه ها هستن و فقط کارهای آموزشی رو بزرگها انجام میدن.واسه فعالیتهایی که میخوان انجام بدن باید از پول کیدزانیا پول بدن که باید کار کنند!

این هم عکس

بانکی که میرند واسه پول!

آرایشگاه

دندانپزشک

اتاق عمل

خبرنگار

خلبان

فروشنده

آشپزی

درست کردن پیتزا!

آتش نشان

نقاشی