مهمان2
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آخ آخ چقدر چیز گفتین به این دوستم میدونم همش تقصیره خودم بودچشمک

اگه بدونین چقدر اینا بودن بهم خوش گذشت و چقدر خندیدم تو این چند روز.مامانش خیلی خیلی تعارفی بود و ٢۴ ساعت داشت معذرت خواهی میکرد از همه عالم و آدم.

جفتشون یعنی مادر و دختز هیچی انگلیسی بلد نبودن مامانه که با هم فارسی حرف میزد.اون روز دیدم با یک مره اروپایی همینجووووور داره حرف میزنه مرده هم با تعجب داره نگاش میکنه و هی سرش رو تکون مبداد ساری ساری!!!

رفتم میگم چی داری میگی میگه دارم میگم اون که خانمت تو اتاق پرو پوشیده از کجا برداشته فلفولی گفتش خب میگفتی ما بیایم بگیم این که فارسی بلد نیست !

گفتش آخه احساس کردم شاید بلد باشه!!

حالا طرف چشاش آبی کلش زرد زنش هم عینه خودش تابلو ایرانی نیستا!

روزهای اول که همه جا چونه میزدند رفتیم تو زارا به آقاه میگه (اونم فارسی) آقا لطفا" تخفیف بده خیلی گرون میدی ایران ارزونتره.

هر چی میگم اینا قیمتاشون مقطوعه متوجه نمیشدند.

یا رفتیم تو یه مغازه دیگه میگم اینجا ١ ماه دیگه حراجه .رفته میگه خانم نمیشه به ما امروز حراج کنی آخه ما داریم میریم ایران نیستیم. اینا رو با جدیت بسیار کاملی میگفتااا و میگفت تو هم ترجمش کن.

دوستم هم که ماشالله ماشالله با یک ساک کوچیک اومد و با ۴ چمدون بزرگ فقط هم لباس برگشت .۴ چمدون واسه خودش ٢ بلوز واسه خواهراش .تازه مامانش میگفت اگه خواهراش خودشونو تیکه پاره هم بکنند هیچی از وسایل خودش رو نمیده بپوشند.

واسه همه چی ذوق میکردند خب وقتی یکی این همه ذوق میکنه آدم دوست داره همه جا ببرتشون.مثلا" میرفتیم تو پارکینگ دوستم میگفت وای وای چه قشنگه پارکینگ یا هر جایی.

مامانشون بسیار بسیار بسیار یواش بود یعنی روز اول که ما رفتیم رستوران  دقیقا"٣٠ دقیقه بعد از ما اون هم با اعتراض فراوان دخترشون غذاشون رو تموم کردند.همه کاراشون همینجوری با خونسردی وفس فس بود.

خیلی هم  بیشیله پیله بودند وهمه چی رو میگفت بهشون میگم چه جوری با شوهرتون آشنا شدین؟

میگه خالم یک بار تو کوچه راه میرفت یک خانمی اومده گفته دختر خوب سراغ ندارین اینا هم اومدند بابام هم تا دیده گفته خوبه از سرتم زیاده تحقیق هم نکردند منم گفتم هر چی شما بگین.ولی اونا پرونده دختره رو از مدرسه کشیدن بیرون و کلی تحقیق کردندو

آخر سر هم بعد از ١ هفته شوهرشون رفتند ١ زن دیگه گرفتند و ١٧ سال بعدش ایشون متوجه شدن شوهرشون ١ زن دیکه دارند و علاوه بر ۴ بچه خودش ۴ بجه هم از اون یکی داره و جالب اینجاست که همشون همسن هستند و کاملا" عدالت داشتند اگه امشب یک بچه درست میکرده سعی میکرده تو همون یپسال ترتیب یک بچه دیگه واسه اونم بدهچشمک

کلا" بهم خوش گذشت و بر خلافه چیزی که فکر میکردم اصلا" پررو نبودند و هم من و هم فلفولی راحت بودیم.


 
مهمان1
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

١٠ روزه مهمون داریم یکی از دوستایه دبیرستانم با مادرشون.این دوستم که در دبیرستان بسیار بسیار با هم دوست بودیم و همش خانه ما بودند و هر شب هم میخوابیدند و کلی هم با هم خوش میگذراندیم ولی از پیش دانشگاهی از هم جدا شدیم ودوستامون تغییر کرد.دانشگاه هم نرفت و رفت تو یکی از آرایشگاهای معروف شیراز کار کرد که الان خیلی موفق شده تو کارش و واسه خودش آرایشگاه زده و هی پول جمع میکنه هر چی گفتم بیاین همگی آرایشگر بشیم و انقدر مساله ریاضی حل نکنیم که عاقبتی نداره گوش نکردین.

این دوستمون  از زمانی که رفتند در آرایشگاه که در ابتدا فقط بند مینداخت خودش رو میگرفت شدیداااا واسه همه دوستامون هر چی میگفتم خب دیوونه تو اینجوری میکنی کلی مشتری از دست میدی.خلاصه که دیگه رابطمون خیلی کم  بود و شاید هم نبود هر از گاهی که میرفتم آرایشگاه میدیدمش مثلا" میگفتم میشه واسم یه وقت کوتاهی با فلانی بگیری واسم وقت ندارند میگفت من نمیگم خودت بگو.یا میشه ابروهامو برداری, من نمیتونم وقت ندارم.حتی واسه عقدم که دعوتش کردم گفتش برو ببینمااا من خستمه نمیتونم برم عروسی حوصله ندارم.واسه عقدم هم تو آرایشگاه اومد بالا سرم که میگما فلفل خانم من تو رو از کجا میشناسم تو راهنمایی با هم بودیم؟!

من تعجب به همین شکل ماندم و احساس کردم باید دورش رو یک خط قرمز زو به زرشکی بکشم .فقط بهش گفتم واقعا" خجالت بکش گفتش آخه نه که من سرم خیلی شلوغه هیچی یادم نیست !!

مگه میشه ؟!انقدر با یکی دوست بتشی هر شب با هم باشین شب و روز و تو مدرسه و بیرون اونم دوران دبیرستان با هم باشیم بعد یادت نباشه؟!میشه یا نه؟!

حالا ایشون بعد از ٩ سال که نه تا حالا زنگ زده بهم ادعا هم داشته که من اصلا" نمیدونم تو رو میشناسم یا نه زنگ زدند بهم,شمارم رو هم از خونه برداشته بوده.

سلاااام فلفووولی خوبییی من دارم میام دبی با مامانم میخوام برم دوره آرایشگری ١٠ روز هم باید بمونم چون بلیط نیست فقط تا این تاریخ.نمیدونستم چی بگم!

آخه تا ساعت ۶ کارم کی میرسم مهمونداری کنم حالا اگه خودش با دوستش بود خب میشد کاریش کرد  ولی واسه یک مامان باید غذای درست و حسابی درست کنی دیگه.

گفتم من تا ۶ کار هستم مشکلی نداره گفتش نه بابا ما همش میخوایم بریم بیرون.بعدش گفت شاید هم نشد که بیام بهت خبر میدم.١٠ روز گذشت و خبری هم نشد بعد از ١٠ روز زنگ زده الو الو ای بمیری فلفل خانم مگه مردی تو!!

باز هم منتعجب ببخشید مگه من چی کار کردم؟

چرا گوشی رو دیر جواب میدی حالا ساعت١٢:٣٠ شبه .ما فردا ساعت ٨ میایم.

من که دیگه دوست داشتم بندازنم تو دستگاه کالباس بری تیکه تیکه میشدم.خب دختر عاااقل من این موقع سر کارم تو نباید قبلش یک زنگ بزنی ببینی من کی میتونم بیام دنبالت یا حداقل چیزی از ایران نمیخوای سبزی خشکی ترشی چیزی نمیخوای؟چشمک

من که نتونستم برم شوهر رو فرستادم تازه تا حالا هم ندیده بودش ولی پیداش کرده بود.میگفت از رنگ موهاش و مدلش متوجه شدم که آرایشگره.

حالا اینو هم بگم من خیلی خیلی مهمون دوست دارم ولی این چون بیمعرفت بود واینجوری زورم گرفته بود.

خیلی طولانی شد بقیش واسه فردا...


 
tea party
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اکثر ایرونیها از جمله فک و فامیلای خودم وقتی میریم عروسی یا مهمونی واسمون بزن برقصشون و خوش گذشتنش مهمه.اما اینجا فقط در مورد دکور عروسی و لباسهای مهمونا و مارک کفش و لباسشون و اینا مهمه. چند روز پیش یکی از فامیلامون که اینجایی هستند وطبعا" خلق و خوی همین وریها رو دارند یک مهمونی گرفتند وگفتش نمیخوام مثله بقیه مهمونیا واسه شام یا ناهار باشه میخوام عصرونه باشه که خودش میگفت تی پارتی .این مهمونی واسه برگشت از حجشون بود که با مامان رفته بود.دلم نیومد واستون عکس نگیرم از آدماش که نمیتونستم عکس بگیرم ولی از غذا و دکورش گرفتمودر ضمن غذاها همش سانویچهای کوچولو کوچولو با طعمهای مختلف ,میگو لابستر و پیتزاهای کوچولو وچند نوع دسر بود.

نوشیدنی چای سبز ,چای قرمز,شیر چایی,شیر با نمیدونم چی داخلش,قهوه.

آّب میوهای طبیعی که یکی رو مخصوص آورده بودند واسه آب میوه گیری شامل آب انبه,پرتقال,آناناس,کوکتل,شربت آب لیمو.

 

 


 
در جستجوی پدر
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چند روز پیش رفته بودم خونه دختر خالم یکی از دوستاشون اونجا بودند .واسش فیلم میم مثل مادر رو برده بودم این خانم زبون فارسی رو بلد نیست و واسش ترجمه میکردیم از اولش همینجور زار زار گریه کرد و کرد تا حتی بعد از اتمام فیلم.بعدش بهم گفت باورت میشه من هم پاسپورتم ایرانیه! واسم تعریف کرد که..

مامانش هندیه و تو هند عاشق باباش میشه و با هم ازدواج میکنند و باباش ایرانیه,وقتی این تو شکم مامانش بوده باباش ولشون میکنه و میره .خالم گفت نمیتونی پدرش رو پیدا کنی؟ گفتم احتمالا" میشه چون پسر داییم تو اداره ثبت و احوال کار میکنه و تو قسمت کارت ملی که پیدا کردن مردم آسونه.

یهو داد و بیداد که من به هیچ عنوان نمیخوام ببینمش از بابام متنفرم نمیخوام ببینمش.بقیه هم اصرار که پیداش کن .گفتم بابات کجایی بوده گفتش مامانم گفته تهرانیه.

این خانم الان ٣٩ سالشه و هیچ چیز دیگه در مورد باباش نمیدونست جز یک اسم که تو پاسپورتشه.نه تا حالا ایران رو دیده نه فارسی شنیده ولی پاسپورتش ایرانیه.

جستجو رو شروع کردم به ایران زنگ زدم و جریان رو واسه پسر داییم تعریف کردم بعدش خودش زنگ زد اون دیگه از من کنجکاوتر گفتش ١٠ تا با این اسم تو ایران هستند که ٢ تاش مردند.

اسم دختره رو گفتم و سریع پیداش شد.ایشون الان تو یزد زندگی میکنه و همه بچهاش که از یک زن دیگست تو یزده عموش اینا هم تو یزدند پس احتمالا" یزدیند نه تهرانی لابد اون موقع اومده واسه مامانه کلاس بزاره.دستم همینجور میلرزید احساس میکردم پیداش کنم وبرادر و خواهراش بیان و بعد از ٣٩ سال همدیگه رو ببینند واییی عینه تو فیلمااا ...

زنگ زدم دختر خالم گفتم پیدا شد حالا چی کار کنیم؟!!کلی خوشحال شد ولی بعدش انگار آب یخ ریختند روم بهش گفتم شاید باباش دنبالش گشته ولی پیداش نکرده.

گفتی ١ بار پیداش کرده و بعد از ٣٠ سال باباش اومده پیشش ولی بعد از سلام احوالپرسی گفته من خیلی دست تنگم پولی تو دست و بالت نیست که بهم بدی!

فکر کن بعد از ٣٠ سال اومده بچه از تو شکم مامانش ولش کرده بعدش اینو بگه.واسه همین بود انقدر از باباش متنفر بود.

حالا من چی کار کنم به نظرتون به داداشش زنگ بزنم شاید خواهر برادزاش آدمتر باشند شاید اونا نمیدونند خواهر دارند؟!!

یا این که زنگ بزنم به باباش بگم ای نامرد ای نامرد آبرو هر چی مرد بود رو تو بردی بدبخت؟! یا اینکه همگی با هم بریم بزنیمش؟


 
توصیه برای زوجها
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

پارسال تولد فلفولی این رو بهش کادو دادم ,بردمش اینجا

ما که خیلی بهمون خوش گذشت توصیه میکنم اگه گذرتون به این ورها افتاد ازش بی نصیب نمانید.

اسم هتلش اینر کانتیننتال هستش ونزدیک به فستیوال سیتی.interContinental

اینجا مخصوص زوجها درست کردند من از قبل بهشون گفتم واسه تولد شوهرم میخوام واسش کیک هم بخرین شکلاتی هم باشه ..

اولش که میری یه دونه شرت به خودت و یه دونه به شوهرت میدن وهر کدوم یک حوله که بپیچی دور خودت هر کدوم رو میخوابونند رو یک تخت و ماساژ میدن تو خووووب حالت جا بیاد همه اتاق پر از شمع و یک آهنگ ملایم هم گذاشتند بعد روت ماسک بدن میزارند که ماسکش طبیعیه و از میوه ساخته شده.

بعدش میگن خب حالا برین زیر دوش دو نفره و ما واستون وان شیر با گل رز رو آماده میکنیم.

نیشخند خب ما هم رفتیم دوش دو نفره دوشش انقده گنده بود که دو نفری جا میشد.

از قبل گفته بودم کیک رو کنار وان بزارند.اوووووووف نمیدونین چه کیک خوشمزه ای بوووود.

علاوه بر کیک ازمون پرسیدند چه نوشیدنی میخواین که ما چای سبز خواستیم.باهاش یک کاسه سس خوشمزه که فکر کنم ماست بود و چیزای دیگه و یک ظرف پر از میوه اوردند و رفتیم توووو وااااان .خیلی خیلی آرامش بخش و خوب بود.

همیشه که نباید آدم کادو بده چقدر کادو بدی بیمزه میشه...به نظر من یه اینجور جاهایی بیشتر بهشون میچسبهچشمک


 
دنیای بدون دروغ
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حتما" حتما" فیلم ( اختراع دروغ)    

 the invention of lying

رو ببینین خیلی جالبه .فکر کنین هیچ جای دنیا دروغ نیست همه فقط راست میگن وهر چی تو دلشونه رو میگن .واای تا حالا فکر میکردم دروغ بده ولی الان نظرم عوض شده اگه دروغ نباشه که همه افسردگی میگیرند راست راست یکی تو چشت نگاه کنه بگه چقدر تو زشتی یا چقدر تو حال به همزنی یا میری بیمارستان مستقیم بگن تو به زودی میمیری..

ولی یه چیزاییش هم خوبها مثلا" یه قسمت جالبش این بود که طرف میره بانک سیستمشون خرابه خانم پشت باجه میگه سیستم خرابه ولی اشکال نداره شما چقدر پول تو حسابتونه؟

اینجاست که اولین دروغ اختراع میشه فکر کن یه مبلغی از خودش میگه یهو سیستم درست میشه خانمه میگه ای وای سیستم یک مبلغ دیگه رو داره میگه من معذرت میخوام سیستم خرابه و اشتباه کرده یعنی انقدر همه به هم اعتماد دارند ..

به نظر من که جالب بود و مرا بسیار در فکر فرو برده است!


 
اینجا آفریقاست
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اینجا آفریقاست کشور جیبوتی من که تا حالا اسمش رو هم نشنیده بودم دوست فلفولی واسه یک کاری مجبور شده بود بره و این عکسها رو آورده بود واسمون!

الان این عکسها مربوط به پایتخت این کشور.کشوری که خیلی خیلی فقیر هستش و جز مستعمره فرانسه بوده و تقریبا"٣٠ سالی هست که مستقل شده.با تعریفهایی که میکردند به نظرم هنوز هم مستعمرست چون زبان دومشون فرانسویه و فقط فرانسویها میتونند شغلهای عالی داشته باشند وفقط فرانسویها میتونند تو مدرسهای خوب درس بخونند.

بالاترین مدرک دانشگاهی تو این کشور فوق دیپلم هست.کشورش مسلمونه .اکثرا" زنها کار میکنند و مردها به علت اعتیاد به یک گیاهی که به زبان خوشون بهش میگن (کد)با فتحه بخونین,نمیتونند کار کنند و اکثر گوشه خیابونا افتادند و توان کار کردند ندارن.این گیاه آزاد و تو هر رستوران و هر جایی میفروشند البته مثل اینکه اعتیاد نمیاره ولی خب مشنگت میکنه دیگه.

قیمت بره تو این کشور یک سوم مرغ هستش و خیلییی ارزونه با این حال بازم  توانایی خریدنش رو ندارند.یک مرد اهل سعودی با دادن پول به رییس جمهور این کشور کل صادرات گوشت اونجا رو بر عهده داره و هیچ کس دیگه نمیتونه گوشت از این کشور خارج کنه.

جالب اینجاست با اینکه کشور مسلمونه ولی زنهایی که پیش هر مرد میخوابند زیاده مثلا"‌یکی از خانمهایی که اونجا کار میکرده گفته این دو تا بچه از شوهرمه این دو تای دیگه نمیدونم بچه کی هستش!!!

یه بار یه خانم میاد پیش دوست فلفولی روش رو پوشونده بوده بهش میگه چرا روت رو پوشوندی؟!!صورتش رو نشون میده همش زخمی و سیاه و کبود و وحشتناک و میگه شوهرم منو زده! دوست فلفولی بهش میگه خب برو شکایت کن!

همه میزنند زیر خنده میگن بابا الان شوهرش حالش بدتره انقده زده به شوهرش که نمیتونه راه بره!

بعدشم اینجا که واسه اینجور چیزا پلیس نمیاد خیلی عادیه دعوای همه زن و شوهرها این شکلیه!

یکی دیگه از چیزای جالبشون کتابفروشیشون بوده دوستمون میگفت اونجا حوصلم سر رفته بوده به چه بدبختی تنها کتابفروشی انگلیسی شهر رو پیدا کردم بعدش دیده کتابها همه قدیمی و به شدت کهنه آقاه گفته ما اینجا کتاب میفروشیم بعد به قیمت ارزونتر دوباره میخریم چون کمبود کتاب هست اینجا!

عکس اول که گذاشتم یک آقایی هستش که سرش پایینها ایشون هر روز و هر روز اونجاشون رو میارن بیرون و همونجا وایمیسه هیچ کس هم هیچی نمیگه هر روز صبح تا بعد از ظهر این کار رو میکنه!

عکس بعدی اون گاریه تاکسیشونه البته تاکسی ارزونتر که عمومیتر هستش و با خر هم رانده میشود.

عکس ٣ نمایی از یک خانه ٢ طبقه.کلا" خونهاشون برق ندارند و هنوز که هنوزه از چاه آب میکشند ومیخورند!چاهشون هم پر از کرم و هزار جونور دیگست!

عکس ۴ تصویر یک زن که در حال کار کردن هستش!کفش نداشتن یه چیز کاملا" عادیه!

عکس ۵ تصویر یک کامیون من نمیدونم این ماشینه چه جونی داره که هنوز کار میکنه!

عکس ۶و٧ هم نمایی از خونهاشونه که با گ.نی و کیسه زباله خونهاشون رو میپوشونند.

عکس آخر هم نمایی از حمام کردنشون هست.

میگفت خیلی هم آدمهای بدجنسی هستند و همش دارند زیرآب هم دیگه رو میزنند و خیلی هم نفهم هیچی حالیشون نیست و خنگتر از زنها مردهاشون هستند.

تازه اینا پایتختشونه حالا من نمیدونم تو روستاهاشون و بقیه شهراش زندگی چه شکلیه؟!

خدایا آخه چرا؟چرا؟

بنده خداها سیاه سوختشون که کردی

بدبخت و فقیر که کردی

بدجنس هم که هستند

یعنی نه این دنیا نه اون دنیا؟؟خیلی دوست دارم خدا بهم بگه اینایی که اینجوری بدبخت به دنیا اومدند چه فرقی با بقیه داشتند؟!

ناراحتناراحتناراحت

 


 
کادو
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این هم از عکس.عکس اول سوغاتی که مامان واسم اورده.عکس دوم کادوهایی که به مامان دادن و مامان به من داد بقیه هم شیرینی و شکلات اوردند .حالا امشب هم مهمون داریم ٣ ۴ نفر ببینیم اونا چی میارننیشخند 

فلفل طمعکار 

این کیک خوشکل رو همین الان یکی از دوستای مامان واسمون اورد خیلی خوشکله شبیه دکور هستش تا کیک حالا مزش رو وقتی خوردیم میگیم چه جوری بود


 
تپل خانم از حج می آید
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

تپل خانم یا همون مامان قشنگمون رفته بودن حج و من الان از خستگی دارم میمیرم یس که هی همه اومدن و فتن.هر روز باید کلی غذا درست کنم دسر درست کنم تازه سر کار هم هستم جالب اینجاست که مثلا" ٢ روز پیش ١۶ تا مهون داشتم واسه شام حالا کی خبر دار شدم ظهر بعد شب ساعت ١٢ مامان میگه فردا هم ١٧ ١٨ تایی گفتن میایم منم گفم خب همه واسه شام بیاین! منم دااااد و بیداد که یکی به من رحم کنه خب منه بدبخت نمیتونم حداقل میگفتی ۵شنبه بیان که فرداش تعطیلم.تپل خانم هم سریع بهش برخورد که مگه تو میخوای کار کنی خودم همه کار میکنم خب ظهر که اومدم خونه همییییییینجور کار کردم و غذا درست کردمو تمیزکردم حالا مهمونا ساعت ۶ اومدن آخه واسه شام دیدین ساعت ۶ مهمون بیاد؟! کلی غذام مونده بود تازه آشپزخونه هم اپن با لباسه کثیف و بوی پیاز داغ رسیدن همش هم منو میدیدن از خجالت مردم باهاشون رودرواسی هم داشتم. لباسم وعوض کردم ولی دیگه نتونستم دوش بگیرم.

حالا غذاها آماده و بخور بخور شروع شده همه هی و هی از مامانم تمجید و تعریف که به به تپل خانم چه کدبانویی همیشه غذاتون خوشمزه بوده این تپل خانم هم دریغ از اینکه انقده به رو خودش بیاره که فلفل درست کرده حالا ین هیچی اون مهمونا مگه ندیدن که عین کوزت که نه عین کلفت کوزت دارم جون میکنمگریه

تازه هر کی هم ازش میپرسید دستوره پختش هم میداد .دیدم نه خیر باید کاری کرد رفتم به دختر خالم گفتم ببین این تپل خانمو اصلا" نمیگه من همه کارارو کردم گفتش الان خودم درستش میکنم نشست اون دور دورا گفت فلفل

من:جوووونم

دختر خاله:تو کدوما رو درست کردی؟

من:همشوووووو

ملت:آفرین فلفل به به فلفل چه چه فلفل

اووووووووووووووفیی خیالم راحت شداا نیشخند

به تپل خانم سفارش کردم میگم عکس بگیریااا .

حالا که بر گشتن همش از غذا عکس گرفته فقط ۴ تل عکس از خونه خدا و مسجد پیامبر که اونم از تو اتاقش گرفته.

من:مامااااااان اینا که همش غذاست

تپل:آخه غذااهاااش خیلییی خوب بود مخصوصا" مدینه .از همون موقعا هم پیامبر میفرمودند مدینه از مکه بهتره

من:تعجب

خب ماشالله انقدر تو مدینه غذاهای چرب و چیلی خورده بودند که تا مکه همش حالت تهوع داشته و دیگه تو مکه اشتها نداشتن.مامان با کاروان امارات رفته بودن.خوبی کاروان ایران اینه که علاوه بر اینکه قیمتش مناسبتره غذاهاش همه رژیمیه واسه همین کمتر مریضیهای گوارشی میگیری.من نمیدونم ینجا با اینکه کشور عربیه چرا انقدر کاروانش گرونه ارزونترینش بدونه ویزا ٢٠٠٠٠درهمه! ولی خب دیگه نمیخواد صبر کنند تا ۵ یا ١٠ سال دیگه.حتی تا ٨٠٠٠٠ درهم هم مردم پرداخت میکنند و میرند.فقط واسه ۵ روز.