دوست بسیجی من
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یه دوست داشتم و فکر کنم دارم به نام مریم که از راهنمایی با هم دوست بودیم.در زمان ما دختران عیب بود که موهای صورتشون رو اصلاح کنند و همه سبیلو و دلبر بودیمچشمک.مریم جون از همان زمان اصلاح میکردن و همیشه به علت تخلفات مختلف در دفتر بودن.دبیرستان که رفتیم دیگه دوست جون جونی بودیم و همیشه هم بچه عاشق بود و تنوع طلب....

تا اینکه هر کی یه دانشگاه قبول شد و هر کدوم رفتیم تو یه شهر.سال ٣ که بودیم یه بار زنگ زد که از طرف دانشگاه دارم میرم اردو شلمچه.هر چی نصیحتش کردم که ول کن بابا میری اونجا میفتی رو این مین ها و تیکه پاره میشی به گوشش نرفت که نرفت .دریغ از اینکه میره اونجا مغزش رو شستشو میدن شدییید با وایتکس و جوهر نمک فکر کنم.

تا اینکه ازش خبری نداشتم و بهش زنگ زدم گفت من دیگه مذهبی شدم و چادر میپوشم همه لوازم آرایشام رو انداختم بیرون وهمچنین همه نوارام و سی دی ها..

تعجبمنم چند تا فحشش دادم که برو بابا بیجنبه حتما" به زودی آدم میشی .همین که یه سخنرانی گوش کردی اینجوری شدی گفت نه دیگه واقعا" عوض شدم.یه بار که اومد خونمون با مقنعه چونه دار و چادر تو ماشینم هم که نشست گفت لطفا"نوار نزار من نمیتونم گوش کنم.

میخواستم های های گریه کنم که دوستم کاملا" خل شده.

بعد از فارغ التحصیلی یه بار خانم کوچیک (دختر عموم) گفت میشه به مریم دوستت بگی تو دانشگاه هوام رو داشته باشه و به من گیر ندن .من رو میگه شاخام داشت از همه جام در میومد تعجب مگه مریم چی کارست؟؟

ااا مگه خبر نداری از خواهرای دانشگاست و وایمیسه تو دانشگاه میگه موهاتو بکن تو و از این حرفها.خب من هم زنگ زدم مریم جان شما چه کاره هستید.

با افتخار من امر به معروف و نهی از منکر هستم و تو دانشگاه کار میکنم شغل خیلی خوبیه هم ثواب داره هم حقوقش خوب هست.

من:مریم این چه شغلیه فحش میخوریاا نمیگی کتک بخوری یادت رفته خودت چقدر به اینا فحش میدادی

مریم:نترس خدا با ماست و کمکمون میکنه

من:خلاصه هوای خانم کوچیک رو داشته باش و بزار مانتو کوتاه بپوشه آرایش هم بکنه موهاش هم بزاره بیرون.

بهم گفت ماه اول حقوقش ۵۵٠٠٠٠ بوده و شرایطش هم اینه که فقط لیسانس داشته .و گفت اگه سابقه هم داشته باشی حقوقت بیشتر میشه و خیلی مزایا داره هیچ وقت هم حقوقش عقب نمیفته..

واسه عقدم که دعوتش کردم گفت ارکست میاد؟ گفتم آره مختلط هم هست همشم میرقصیم نشست به نصیحت کردن بهش گفتم زنگ زدم دعوتت کنم نه اینکه نهی از منکر کنی که..

باز یه بار بهش زنگ زدم که کجایی؟ گفت میخواستم بهت زنگ بزنم من دیروز بله برونم بوده و الان قبرستون هستم.

خدا بد نده چی شده مگه؟؟

اولین قرارمون با نامزدم رو گذاشتیم گلزار شهدا

مریم جون مردم میرن گلستون تو رفتی قبرستون؟؟

گفتم حالا کی هست این پسر خوشبخت؟

یکی از بسیجیهای دانشگامون بوده اسمش سید احمد هست خیلی خوب همونی هست که میخواستم.

خب خدا رو شکر تو هم به ارزوت رسیدی

یکی از دوستام میگفت یه بار تو دانشگاه دیدتش دویده که بپره تو بغلش با ذوق مریم دستش رو گرفته که اینجا نه بیا بریم تو دستشویی.رفتن تو دستشویی همدیگه رو بغل کردن مریم گفته جلو اقایون حرام هست ماچ و بوسه!

واسه عقدش دعوتمون کرد گفتم یعنی هیچ اهنگی نمیزارین گفت آهنگهای مجاز که تایید شده باشه میزاریم و یا گروه سنتی میاریم .حاج آقا دوست سید احمد هم گفته واستون مولودی میخونم آخه تولد حضرت محمد هم بود.

زنگ زدم به دوستام که شماها چی میپوشین من اصلا" لباس با حجاب که آستینش بلند و دامنم هم بلند باشه ندارم اونا گفتن مانتومون رو در نمیاریم من هم همین تصمیم رو گرفتم.

وقتی رفتیم با ٢ تا از دوستام یکیشون که ماتیک قررررمز زده بود بهش میگم این چیه؟؟ خواهرها دستگیرت میکنن میگه میخوام آبروش بره چه دوستای خفنی داره.

رفتیم تو احساس کردم وارد حوضه علمیه قم شدم برادرها در حال فعالیت بودند و داخل هم پر از خواهر طوری که دوستم انقدر ترسید همونجا ماتیکش رو کم کرد.جمعیت کم بود فقط فامیلای درجه یک رو دعوت کرده بود و همه خواهران و برادران بسیجی دانشگاه شیراز و خلیلی(شیرازیا میدونن کجا رو میگم)

یهو یکی از دوستام گفت ای زنیکه پدرسوخته ببین چه لباس قرمزی پوشیده.

میگم خب مگه چه عیب داره؟

آخه ١ هفته پیش که من شال گردن قرمز پوشیده بودم بهم گیر داد که خانم این چه شالیه رنگش موجب تحریک مردان میشه.

من نمیدونم مردی که اینجوری تحریک میشه حتما" مریض هست و باید بره دکتر.

عروس داماد اومدن ،داماد که انگار معاون رییس جبهه قدش کوتاه ریزه میزه با ریش بلند یقش هم چنان سفت بسته بود که حس کردن الانه که دوستم بیوه بشه.یادم افتاد به دوران کودکیمون که همیشه میگفت شوهر من حتما"باید قد بلند و چهار شونه باشه و همیشه صورتش ٣ تیغه باشه از ریش بدم میاد مخصوصا"سبیل.

ببین زمونه چقدر آدمو تغییر میده.

عقد که کردن مهریه رو اعلام نکردن بعد از عقد آقا واسمون سخنرانی کرد که زن و شوهر باید چه جوری باشند و کلی درس زندگی یاد گرفتیم.

خواهر لباس قرمز ما هم همش جلو داماد و حاج آقا وایساده بود و فکر کنم انواع تحریکها رو شدند.

لحظه ای که دست دوماد رفت تو دهن مریم دیدنی بود،داماد ذوق مرگ شد ولش میکردی همونجا میفتاد روش.

هر از ١۵ دقیقه ای یک نفر میومد که خواهرها حجابها رو رعایت کنین یک برادر داره رد میشه.واسه عقد که دیگه ما مردیم از خنده داماد هی میرفت و میومد هر بار خودش قبل از اینکه وارد اتاق بشه میگفت یالله خواهرها حجاب رو رعایت کنین .

بعد آقا رفت مولودی بخونه که با روضه هیچ فرقی نداشت حالا یکی بیاد جلو داماد رو بگیره چنان رفته بود تو حس که نگو هر چی مریم میگفت به حاجی بگو صبر کنن میخوان کادوها رو اعلام کنن.

میگفت مریم خانم دلت میاد این مولودی رو گوش نکنیم باید تموم بشه بعد و هی مریم حرص میخورد.

تو هیچ عروسی انقدر نخندیدم خیلی باحال بود.

 

 

 

 


 
7 سوتی بزرگ من در زندگی
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

١.در اوج دوران جوانی برای صرف ناهار خونه یکی از فامیلهای تیتیشمون دعوت بودیم که یک عدد دلبر پسری هم داشتن.بعد از اتمام غذا من و پسرک و خواهرانش موندیم پسرک هی و هی باهام حرف میزد من هم که خجالتی ترجیح دادم برم و با یه بهانه ای از اتاق اومدم بیرون اما جای اینکه از در برم محکم خوردم به پنجره و سرم زخمی شد و همه بهم خندیدن و فلفل موند و خجالتش خجالت

٢.در اوج دوران نوجوانی که همش واسه پسرهای کوچه تو حس بودم واسه خودم یه روز عجله داشتم و داشتم میدویدم وهمه پسرها هم تو کوچه بودن یهو نمیدونم چی شد که پام لیز خورد و افتادم و جلوشون پهن شدم عین نون بربریگریه

٣.باز یه بار دیگه رفتیم مهمونی که باهاشون خیلیی رودرواسی داشتیم میخواستیم بریم خداحافظی کنیم که هی تو دلم از نیم ساعت تمرین میکردم چه جوری با این همه جمعیت خداحافظی کنم موقع رفتن یهو به خدا نمیدونم چرا با صدای بلند گفتم سلاااااممم .باز همه خندیدن و منگریه

۴.تو دانشگاه یه پسر خیلی خوشکلی بود که من بس که این خوشکل بود هی با تعجب نگاه میکردم خب لابد این بنده خدا هم فکر میکرد دارم نخ میدم. یه روز که تو دانشگاه با دوستم داشتم راه میرفتم یهو این پرید جلو من که خانم شما خیلی قیافتون واسم آشناست احساس میکنم شما رو قبلا" دیدم من که این لحظه رو در رویا هم تصور نمیکردم شروع به لرزش خفیفی کردم و قلبم داشت تمبک میزد طوری که پسره گفت چرا انقدر رنگت پریده گفتم نمیدونم والله گفت رشتتون چیه و از این سوالها یهو گفت باهام که دوست میشی؟؟

منم باز نمیدونم چرا آمازونی شدم و شروع کردم به دویدن (اون موقعا خل بودم و از پسرا میترسیدم تا سال آخر دیگه آدم شدم) حالا من بدو پسر بدو و دوستم هم پشت سر ما پسر میگفت خانم چرا اینجوریی میکنی شمارم رو بگیر نمیخوام که بخورمت در حالت دویدن بودیم که برادران بسیجی گرفتنش و گفتن دختر داره فرار میکنه از دستت مگه چی کار میخواستی بکنیی؟؟حالا من آقا هیچی بدبخت تو رو خدا ولش کنین

بسیجی:لابد گرگم به هوا بازی میکردین؟

پسره دیگه هیچ وقت نگام هم نکرد خب چی کار کنم هول شدم

۵.باز یه بار یکی دیگه تو دانشگاه بهم پیشنهاد داد و من ازش متنفر بودم احساس میکردم از اون دختر بازاست .اومد گفت باهام که دوست میشی من اکازیون دانشگاه هستم و اگه نشی پشیمون میشی باز شروع کردم به دویدن و دوست بدبختم هم پشت سرم ولی اکازیون نیومد بدوه .به دوستم گفتم بهم گفت اکازیون یعنی چی؟؟؟

حتما"منظورش این هست که از اون پسر بداست و لابد منم مثل اون دخترام دوستم هم گفت نمیدونم ولی بهش میاد از این معنیا داشته باشه با چشم گریون رفتم تا خوابگاه دوستام همه ترسیدن که چی شده گفتم یکی گفته اکازیونم یعنی من مثل خرابه هستم گریه و اونا بهم خندیدن و توضیح دادن و این شد که یه چیزی به معلوماتم اضافه شد

۶.اون موقع که با فلفولی دوست بودم یه بار خونشون مهمونی بود ما هم دعوت بودیم سرما هم خورده بودم رفتم دستشویی فینگ کردم دماغم تمیز باشه چراغ دستشویی هم سوخته بود و رفتم مستقیم نشستم روبروی فلفولی که هی بهم نخ بدیم یهو بلند گفت اون سبز چیه رو لباست وقتی نگاه کردم از رو یقم تا پایین بلوزم خیلی ببخشینا م ف م اویزان بود به رنگ سبز فسفری و همه فهمیدن و هی میگفتن ایی وییی از جمله فلفولیگریه

٧. و آخرین سوتی اوایل نامزدیمون که هنوز واسه خودم خیلی کلاس میزاشتم داشتیم با فلفولی با اجازتون نامزد بازی میکردیم اومدم که بشینم رو پاش یهو یه چیزی گفت جججرررررررررر چیزی نبود جز خ ش ت ک بنده که از این رون تا اون رون پاره شد هنوز که هنوزه وقتی فلفولی یادش میاد میمیره از خنده . فکر بد هم نکنیناا فقط میخواستم بشینم بی ادبا


 
شوهر خون سرد من
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از همون اول عاشق این اخلاقش شدم که خیلی خونسرد هست نه فقط خودش بلکه کل خانوادش ولی نمیدونستم در حد تیم ملی خونسردن و بعضی وقتها آدم دوست داره سر خودش رو محکم بزنه به دیوار.

مثال:یه بار یکی از دوستای دوران دانشجوییم با شوهرش اومد دبی منم میخواستم خیلیی بهش خوش بگذره حالا اومدن تو ماشین

من:فلفولی بریم برج العرب

فلفولی:با خونسردی برج العرب که فقط هتل هست

من:بریم wild wady (پارک آبی دبی که هر کی رفت باید بره یکی از بهترین روزاتون میشه البته dreem land بهتره)

فلفولی:اونجا که چیزی نیست بازی تو آب هست

من:خب پس بریم سفاری

فلفولی:فلفل جونم سفاری همش بیابون

:اوه از خجالت داشتم آب میشدم گفتم حتما"میگن شوهرش خله و هر دو زدن زیر خنده که چه شوهرت با نمکه چرا این این شکلیه هاهاها..

بالاخره راضی شد بریم آتلانتیس که یه هتل هستش و آکواریوم خیلی زیبایی داره

حالا میخوایم بریم آکواریوم ببینیم میگه بابا چند تا ماهی هست دیگه نگاه کردن که نداره تو راز بقا همش نشون میدن

گریه

نه تنها خونسردن بلکه کمتر چیزی پیدا میشه که واسشون جالب باشه و همه چی عادیه

مثال٢:دیروز بهش میگم فلفولیی آقای فلانی ۵ روز تو لندن راننده مایکل جکسون بوده وااییی فکر کن.

فلفولی:خب اوو حالا فکر کردم چی شده خب رانندست دیگه ممکن هست که پیش بیاد

من:تعجب مایکل جکسون هر روز پشت سرش مینشسته تو چرا اینجوریییی هستی آخه خدااااگریهکسی ندونه فکر میکنه باباش همه کاره مایکل بوده

اون روز دنا میگفت زنگ زده به خواهر فلفولی(میمیل) عموشون گوشی برداشته گفته میمیل خونه نیست هیچ کس نیست در خونه هم باز هست حتی ماشین هم نیست.

پدرو مادرش نیستن خونه را دادن دست میمیل خانم.

همه دلشون شور افتاده که حتما"یه چیزی شده بعد از نیم ساعت خانم با لبخند اومده همه گفتن کجاا بودی ؟؟؟!!

خونه مادربزرگم

چرا در رو نبستیی؟؟

ااا باز بوده من فکر کردم پسرم میبنده (پسرش هم عین خودش انگار میمیل فینگ کرده افتاده زمین) و همچنان لبخند بر لبانش بوده

میمیل خانم حواس پرتی شدید داره:

١. یه بار می خواسته آب بخوره اشتباهی لیوان آب رو تو یقش خالی میکنه

٢.یه بار تاکسی تلفنی میگیره میره جلو میشینه بعد میگه ای آقا ببخشید یه لحظه وایسین بعد میره عقب میشینه

٣.یه بار خودش میخواسته ماشین برونه اشتباهی میره عقب میشینه در هم میبنده کلی منتظر هم میمونه بعد یادش میاد خودش میخواد رانندگی کنه

۴.یه بار باز میره سوار ماشین بشه عقب فقط یه نفر نشسته بوده دقیقا"همون در رو باز میکنه و رو پای طرف میشینه

۵.یه بار میره فال قهوه فالگیر میگه آهای یکی بیاد به دادم برسه این خیلیی حواسش پرت هست

به خدا دیوونه نیست خواهر شوهرم یه ذره حواس پرت


 
آموخته ام که
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آموخته ام که:

چارلی چاپلین

با پول میشود خانه خرید ولی آشیانه نه،رختخواب خرید ولی خواب نه،ساعت خرید ولی زمان نه،مقام خرید ولی احترام نه،میتوان کتاب خرید ولی دانش نه،دارو خرید ولی سلامتی نه،خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره

قلب خرید ولی عشق را نه.

آموخته ام که...تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند کسی است که به من بگوید:تو مرا شاد کردی

آموخته ام که....مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است

آموخته ام که...هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی نه گفت

آموخته ام که...همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام که...گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستی است برای فشردن دستهای او،و قلبیست برای فهمیدن وی

آموخته ام که...راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی،شگفت انگیزترین چیز است در بزرگسالی

آموخته ام که...زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر بشی تندتر حرکت میکند

آموخته ام که...تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی میکند

آموخته ام که...خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد من بیاندیشم همه چیز را میتوانم در یک روز به دست بیارم

آموخته ام که...چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمیدهد

آموخته ام که...این عشق هست که زخمها را شفا میدهد نه زمان

آموخته ام که...وقتی با کسی روبرو میشویم انتظار لبخندی جدی از ما را دارد

آموخته ام که...هیچ کس در ذهن ما کامل نیست مگر اینکه عاشق شویم

آموخته ام که...زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم

آموخته ام که...آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستت دارم

آموخته ام که...لبخند ارزانترین راه است که میشود با آن ،نگاه را وسعت داد

 


 
باغ وحش
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ای

اینجا  باغ وحشش هم دیدن داره ،خوشم میاد واسه هر چی که دارن کاری میکنن که توریستها بیشتر خوششون بیاد این باغ وحش تو خود لندن نبود و اطرافش بود منطرههاش واقعا" دیدنی بودن .خیلی بزرگ بود و میتونستی با ماشینت هم بری و بگردی تازه با ماشین هم ما نتونستیم همه رو ببینیم خستمون شد.یکی از کارای جالبشون این بود که اکثر حیوانهای اهلی رها بودن مثلا"یهو وسط خیابون که میرفتیم یه طاووس با بالهای قشنگش رد میشد یا راه میرفتیم کانگوروها هم از کنارمون رد میشدن و اونورتر میدیدی یه آهو ترسیده و میدوه احساس میکردم تو بهشتم و همش خدا رو شکر میکردم که این منظرها رو دیدم.

و اما جالبترین چیزی که دیدم یه حیوون به نام meercatبود اولش که رفتیم حیوون رو ببینیم ندیدیمش بعد رفتیم و برگشتیم ببینیم حیوون از تو لونش نیومده بیرون دیدیم بله یک عدد حیوون کوچولو بالای یه برج وایساده و بقیشون پایینن اونی که رو برج بود اطرافش رو نگاه میکرد و دقت میکرد مثلا" اول به چپ خیره میشد بعد روبرو خیره میشد راست و.....

خیلیییی جدی بود ما هم گفتیم خدایا این چرا اینجوری میکنه؟؟ بهمون گفتن اینا حتما"باید یه نفر مراقب باشه که ببینه هیچ خطری نیست و یهو دیدیم یکی دیگه اومد و سریع شیفتشون رو عوض کردن و دومی کارش رو شروع کرد هر از تقریبا"١٠ دقیقه شیفت عوض میشه عکسشون رو پایین میزارم خیلیی بامزه بودن و ١۵ دقیقه به کاراشون نگاه میکردم و میخندیدم بهترین نگهبانهای دنیا هم به پاشون نمیرسیدن بس که دقت میکردن.

گوشت خوک هم خوردم از روز اول منتظر بودم تست کنم.ولی این دفعه متوجه نبودم داشتم میخوردم و همش میگفتم بههههه چه گوشت نرم و خوشمزه ای هست که دوستم گفت آره خب گوشت خوک همینجوریه, دیگه هر کاری کردم نتونستم بخورم و احساس میکردم میخوام بیارم بالا نمیدونم چرا؟.مخصوصا"که بعدشم یه خوک سیاه کثیف زشت هم دیدم گریه

 


 
اون قدیم قدیما
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

مامان بزرگم همیشه میگفت نامزدبازی اون موقعا خیلی بیشتر مزه میداد هر چند که همیشه میگفتیم نه خیر شما هنوز فکر اون موقع هستین فرق میکنه حالا ولی حالا بعضی وقتا فکر میکنم راست میگفت اونجوری هم بامزهتر.

مثلا" می گفت وقتی نامزد میکردیم دیکه تا روز عروسی یعی میکردیم شوهرمون نبینتمون بعد پسر از حول میرفته دیواری که دختر توش هست رو سوراخ میکرده تا بتونه از تو اون سوراخ یه ذره ببینتش.یا مثلا"همین که میومده کنار دختر سریع دختر چادر میپوشیده و سفت میگرفته حالا هی این زور و اون زور تا بلکه این پسر بتونه یه دست به صورتش بکش.

بعد از عروسی ١ هفته عروس و داماد باید میموندن تو اتاق و .....

حتی غذاشون هم میبردن اونجا وقتی هم کاری میکردن مثلا"نصف شب باید غسل میکردن اون موقع که اینجوری لوله آب گرم نبوده گس همه عالم و آدم میفهمیدن و نوکر کلفتا بیدار میشدن که عروس داماد وقت حمامشون هست

حالا خیلیی فرق کرده و تا شب عروسی هر چند ممکن باکره بودنت رو حفظ کنی ولی خیلی چیزا بیمزه شده.ولی یه چیزی هم هست تو دوران نامزدی این کارها خیلی حال میده و نباید از دست بدیمشچشمک

 


 
کنسرت در تاکسی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

روزی که بازی برزیل بود ما رفتیم بیرون یه تاکسی گرفتیم وقتی سوار شدیم آقاه گفتش خانمها مشکلی که نیست اگه من ٢٠ دقیقه اینجا نگهدارم تا بازی تموم بشه؟

ما هم گفتیم تعجبنه خب ما سوار یه تاکسی دیگه میشیم یهو هر هر خندید گفت شوخی کردم بابا هی همش حرف میزد و میخندید ،اینجا بین راننده و مسافر یث پنجره هست واسه همین بعضیهاشون از بلنگو حرف میزنن از جمله این آقا،حالا تو بلنگو دادو بیداد و همینجور حرف میزد یهو گفت خانمها من میخوام واستون خوانندگی کنم موزیک هم داذم و شما هم هیچی نگین و فقط دست بزنین

تعجبدوستم گفت بابا من میترسم این حتما" مست کرده بیا پیاده بشیم گفتم نه نگاه که نمیکنه فقط الکی خوش و میخنده.کاست رو گذاشت موزیک خالی بود و باهاش خوند خیلی صداش قشنگ بود حالا ما هم دست و هووووو آخرش گفتیم خیلی صدات قشنگ تو باید خواننده میشدی گفتش خب هستم اینا اینم تبلیغم (داخل تاکسیاشون همه تبلیغ میزنن)دیدیم بله بنده خدا واسه خودش کسی هست و تو مجالس و عروسیها میخونه چند بار هم کنسرت گذاشته میپفت واسه تبلیغ صداش تو تاکسی واسه مسافراش میخونه و چون در آمد زیادی نداره مجبور هست که رانندگی هم بکنه. اینم عکساش

 


 
GAY DAY
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

روز مادر دیدیم روز خانواده روز کودک و.....

و حالا روز gay،پناه بر خدا.دیروز می خواستیم بریم سینما خیابون پر ترافیک بود ما رو یث جا پیاده کردن گفتن از اینجا دیگه راه رو بستن امروز روز gay هستش و اومدن راهپیماییی وقتی رفتیم تو خیابون دیدیم خیلییی شلوغ بابا ١٠ برابر روز قدس آدم بود واسه راهپیماییچشمک

هیچ وقت انقدر اواحواهر با هم ندیده بودم و فکر هم نمیکردم جمعیتشون انقدر زیاد باشه یکی از یکی عجیب غریبتر البته لزبین هم بود کلی اعلامیه و همه چی دستشون بود،مثلا"(ما عاشق شخصیتت هستیم لزبین)،(تو دنیا پر از آدمها gayهست دیگه باید بهش عادت کنین)،(ما عاشقیم و این زیباترین چیز تو دنیاست) و....

حالا ما هم اون وسط گیر کردیم بین اینا شراباشون هم دستشون بود که همه خیابون رو بو گرفته بود از ترس بین یه مشت مست داشتیم میمردیم و از رنها بیشتر از مردها چون مرداشون که کاری نداشتن زناشون چشماشون در اومد بس که چشم چرونی کردن انقدر شلوغ بود که نتونیستیم بریم اونور خیابون سینما .نمیدونستیم کی زن کی مرد همه چی قاطی شده بود بعضی از پسراشون هم خیلی خوشتیپ و خوشکل بودن قد بلند اندام ورزشی،عمرا" اگه یکی تو خیابون ببینتشون نمیفهمه که  gayهستش.پیرمردهای اواخواهر هم بودن با قیافه کاملا"چندش کلاهگیس میزامپلی و آرایش زیاد،بنده خدا لنگون لنگون و خمیده اومده بودن اعتراض که ما شوهر میخوایم.

یهو دیدیم یه پسر دلبر اوا داره همینجور میدوه فقطم یه شرت از این مامی شرتها پاش بود ،رفت و یه گوشه وایساد به ج ی ش کردن.بعد اونورتر هم ٢ تا مرد دیگه ج ی ش میکردن حالا اینا هیچی ج ی ش شون مرتب و به گل و پیاهان آب میدادن و روشون هم به دیوار بود در کمال ناباوری ٢ دختر دیدیم در کنار همدیگه دارن این کارو میکنن و کلی هم ج ی ش شون وسیع بود.بعد بگین اروپا ،دستشویی که میرن که نمیشورن خودشونو تو خیابون هم که ج ی ش میکنن.البته اینا اکثرا"مست بودن که این کارو میکردن.

فکر میکنم اینا مریضن ولی هیچ وقت نمیتونم قبول کنم که ٢ جنس مثل هم با هم باشن.نمیدونم یعنی واقعا" مشکل جسمی دارن یا روحی؟؟!!

یه بار داشتم مصاحبه محمد خردادیان رو نگاه میکردم از وسطاش بود میگفت خیلی همدیگه رو دوست داریم ولی ایرانیها هنوز اون فرهنگ رو ندارن اونو طرد کردن و ما الان با هم زندگی عاشقونه خوبی داریم .اولش فکر کردم چون بدون ازدواج با هم هستن اینجوریه ولی آخرش متوجه شدم که آقا عاشق پسر شدند.


 
هر کی با ادب نخونه
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولا" که هر کی فکر کنه من بی ادبم خود بیتربیتش بعدشم خب من اومدم اینجا که همش درد و دل کنم و حرفام رو بزنم نمیتونم که تو دلم نگه دارم .

صمد به شهر میرود رو دیدین؟ من آبجی کوچیکش هستم.

اینجا همون طور که همتون میدونین و من نمیدونستم دستشوییاشون آب نداره و فقط با دستمال خودشون رو تمیز میکنن.والله نمیدونم بو نمیدن اونوقت کثیفنا نه؟

خب وقتی همش بیرونی مجبوری از توالتهای بیرون هم استفاده کنی جاهایی که با کلاستره از اونایی که شبیه مسلمونا و آسیاییها هستن  میپرسن:

مامور توالت:خانم شما خودتون رو میشورید ؟

من:بله!!!

مامور توالت:برای شستن خودتون به چند لیوان آب نیاز دارین؟

من:نمیدونمتعجب

مامور توالت:فنر میکنم ٢ لیوان مناسب واستون

٢ لیوان آب پر کرده داده دستم

خب حالا رفتم تو دستشویی خدایا چه جوری استفاده کنم (خدا رو شکر که دستشویی شماره ١ بود) اولی رو ریختم تموم شد دریغ از قطره ای که بریزم رو خودم.

حالا منم با یک لیوان بعد از کلی ایکیوسان شدن در توالت فکر بکری به ذهنم رسید،دستمال رو برداشتم زدم تو آّب و ... انداختم دور و دوباره یکی دیگه ..

خب این از بیرون حالا اگه فکر کردین تو خونه راحتم سخت در اشتباهین

تو خونه لوله آبی نیست ولی از ایت توالتا که خودش میشوره هست ولی ٣ متر اونورتر،حالا کارم رو انجام دادم همینجور نجس باید پاشم برم ٣ متر اونورتر خب میزاشتین کنار همدیگه حالا نمیخواد تو اینم ذوق به خرج بدین و مدل کنین ،حالا به بدبختی خودم رو رسوندم بلد نیستم شیر آب رو باز کنم سوال اول بشینم باز کنم یا اول باز کنم بعد بشینم ترجیحا" گفتم اول باید کشف کنم چه جوری باز میشه..

نمیدونم دست به چی زدم که آب عین فواره اومد تو صورتم و لباسمو... خلاصه کاملا" طهارت شدم مادر


 
مادام تساد
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

صبح که از خواب بیدار شدم همه چونم و گردنم میخارید وقتی تو آینه نگاه کردم دیدم همش دونهای سر سفید زده از ترس مردم .هر کی یه چیزی میگفت تا اینکه اخبار اعلام کرد که امروز روز حساسیت و حشرات زیاد هستند خب دیگه منم چون شانسدونم ترکیده فقط حشرات رو من خودشون رو نشون دادن.با همین صورت زیبا رفتم مادام تساد،یکی از جالبترین چیزایی بود که تا به حال دیدم مادام تساد ایده یک خانم با همین نام بوده که در ساختن مجسمه های مومی مهارت زیادی داشته و اصلیتش فرانسوی بوده،بعد از ساختن مجسمه زیبای ماری آنتوانت و خانواده سلطنتی معروف شد.

اکثر مجسمه های چهره های معروف بودن و خیلییی زیبا درست کرده بودن بازیگرای هالیوود و بالیوود،خوانندگان،ورزشکاران،چهره های تاریخی،سیاسی،شاعر نویسنده و مخترعتن

خلاصه که هر چی شنیده بودم بود مال همه کشورها هم بود به جز ایران ....

بعد یه جایی رو درست کردن انواع شکنجهای زمان قدیم رو ساختن با آدم روش و خونین و مالین خیلی جالب همینجور وحشتزده نگاه میکردیم که یهو صدای جیغ شنیدیم هی جیغ

 گفتیم خدایا اینا کدوم بی فرهنگین که تو موزه دارن داد و بیداد میکنن که ناگهان یه زن با صورت خونی اومد که شما الان وارد یه جای وحشتناکی میشین که آدمای ترسناک میان جلوتون ولی بهتون دست نمیزنن گفتیم نمیشه نریم اومدیم اینجا موزه نیومدیم که بمیریم از ترس چنان دادی زد سرم که باید از راه دیگه میرفتین حالا که اومدی باید بریی همونجا سنگ کوب شدم وای وقتی رفتم تو تاریک با یه نور کم که فقط بتونم جسدها رو ببینم و صدای وحشتناک یهو یکی اومد تو صورتم ااااااااااااااااااااا هر کاری میکردم پاهام انقدر میلرزید که نمیتونستم تکون بخورم حالا یه صف دراز منتظرم هستم و من همینجور وایسادم مردم هم داد خب برووو که تموم بشه مردیم از ترس دوستم به زور منو میبرد نمیدونم چقدر گول کشید ولی واسه من خیلییی بود هر فحش و فضیلت بلد بودم گفتم.با اینکه ترسیدم و گلوم درد میکرد بس که جیغ زدم ولی عالی بود.

آخرش سوار یه تاکسی کوچولو شدیم که دور یه شهرک کوچیک که ۴٠٠ سال قبل انگلیس رو با آدماش ساخته بودن گردوندمون نمیتونم اینجوری وصفش کنم فقط باید ببینین محشر بود .

حتی یه مجسمه خوابیده بود و شکمش بالا پایین میرفت عییین نفس کشیدن.

عکس گرفتم ولی نمیدونم چرا نمیشه بزارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
...
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

امروز هوا آفتابی بود انگار که دنیا رو داده بودن بهشون آفتاب ندیدها.هر جا یه ذره چمن با آفتاب میدیدی دراز کشیده بودن و رو به آفتاب پهن شده بودن.شنیده بودم راحتن ولی نه اینجوری مثلا" میبینی یه پسر لخت داره رانندگی میکنه یا دیروز یه آقای تپلی رو دیدم با میمیهای اویزون و شکم طبقه ای دکمهای پیرهنش رو باز گذاشته بود و خندان از اندام زیبایش خب هیچ کی نیست بگه بنده خدا ببند اون دکمهاتووو .و یه مورد دلبر دیگه یه خانم تقریبا" مسن با سوتین و جین اومده بود خرید کلی هم اخماش تو هم بود.

پیرزن و پیرمردهای پییییر ، چروکیده و خمیده دارن تو پارک قدم میزنن یا رستورانن و هر جا حالا اگه ایران بودن یا دق کرده بودن مرده بودن یا هم رو تختشون منتظر مرگشون بودن.

امروز رفته بودیم رستوران ترکی خانم و آقایی آمریکایی کنار میز ما بودن و شروع به حرف زدن کردن (کلا" آمریکاییها خیلی مردمی و مهربونند) گفتش شما مال کجایین؟ گفتم ایران

گفتش ااااااااااووووو شما اصلا" اونجوری نیستن  آخییی دولتتون مجبورتون میکنه خودتون رو بپوشونین تو یه لباس سیاه و زشت وحشتناک چرا اینا اینجورین؟؟ گفتم اونا که تو لباس سیاهن عربا هستن اکثرا" هم مال سعودی گفتش اخه شوهرشون لباس سفید میپوشه ولی خانمش سیاه کلی داد و بیداد که چرا ؟؟؟؟

راست میگفت از ما بدبختتر این مردم سعودی و بعضی از عربا هستن که مجبورن فقط عبا و روبند بپوشن آخه یعنی انقدر من خوشکلم که با دیدن من مردا کنترلشون رو از دست میدن نمیدونم کی گفته باید روتونو بپوشونین؟؟!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
روز 2
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ماشالله ایرونیاااا دست دست تشویق امروز رفتیم مغازهای پولداریا عین نقل و نبات خرپولا ریخته بودن و در این میان کلی ایرانی هم بود که هر کی میدیدم خوشتیپ و با کلاس بود تازه همشم چیزای مارک دار پوشیده بودن.بعدش رفتیم چمدون بگیریم که صاحبش یه مرد ایرانی بود و به دوستام گفتش که به لطف من استثنا بهشون تخفیف میدهاز خود راضی

خدا رو شکر یه جایی به درد خوردم.اینجا تو رستوراناش اگه ظرفی شکست همه دست میزنن تا بهشون استرس وارد نشه.

گدا هم بود کلی.یادم به الیور نویست افتاد.حتی قیمت گدا گرون بود مثلا"یکی اومد گفت ۵٠ پوند میدی؟؟

من:خدا عقل بده بهت یعنی ٢۶٠ درهممممتعجب خب دیگه روم نشد بهش خورده بدم.

 

 


 
دایانا و دودی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:


 
روز اول
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

صبحش خیلی سرد بود.و آماده شدیم بریم هاید پارک،بزرگترین پارک لندن پر از کبوتر و اردک و اکثرا" غذا واسه کبوترهاو اردکها اورده بودن.هواش منو یاده باغهای قصرالدشت شیراز میندازه احساس میکردم خیلی راحت میتونم نفس بکشم.تاکسیش خیلیی بامزه بود تا حالا قشنگترین ماشینی که دیدم تاکسیشون بوده.بعدش رفتیم هردز سنتر،بیشتر مارکهای معروف بودن ساختمونش قدیمی بود و خیلی دوست داشتم هردز رو پسر محمد فاید درست کرده.محمد فاید دوست پسر دایانا بوده همون که مصری بوده.اما یه چند ماهی هستش که قطریها خریدنش.یه چیز جالب که امروز دیدم تلفن عمومیشون بود داخل کیوسک که میرفتی پر از عکسهای لخت زنهای ج... با شمارشون بود ،واسه راحتی آقایون که یه موقع به زحمت نیفتن این اجازه رو دادن.بعدش رفتیم رستوران چینی که جاتون خالی عالی بود و بعد از تمام شدن غذا یه نون بهمون دادن که وقتی از وسط نصفش کردیم یه کاغذ وسطش بود که فالمون رو توش نوشته بود. 


 
فلفل به لندن می رود
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بالاخره با هزارو یک بدبختی ویزام درست شد.

دیروز پرواز داشتم اونم با وی.ای.پی ما هم که همش با آسمان سفر کرده بودیم یهو گفتن بیا بشین فرست کلاس طیران امارات.اولش که جاش فرق میکرد یادم افتاد هر بار میرم و میام هی باهاشون سر اضافه بار چونه میزنم .آقا تو رو خداااا ١٠ درهم کم کن جون من،ندارم کم کن دیگهه..

ولی اینجا خودمم باورم شده بود که یه آدم مهمی هستم.من و فلفولی رو بردن تو یه اتاق شیک گفتن چی میخورین منم از ترس پولش گفتم هیچی ولی فلفولی کافی سفارش داد منم دعواا حالا الان نمیشد نخوری اینجا گرون مگه نمیدونی.

فلفولی:هر چی باشه میدم اومدم اینجا حتما" باید کافی بخورم.

فلفولی واقعا" رفته بود تو حس انگار داداش کوچیکه اوباما.واسمون کلی کیک. میوه و اینا اوردن عین آسمان یه ذره بیشترچشمک همشم رو سرویس بود پولی نبود .

بعد یه آقایی اومد دنبالم و منم با فلفولی خداحافاظی کردم و رفتیم.آقاهه منو تا کنار هواپیما برد و فرتی سوار شدم .یه کابین بود واسه خودم روبروم یه تلویزیون یه چراغ خواب یه آینه آرایشی و چند تا کرم.یه سبد پر از شکلات و چیپس.کنارم یه بار کوچولو که چند تا نوشابه و آب بود.و پتو و بالشت و تشک.ویه تلویزیون کوچیک که هر غلطی میخواستم بکنم با اون میکردم.صندلیم ماساژ هم میداد اگه دوست داشتی اول واسم اب میوه تازه اوردن .تلویزیونش کلی فیلم بود که میتونستی انتخاب کنی و همچنین کانالهای تلویزیونی هم بود.اولش نمیدونستم باید چی کار کنم با هزار فلاکت تونستم اینا رو کشف کنم .

مثلا" میخواستم در کابینم رو ببندم بلد نبودم هی زور میزدم بسته نمیشد تا اینکه بعد متوجه شدم با اون تلویزیون باید این کار رو بکنم.خیلی راحت بود و اصلا"متوجه زمان سفرم نشدم.تا اینکه رسیدم تو فرودگاه پر هندی و پاکستانی بود عین تو فیلما که تروریستا رو نشون میدن.وقتی بارم رو برداشتم یهو دیدم یه خانم با سگش دارن قدم میزنن سیاه و گنده بود اومد به طرفم منم فرار .ولم نمیکرد که یهو صاحبش داد زد که چرا فرار میکنی این داره کارش رو انجام میده.تازه٢زاریم افتاد که این آقای سگ پلیس تشریف دارن.وقتی اومدم بیرون هیچ کس نیومد دنبالم گوشیم هم آنتن نمیداد ۴۵ دقیقه میگشتم که گوشیم زنگ خورد و های های گریه کردم کلی دلم گرفت آقای راننده اسمم رو گرفته بود دستش و از ٢ ساعت وایساده بوده ولی من کور ندیده بودم.خیلی حرف زدم ببخشید.

,