سوشی
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یکی از دوستام گفت بریم برج العرب استخرو باشگاه،از یک هفته هی بهم میگفت اینو بخر اون رو نخر ،فلان گوشواره مناسب بهمان بیکینی بهتر...

خلاصه که با هزار دک و پز رفتیم کلی آدمای سانتال مانتال بودن،وقت ناهار بهم گفتن چی می خوری؟

من سوشی نخورده گفتم سوشی.

وااای وقتی اوردن از خوشحالی همه جام به لرزه افتاد،(آخه من هر وقت غذای خوشمزه میبینم خیلی خوشحال میشم) هی چلق چلق ازش عکس گرفتم.دوستم میگفت خب بسه دیگه بیا بشین.

نه از تمام رخها باید عکس بگیرم میخوام به همه نشون بدم چی خوردم.(حتماٌ تا حالا متوجه وحشی بودن من شدید)

تو هون بشقاب یه چیز سبزی هم بود که بهش میومد خوشمزه باشه منم گذاشتم واسه بعد،اولی که خوردم خیلی خوشمزه بود و هی میگفتم ممممممممممممم بهههههه ماشالله مردم ژاپن ،ناگهان اون سبز رو گذاشتم تو دهنم .در همان لحظه دوستم گفت این رو که نمیخورن،ولی دیگه کار از کار گذشته بود.

جهان در چشمم تیره وتار شد سو زش رو در کل نقاط بدنم حس کردم ،زبونم رو مثل سگ اورده بودم بیرون و تف سبز رنگم روی زمین مرمرین برج العرب می درخشید،دویدم که برم بشورمش که دیدم کنار دستشویی زنهای قرتی دارن به خودشون میرسن و روم نشد اونجا بشورم پس رفتم توالت و اون لوله ای که خودمون رو میشوریم رو گرفتم جلو صورتم.تو دلم میگفتم نه بدبخت این دیگه اوج کثافت این لوله آغشته به ..... همه هست و بالاخره تصمیم گرفتم برم و جلوی همه زبونم رو بشورم ؛وقتی هم رسیدم سر میز دوستم بس که بهم خندید هر چی تو دهنش بود به صورت نگینی روی سوشیم پراکنده کرد.

اون چیز سبز هم گفتن ژاپنیا میخورن تا با خوردن غذای خام ،کرم در بدنشان رشد نکند.فکر کنم تا آخر عمرم یک دونه کرم هم جرات لولیدن در بدنم رو نداشته باشه.

اون روز همه متوجه شدن من لایق این جور جاها نیستم.


 
نصایح خاله قزی
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از این به بعد مادر شوهرمان را خاله قزی می خوانیم.

دیروز نزدیک بود تصادف کنم وتسه همین فلفولی سرم داد زد منم ناراحت شدم و گفتم دیگه سرم داد نزن آدم میترسه خب.

خاله قزی:تو باید تحملت رو بیشتر کنی این شوهرت نباید ناراحت بشی.شوهر من انقدر سرم داد میزنه بعضی وقتا لگد هم میزنه بعضی وقتا هم کتک ولی من هیچی نمیگم .تو هم باید اینجوری باشی.

من:تعجب ببخشین منظورتون چیه؟؟؟؟ من تا حالا کتک نخوردم کسی هم خونه بابام سرم داد نزده اگه هم یه بار کتک بهم زد دیکه کاری به کارش ندارم.

خاله قزی:ای بابااا میگم شوهرت هست ،عموهاش هم به زناشون کتک میزنن.مگه من خونه بابام کتک خوردم؟

فلفولی:مامان داری بهم آموزش میدی چه جوری فلفل خانم رو کتک بزنم.تازه مامان اگه بابام چیزی میگه تقصیر خودت ،چون خیلی خیلی حرف الکی می زنی.

خاله قزی:نه نه تازگیا من قر نمیزنم. پسری مثل تو که گیر نمیاد مامان الهی قربون پسرم بشم.

من:حالا دیگه اون دوران گذشته خاله جان همه اعصاباشون خورد.اگه هم اینجوری باشه خونه بابامون خیلی بهتر منم تحمل ندارمممممم.عصبانی

در ضمن ایشون هم مادرشوهرم هستن و هم دختر خالم. 

 


 
....
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دلم واسه همه چی تنگ شده همیشه فکر میکردم اگه دبی باشم مثل ایران،ولی الان خیلی دلم تنگ شده واسه دوستام فامیلام،واسه تاکسی که میشینی توش غیبت دولت میکنی،واسه بقال و سبزی فروشمون که داره دلم لک میزنه،واسه متلکای پسرا تو خیابون،خاک تو سرشون یه متلک هم به آدم نمیگن این بی فرهنگا،امسال تابستون دیگه اونجا نیستم با دختر پسرای فامیل برم بیرون....اووفی کلی اشکم در اومد راحت شدما


 
اولین روز کار
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین سوتی که دادم وقتی ماشینمو پارک کردم بلد نبودم واسه پارکینگ پول بندازم توش،در واقع سوراخش رو پیدا نمیکردم هر سوراخی میدیدم پول رو میکردم توش،تا اینکه یک عدد آقای هندی اومد و با تعجب به من وحشی نگاه کرد وبهم یاد داد.

همین که وارد شدم از ترس دل پیچه گرفتم و در نتیجه دستشویی هم داشتم و روم نمیشد هنوز نیومده بگم کو دستشوییتون.ساعت کاریمون از ٨ هستش تا ۶:٣٠عصر و تو این فاصله هیچ کی با هیچ کی حرف نمیزنه به جز ١ ساعت استراحت واسه ناهار ،وقت ناهار یه خانوم اومد به نام خیلی ببخشینا کونیکا (اینم هندی بود) گفت بسه وقت ناهار ،ناهارت رو اوردی؟

فلفل خانوم:نه حالا چی کار با ید بکنم؟

کونیکا:خب زنگ بزن رستوران بیارن واست

فلفل خانم:شمارش چند؟

کونیکا:نمیدونم باید خودت داشته باشیش

فلفل خانم:شما چی کار میکنین؟

کونیکا:من اوردم واسه خودم

و این بود که گشنگی کشیدم و بر و بر به غذاهای مردم خیره شدم.هر چی لبخند زدم و خودم رو معصوم گرفتم حتی ١ نفر نیومد بگه بیا یه ذره واسه تو!!!!!

خلاصه حالا میفهمم پول در اوردن سخت .

 

 

 


 
استرس
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

ووووویییییی دارم میمیرم از استرس فردا اولین روز کارم هستش،با این همه معلوماتی که از دانشگاه آزاد دارم بهم حق بدین؛مثلاٌ رشتم عمران تو اون ۴ سال فق١ بار ما رو بردن سر ساختمون اونم با هزار التماس.فکر کنین فارغ التحصیل باشی و تازه باید شکل عملیش رو یاد بگیری.هنوز که هنوز محاسبات دستی فقط یاد میدن.احتمالاٌ فردا باید خیلی خفت بکشم


 
ما کجا اینا کجا
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آخه خدا چه جوری شد که این همه پول داد به مواطنین امارات،بعدش وقتی من به این فلفولی میگم کاشکی پاسپورت اماراتی داشتیم میگه من افتخااار میکنم ایرانیم اما به چی نمیدونم؟؟!!

همشون عاشق حکومتشونن جرات داری بگی شیخ محمد یا شیخ خلیفه ابروش امروز کج شده،خب منم بودم همینجوری بودم .بهشون زمین میدن،پول هم میدن واسه اینکه خونشون رو درست کنن،درس خونده باشی اولین حقوقت ١٠٠٠٠درهم به بالاست.بیوه باشی پیر باشی حقوق میدن،مریض باشن میتونن با خرج دولت بری خارج از کشور واسه معاینه و.....

 

 

 

 


 
سلام
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

من فلفل بادام زاذه هستم،٢۵ سال وخورده ای سنم هستش و به تازگی زندگی در دبی رو شروع کردم.اسم وبلاگم اسم سگی هستش که خیلی دوستش دارم وهمچنین شوهرم رو که عاشقشم هم با همین نام صدا میزنم.