عیدتون مبارک
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

امسال هم گذشت مثل همه سالها و هممون خوشحال و خندان از آمدن عید ولی دریغ از اینکه همینجور داره عمرمون میگذره...

با اینکه خیلی از عزیزان از دست رفتند از جمله پسر عموی عزیزم در کنارم نیست و اینکه فکر کنم امسال تو عروسیم پس کی میخواد مجلس رو گرم کنه خیلی منو زجر میده! اما دنی عزیزم همه آخرش کولاک کرد و سال رو واسمون خوب تموم کن.

خدایا شکرت از اینکه سالمیم هستیم و فراموش کردن رو به ما یاد دادی و تحمل و صبر رو به ما دادی تا امروز دوباره بتونیم از ته دل بخندیم .اگه چشمهاتون رو ببندین وفکر کنین که الان هیچ دردی نداری رو نداری و با خیال راحت داری اینجا رو میخونی باید بگیم خدایااا شکرت شکرت.

خدایا امسال رو واسه همه مردم دنیا وایرانمون خوب کن .سالی باشه پر از سلامتی .نه جنگ و بلکه همش صلح.خدایا همه مریضها رو شفا بده.و دعا میکنم از ته دلم واسه همه دوستهای وبلاگیم واسه خوشبختیشون و امیدوارم همیشه همتون لبهاتون پر از خنده باشه و به اهدافتون توی این سال برسین.

امیدوارم سال ٩٠ واسمون یکی از بهترین سالها باشه.واسه ما هم دعا یادتون نرهاا


 
برای دنی عزیز
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

به وقت ایران ساعت ۴:٢١ دنی عزیزم بله رو گفت.قشنگترین بله زندگیم بود که شنیدم.باورم نمیشد اسمتون رو اینجوری با هم میخوند وای چه بله مصممی بود چقدر محکم بدون کمی شک و تردید....

خدایا یعنی همش راسته تموم شد؟خدایااااااااااااااا شکرت خدای مهربونم شکرت.خانم کوچیک زنگ زد گفت الان صدای عاقد رو میشنوی و بعد از ٣ بار بله رو گفت.حتما" اون لحظه زیبا مامان بابات و ح هم بودن عزیزم در کنارت.

به این فکر کن که من امروز به هر کی زنگ میزدم خوشحال بود وهمه میخواستن واست کاری کنن و شاید تنها کاری که ازشون بر میومد این بود که یک شیرینی یا غذا واسه سفرت درست کنن.گل مهربونم خوشبخت باشی.

   عزیزم ای کاش که الان میتونستم تو این لحظات قشنگت باهات بودم ..

امروز داشتم فکر میکردم اگه خواهر داشتم حتما" همینقدر دوسش داشتم حتما" همین قدر واسم ارزش داشت.

آخی یادش به خیر از همون بچگی خیلی دوستت داشتم هیچ وقت دوست نداشتم ناراحتیت رو ببینم.یادت با هم عروسک بازی میکردیم؟چقدر تو سلیقت زیاد بود با کوچکترین امکانات واسشون خونهای خوشکل با دکوراسیون خوشکل درست میکردی !یادته تپه که بودیم دو تایی هر روز میرفتیم ساندویچی؟

یادته تهرون که بودیم!یادته میومدی خونه عمه آشپزی میکردیم؟یادته آقای باشخصیت؟وااای چقدر زود گذشت ولی تازه میتونم حس کنم که الان میتونم خوشحالیت رو ببینم.و خوشحالم که تا این لحظه هیچ وقت کاری نکردم ناراحت بشی و هیچ وقتبا هم قهر نبودیم ! نکنه ناراحتت کردم؟آره؟ امروز وقتی میخندیدی خیلی خوشحال بودم چون هیچ وقت نشنیدم اینجوری از ته دل خوشحال باشی اینجوری بخندی عزیزم.

دنی واست بهترین آرزوها رو دارم .همینجور داره اشکم میاد از شوق و خوشحالی و از ناراحتی که کنارت نیستم.

اگه همیشه میگفتم میدونم تو به آرزوت میرسی به خدا از ته دلم میدونستم و همیشه میگفتم اگه خدایی هست که حتما" هست تو مال مارکو میشی.چون خیلی امید داشتی مگه میشه همچین امیدی رو خدا نا امیدش کنه.واسه اینکه هر جا میگفتیم بیا هر کاری میگفتیم بکن میگفتی واسه بعد که زن مارکو شدم.

واسه اینکه با اون دل مهربونت با اون قلب شکستت ازش میخواستی.واسه اینکه میدونم خدا میخواد همه سختیهایی که کشیدی رو جبران کنه.میدونم بهترین روزها و قشنگترین خنده ها رو در پیش داری.

اولین لحظه ای که خونه خدا رو دیدم  ولحطاتی که عاقد خطبه عقدم رو میخوند فقط تو تو ذهنم بودی و واست دعا می کردم ...

و حالا می فهمم که چقدر واسم عزیزی و واسم عزیزترینی که اولین آرزوم خوشبختی تو بوده و هست.

عزیزم نمیدونم چه جوری بهت تبریک بگم .اینو بدون که یک خواهر کوچولویی هست اینجا که همیشه دوستت داره و هر کاری میکنه واست که خوشبخت باشی.خیلی خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم امیدوارم خوشبخت بشی و اون زندگی رو که همیشه دوست داشتی با مارکو درست کنی.بووووووووووووووووسسسسسسسسسسس

یادت نره با خدا آشتی کنی!

ممنون از همه دوستای گل وبلاگی از دعاهاشون و از اینکه در تمام لحظات خوشحالی و ناراحتی و استرس دنی باهاش بودین .اینجا جایی هست که دنی خیلی امیدوارتر میشه با حرفهای دلگرم کنندتون امیدوارم همتون خوشبخت باشین و به اونی که دوستش دارین برسین و یا رسیده باشین.خیلی خیلی دوستتون دااااااااااارمممم

 

 


 
فقط دو روز مونده
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

از هر کی که الان اومده و اینجا رو میخونه خواهش میکنم با اون دل مهربونی که دارین و به هر دین و مذهبی که هستین از خدای مهربونتون بخواین تا روز پنجشنبه همه چیز خوب پیش بره و دنی و مارکو بعد از ١٢ سال به هم برسند و دنی ما بعد از ٢٧ سال زندگی بتونه توی این روز طعم قشنگ خوشبختی رو بچشه .

از همتون میخوام دعا کنین که تا همیشه گریه هایی که تو اتاق تنهاییش میکرد  تموم بشه و زندگی با مردی که دوسش داره رو شروع کنه و روسفید باشه از انتخابش با این همه مخالقتهایی که شد!!

تو رو خدا همین الان دعا کنین....


 
اولین ب و س ه
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

چیه مگه شیلا جون اصلا" من مثل میمون نیستم تقلید هم نمیکنم گفتم حالا دور همیم واستون بگم اولین ب و س ه روخجالت

آخی جوونی کجایی که یادش به خیر هنوز وقتی یادم میاد دلم اینجوری میلرزه و قلبم تالاپ تالاپ میزنه.

خونه مریم بودیم تو اتقش امتحان فیزیک داشتم ترم آخرم بود .یهو فلفولی اومد صداش که شنیدم قلبم همینجور داشت تند تند میزد...

مریم گفت فلفل خانم داره درس میخونه .اومد تو سلام کرد.گفتم بشین اینجا من باید بخونم گفت باشه من کاریت ندارم بخون.

آقا حالا مگه من درس خوندنم میومد دو نفری تو اتق بودیم اونم تهنا تهناااااا

چشمام رو جزوم بود ولی خودم یه جای دیگه. دستمو گرفت ای ن بوده بلای ما عجب پسملی بوداااا گرفت جلو لباش وای گرمای نفسش رو روی نوک انگشتام حس میکردم ...

ای شیطون میدونست یکی از جاهای حساس همین نوک انگشتیست پدرسوخته .ولی همچنان چشمام رو دفترم بود هنوز که هنوزه میگه من نمیدونم تو چه جوری اون روز درس خوندنت میومد.درس خوندن چیه بابا تو دلم انگار داشتن آپولو هوا میکردن...

خب دیگه همین فقط دستامو بوسید.من که دیگه ١٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ برابر عاشقش شدم.و این زیباترین و اولین بوسه بود.

آهای بچه مچه نیاد اینوراهااا نخواین حالا امتحان کنین ببینین چه جوریه.

و اما من کی بو#سیدمش  خب من و فلفولی باز هم با همین مریم یه جای خلوت پیدا کرده بودیم هر شب میرفتیم ١۵  یا ٣٠ دقیقه میموندیم حرف میزدیم مریم هم میفرستادیم دنبال نخود سیاه برو رانندگی تمرین کن.

ولی نه که هوا سرد بود همین که تنها میشدیم نمیدونم چرا هر دو میخواستیم ج ی ش کنیم. در نتیجه مشغول این کار میشدیمنیشخند و بعد میرفتیم خونه!!

در یکی از همین شبها بعد از این عملیات ج ی ش کردن ,نشستیم روی یک سکو خیلی سردم بود و بغلم کرد که گرمم بشه وای که چقدر گرم بود و اونجا بود که بوسیدمش.

حالا منم وحشی تا اون سن کسی رو نبوسیده بودم یه بار وقتی دبیرستان بودم یکی از دوستای خلم بهم گفت ممکنه با بوسیدن هم کسی ح ا م ل ه بشه.من خلتر از دوستم هی میگفتم نکنه اینجوری بشه حالا.شب تا صبح کابوس میدیدم همش عذاب وجدان داشتم.نصف شب زنگ زدم به فلفولی و های های گریه که نکنه ح ا م له بشم اونم عصبانی که یعنی چی مگه من چی کارت کردم اگه هم بشی کار من نیست و بنده خدا حقم داشت شک کنهخجالت

من شرمنده میدونم الان همتون به خنگی من پی بردین ولی خب تو جو بودم .البته بعد از چند روز حالم خوب شد و روشنفکرتر شدمنیشخند


 
سوتی خاله جان
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یک خاله جانی داریم ما که سنشون بالاست  و ازدواج نکردند حالا خیلی هم بالا نه ۴۶ اینا.ایشون یک مدتی سر درد میگیرند یکی از دوستاشون میگن برو عطاری کندر بخر ( ک رو با ضمه بخونین) که خیلی خوبه واسه سردرد.ایشون هم سلانه سلانه تشریف میبرن عطاری اونم تو عیف آباد شیراز که همیشه عطاریش خیلی شلوغه!

میگه آقا ببخشین ک ن د و م دارین؟ (بله همونی که شما فکر میکنینو گفتن اشتباهی)

آقا: نخیر خانم داروخونه دارن ما نداریم.

خاله جان:آخه من گیاهیشو میخوام.

آقا (با شرمندگی و خجالت):خانم والله ما تا حالا گیاهیشو ندیدیم.

خاله جان:ای بابا همونی که میخورند واسه سر درد هم عالیه.ک ن د و م هست دیگه.

آقا (با داد):خانم چرا نمیفهمی اینجا عطاریه ما از اینا نمیفرووووشیم تازه اینی که شما میگین کسی خورده تا حالا!.دیگه هم نیا جلو همه این حرف رو بزن خانم خوبیت نداره.

خاله جان مثبت ما که بنده خدا تا حالا اسمش هم به گوششون نرسیده بوده همینطور تا خونه به فکر فرو میرن که خدایا مگه من چی گفتم .مگه این به چه معنی هست و از اول همه اسامی زشت و... با همه زبونها رو با خودش مرور میکنه و میبینه هیچ کدوم نیست.تا اینکه میرسند و بعد از پرس و جو متوجه اشتباهشون میشند!

یک بار دیگه ایشون میرند مهمونی.تو مهمونی یکی میگه ایشالله که بختت بلند باشه یکی از آقایون فامیل به شوخی میگن یعنی قدش بلند باشه دیگه؟

خاله جان از اونور (بی منظور داد میزنن که) نه خیییییر منظورشون اینه که چیزاش بلند باشه!!

یک بار دیگه باز ایشون میرن توی باغ به صرف شام که کلی آقایون با شخصیت هم بودن خاله جان تعریف میکنن که آره من هر چی امتحان رانندگی میدم قبولم نمیکنن!

یکی از آقایون میگه خب خاله جان باید زیر میزی بدی!

خاله جان:آخه مشکل اینه که من اصلا" بلد نیستم بدم چه جوری بدم که ناراحت نشه .

همه سکوت میکنند.

خاله جان:آخه شماها که با تجربه هستین به من یاد بدین چه جوری بدم!!

باز همهچشم

 


 
رسومات عروسیمون
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خب واسه خواستگاری که دنی جون توضیح دادن.ماها معمولا" بحث مهریه نداریم!و واسه همه فامیل یک نرخ تعیین شده واسه خود من هم ١٩ سکه بهار آزادیه همین.البته اگه دوماد غریبه باشه  نرخ بالاتر میره!

در قبال کمی مهریه پس جهزیه هم نداریم و اگر دوست داشته باشی میتونی بخری ولی وظیفه پسره که وسایل خونه رو بخره و خونه و ماشین و غیره.. که باز هم اینجوری نیستش که وسایل حتما" باید کامل باشه و همه بیان نگاه کنند خیلی از وسایل بعد از عروسی تکمیل میشه و به عنوان هدیه فامیلهای عروس و دوماد میدن بهشون.

این رسم رو هم نداریم که شاباشها رو اعلام کنیم!آی از طرف  عمو دوماد انقدر از طرف خاله عروس اونقدر !بعد از عروسی بهشون میدن .این هم به نظر من خوب نیست خب بنده خدا یکی کمتر داره حالا باید اون بالا جلوهمه آبروش بره!

قدیم قدیما وقتی یک دختر میخواسته عروس بشه تا ٢ ماه به خودش میرسیده و خودشو خوشکل میکرده تازه دوماد هم نباید میدیدتش .یکی از راههای زیباییشون هم این بوده که یک نوع زردچوبه رو به کل بدن میمالوندن!این زرد چوبه که هنوز هم هندیها ازش استفاده میکنن باعث نرمی ,شفافیت و روشنی پوست میشده!

روز آخر که دیگه شبش عروس میره تو حجله و جشن عروسیه عروس رو میبرن حموم و یکی از فامیلهای عروس اونو کیسه میکشه.تو فاصله ای که عروس خانم تو حمومند یا ارکست میارن یا با ضبط و اینا همه میرقصند با همون چادر رنگیهای خوشکل بندری در دو ردیف همه مرتب وایمیسن .عروس خانم لباس سبز میکنن تنش و چادر باز بندری کار شده به رنگ سبز میندازن روش که قیافش رو کسی نبینه .قبلنا که ابرو بر نمیداشتن هی همه به زور میخواستن ببینن قیافش چقدر عوض شده ولی جدیدا" که همه از ١۴ سالگی ابروهاشون نخه کسی اصراری به دیدنشون نداره! خلاصه بعد از مراسم رقص عروس خانم میره آرایشگاه و مردم همچنان خونه مادر عروسند و واسه ناهار هم میمونند.

تا ١۵ یا ٢٠ سال پیش عروسیها ٣ شب بود ولی الان ٢ شبه معمولا" .شب اول که عروس روش چادر نازک سبز رنگ بود و کسی نمیدیتش ,شب حنابندون که باز رسم هندیا رو اجرا میکنند و حنا رو مثل هندیها میزارند .کسایی که دبی اومدن حتما" میدونن چه جور حنایی رو دارم میگم.همچنین واسه شب حنا بندون یک چیز مخصوصی باید درست کنند که عروس روش بشینه مثل تشک و یک متکای بزرگ واسه من تقریبا"١ ملیون در اومده.روش کار میکنن با دست ایشالله واسه عروسیم عکسش رو میزارم.همچنین سینی حنا بندون که اونم کلی خرج داره.

و شب آخر.شب حنابندون خرج با خانواده عروسه که شام هم باید بده.شب آخر خرج با خانواده دوماده.عروس تنها میاد تو اگه هم با دوماد اومد باز دوباره دوماد باید با رسم و رسومات بیاد.مردهای بزرگ فامیل دوماد رو میارن و یکی از مردها که تو خانواده ما این وظیفه عموی بابام هست معمولا" میاد و ٣ بار سر عروس و دوماد رو میزنن به همدیگه !بعد از اینکه عروس رفت حجله باز مردم باید برقصند!و تا صبح یک حلوای مخصوص رو درست میکنند و صبح صبحانه مفصل میزارند و مردم هم حالشو میبرند این صبحونه اونی نیست که شما هر روز میخورینا اووو کلی مفصله چند نوع نون محلی چند نوع تخم مرغ یه چیزیی که نمیدونم چی بهش میگین و و و نیشخند

 خب دیگه همین شما اومدی عروسیمون باید از یک ماه ورزش کنی که تو اون چند روز که همش باید برقصی صبح و ظهر و شب اونم نه رقص آروم بلکه بندری,خسته نشین و بدنتون درد نگیره!چشمک  


 
عمه جون
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این عمه جون خانم ما که در اصل عمه جون خانم دنی هستند و همچنین دختر عموی پدرم هم هستند و از بزرگترین حامیان ازدواج دنی و مارکو هم هستند! از کودکی عاشق میشند یعنی از ۵ سالگی از روزی که معنای واقعی خاله بازی رو فهمیدند .ایشون چشماشون رنگیه و موهایی بوری دارند که به علت اینه که یک رگ استانبولی دارن بععععله این دنی ما وقتی عصبی میشه و داد و بی داد میکنه بی دلیل نیستش که رگ ترکیش میزنه بالا!نیشخند

خلاصه که عمه خانم ما بسیار بسیار دپرس بودند چون تو مدرسه همه ازش مسخره میکردند که تو کلت زرده چشات یک رنگ دیگست و تو بچه جن و پری هستی.خب تو شهرستون ما ۶٠ سال پیش که کسی فرت و فرت نمیرفته مسافرت که همون چند تا چشم سیاه و مو مشکی خودشون رو میدیدن.این بنده خدا و یک دوست دیگه بورش رو مینداختن وسط و دورشون حلقه میزدن که شما بچه جن و پری هستین.عمه جون خانم هم میره گریه و زاری که خدایا چرا منم مثل بقیه آدما نشدم و چرا؟! بعدها که میرن جاهای دیگه سفر میکنند متوجه میشند که یک هلویی هستند واسه خودشون.

عموی این عمه جون واسه تحصیل میرن شیراز چون تو شهرستون خودمون اون موقع تا کلاس ۶ بیشتر نبوده .عمه جون هم پز میده به دوستاش میگه عموی من کلاس ١٠ داره درس میخونه انقدر این بدبختو خفت میدن و بهش میگن دروغگو مگه بیشتر از ۶ هم ما کلاس داریم؟!! اون موقعها هر کی تا کلاس ۶ هم میخونده میتونسته معلم بشه!بعدها که عمو وارد دانشگاه میشه و میگفته عموی من داره لیسانس میگیره که دیگه میگفتن تو دیوانه ای حرف نزن!

عمه جون از ۵ سالگی خودشون رو همسر پسر عمش میدونستند اما وقتی میشه ١٧ سالش و همش ازش خواستگاری میکنه پدرش مخالفت میکنه چرا که خئاهر خودش رو میشناخته و میگفته که زیر دست این بیچاره میشی وایشون ١ روز کامل توی گرمای مرداد میره بالا پشت بوم زیر چند تا پتو اونم زیر آفتاب و میخوابه و اعتصاب میکنه.و این میشه که باباش میگه حالا انقدر میخوای باشه و برو زنش شو.زنش میشه . اون موقع که آب گرم کن نبوده که چند نفر آب رو گرم میکردند واسه حموم.حالا عروس دوماد نصف شب خواستن کاری کنند خب اینا هم مسلمون باید بعدش غسل هم میکردن فکر کن نصف شب همه رو از خواب بیدار میکردند آهااای اقدس خانم ,جعفر آقااااا سکینه جون بیدااار شین عروس و دوماد غسل میخوان بکنند خب این بندگون خدا کارشون که تموم میشده .دوباره میخوابیدند و دوباره دوماد هوس میکنه و دوبارهه اصغر آقا اقدس خانم سکینه جون بیداااار ششین دوباره غسل دارنن!!

خب حالا واجبه همه رو زا برا کنین غسل بگیرین والله تو این دور و زمونه با این همه امکانات باز هم کسی غسل نمیکنه نصف شبینیشخند  

ایشون متاسفانه خوشبخت نمیشن تو زندگیش و همش واسه خاطر مادر شوهرش بوده و همچنین وابستگی شوهرش به مامانش.بعد از ٣ ماه که از ازدواجش میگذره پدر شوهرش میمیره و اونو متهم به نحس بودن میکنند.و از اون موقع دخالتهای مادرشوهرش شروع میشه فکر کن از زیر در نگاه میکرده ببینه اینا چی کار میکنند یا اینکه تا میخواستن بخوابن صداشون میکرده که بیا پایین کارت دارم! حتی ١٧ سال بعد از اینکه شوهرش مرد باز هم مادرشوهرش ازش جدا نشده و با هم زندگی میکردند!

همیشه مادرشوهرش که عمه بابام هم بود میگفت حضرت محمد گفته چشم سبزها همشون نحسند!!! حالا دروووغااا

حتی به چسرش اجازه ندادن مامانش رو مامان صدا بزنه و به جاش مامان بزرگش رو مامان میگفته!

۶ سال نمیزارن بره خونه پدر و مادرش میدونین چرا؟! چون خواهر عمه جون زن اونی که اینا دلشون میخواسته نشده !

با وجود این همه بدی و این همه سال از گذشت مرگ همسرش هنوز عاشقانه دوسش داره و میگه من هنوز زیباتر و خوشتیپتر از همسرم ندیدم تازه شبا با عکسش حرف میزنه!

      


 
دلی به وسعت دریا
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

اولین بار که دیدمش روزهای اول بود که تو خوابگاه دانشگاه زاهدان بودم .یکی از فامیلامون که میشناختش سفارش منو بهش کرده بود.

یک خانم چادری قیافش خیلی مهربون نبود ولی وقتی حرف زد احساس کردم چقدر داره بهم آرامش میده با ۵ تا دختر که تقریبا" هر ۵ تا همسن و سال من بودند اومدن تو خوابگاه .گفت معرفی میکنم اینا دخترامان فلانی فلانی...

هممون تعجب کردیم همشون همسن بودن هیچ کدوم شبیه اون یکی نبود! یکی از دوستام گفتش ماشالله خدا نگهشون داره واستون خیلی خوبه آدم انقدر دختر داشته باشه!

حاجی خانم :آره خیلی خیلی خوبه .من ٣ تا پسر دارم و ٧۵ تا دختر !!

باز ما همه با همتعجب و بعد نیشخند شوخی میکنین حاجی خانم!!

نه به خدا راست میگم. و واسه جمعه با هم اتاقیام دعوتمون کرد .

همین که رفت زنگ زدم به فامیلمون و واسم گفت که بعد از اینکه یکی از پسراش در سن ١۶ سالگی که یواشکی میره جبهه و شهید میشه تصمیم میگیره از بچهای بی سرپرست مراقبت کنه و کجا بهتر از زاهدان و بلوچستان!!!

دم در رسیدیم.یک حیاط خیلی خیلی بزرگ دخترا همه میرفتن و میومدن و تدارک ناهار میدیدن ما رو بردن تو یک ساختمون کوچیکتر که یک طرف حیاط بود .شوهرشون و پسراشون اومدن به استقبالمون! حاج خانم یک بچه ۴ ساله رو پاش بود .هیچ کدوم نمیدونستیم چی بگیم همه بغض کرده بودیم.از خودمون بدمون میومد انقدر یک آدم میتونه مهربون باشه که آسایش خودشون رو ول کنند و همه با هم با این بچه ها زندگی کنند؟!!

بچه ۴ ساله که تو بغلش بود دیدم رو کرد به چند تای دیگه که ٧ یا ٨ سال اینا بودند گفت مامان تو هم بیا این خواهر کوچیکتونه باید هواشو داشته باشین! با همشون مهربون بود به خدا عین مادر .

تو این مجتمع با هزار زحمت موفق شده بود مدرسه واسشون درست کنه فقط مخصوص خودشون که با بقیه بچه ها قاطی نشند و یک موقع کسی مسخرشون نکنه.حتی واسه تنها دختری که کلاس سوم دبیرستان بود هم کلاس برگذار میشد.چند نفر ازدواج کرده بودن و داشت واسمون تعداد نوهاش رو میگفت!

٣ تا تو دانشگاه خودمون بودن و چند تا تو دانشگاهای دیگه.

فقط یک نفر ازدواج ناموفق داشت که بعد از اینکه شوهرش طلاقش داد باز برشگردون پیش خودش!

رفتیم و قسمتهای مختلف مجتمع رو دیدیم.یک سالن خیلی خیلی بزرگ واسه جهاز :چند تا یخچال چند تا گاز پتو وسایل آشپزخونه .....

اتاقهای بچه ها خیلی مرتب بود و باورمون نمیشد چه جوری انقدر با ادب و تمیز هستند .دوستام واسشون کیک و آبمیوه و موز برده بودن انقدر منظم و ساکت ایستاده بودن و فقط هر کدوم یک دونه برمیداشت.

از یکی از دخترهایی که ١٧سالش بود پرسیدم حاجی خانم خوبه اینجا احساس راحتی میکنی؟! بهم جواب داد ای کاش همه مامانا اینجوری بودن من ١ ساله اومدم اینجا اگه حاجی خانم نبود من هم الان مثل خواهرم به یک مرد افغانی فروخته بودن!

من احساس میکنم که با بقیه فرق میکنم میدونم که خانواده درست و حسابی نداشتم ولی یکی که از کوچیکی اومده اینجا خیلی هم سر حاله و با اعتماد به نفس درس میخونه.

گفتم حاج خانم میخوام چند تا از بچه ها رو حموم کنم.گفت اگه میتونی هر ۴٠ تا رو حموم کنی میزارم نمیخوام دلشون بشکنه.

خدا میدونه وقتی رسیدیم خوابگاه چقدر گریه کردیم . و بعد از اون هر وقت دلمون میگرفت میرفتیم و هر بار یکی از بچه ها داوطلب میشد که یک چیزی بخرند واسشون.

باورتون نمیشه همه با هم یک غذا میخورند .حاج خانم خودش ٣ پسر داره و ٢ دختر.و٧٣ بچه بی سرپرست خیلیاشون البته پدر و مادر داشتن اما یا خیلی فقیر بودن یا معتاد یا زندانی که خودش میره اینا رو پیدا میکنه و میاردشون پیش خودش.حتی واسه تعطیلاتشون اگه بخوان برن مسافرت همه با هم میرن !اتوبوس هم دارن .هر سال هم یک جا میرن واسه سفر.

البته که کمیته امداد کمک میکنه و بیشتر مردم .حتی حاج خانم میگفتند همیشه گوشت و مرغ دارند و خیرین میارند واسشون ولی کسایی که استخدام میکنه واسه مراقبت از بچه ها و تعلیم و تربیتشون بیشتر از ٢ سال نموندن تا حالا.خیلی از معلمهاشون همون بچهایی بودن که همون جا بزرگ شدن!

یک بار که واسه عید فطر با بچه ها رفتیم ,وقتی رسیدیم دیدیم حاج خانم یک گوشه حیاط نشسته و همینجور داره گریه میکنه رفتیم میگیم چرا گریه میکنی میگه خدایا منو ببخشه من خیلی بدم!دو تا پسر بلوچ ١٣ یا ١۴ ساله داشتن از دم در که یه خورده باز بوده داخل حیاط رو نگاه میکردن حاج خانم هم میره گوشاشون رو اینجوری میپیچونه که غلط کردین به چی دارین نگاه میکنین  و بعد یکی از دخترا میاد که حاج خانم اینا داداشامند که از اینجا میان منو نگاه میکنند .بسته آدامساشون هم کنارشون بود و نشسته بودن داشتن ناهار میخوردند!

باز هم مینویسم از کارهایی که کرده خیلی جرات میخواد با بلوچها در بیفتیا!ولی این خانم نمیدونم چه جوریه احساس میکنم به وجود اومده که فقط کمک کنه.

 


 
آبدارچی هندی ما
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

صدای داد و بی داد همکار عراقیم رو دارم میشنوم .هی میگه ما اینجا چایی میخوریم کافی میخوریم یعنی چی که نمیتونم بکشم.رفتم میگم چیه چی شده میگه من دیگه از دست اینا دیوونه میشم ٢ تا سوسک به چه گندگی تو آشپزخونه خندون خندون دارن میگردن به آبدارچی هندیه   میگم اینا چیه؟! خب بکششون ,میگه ننننهههههههه گناه گناه هست من نمیتونم اینا رو بکشم. حراااااااااام

بعله دیگه کشتن هر نوع حشره ای تو دینشون گناه هست و ما باید بسیار مسالمت آمیز با سوسکهای توی آشپزخونه کنار بیایمگریه

خب وقتی اینجوری موشها رو میپرستند و کلی هم غذای شاهانه بهشون میدن چه انتظاری باید داشت؟! خب سوسک هم لابد یک جایگاهی داره واسه خودش دیگه.


 
فلفل جو گرفته
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

خوشحال و خندون با فلفولی میخواتیم بریم بیرون که دم در یکی جلومون رو گرفت که ما میخوایم بیایم خونتون واسه تبلیغ جاروبرقی گفتیم خیلی ممنون ما جارو برقی نمیخوایم گفت شما فقط ببینین این با بقیه جارو برقیا فرق میکنه و میکروبها رو از بین میبره و ال و بل ...

گفتم چنده قیمتش گفت ١٢٠٠٠ درهم (٣ ملیون و ۶٠٠ هزار تومن) گفتم برو بابا مگه ددیوانم دستت درد نکنه نمیخوایم هی گیر و گیر که نخر شما ببین گفتیم خب فردا بیا.فردا تشریف اوردن من که رفتم تو اتق گفتم حوصله ندارم.فلفولی اومد گفتش بیا میگه زنت باید ببینه منم رفتم و نشستم خونه رو ١٠ دقیقه قبلش کامل تمیزکاری کرده بودم جاروبرقی هم کشیده بودم حسابی.جاروی غول پیکرشون رو اوردن بیرون!

گفت ٢٨ آیتم داره ما یک فیلتر کوچیک میزاریم روش و واسه هر قسمت یک عد میزاشت تو فیلتره تا ما ببینیم چقدر آشغال داریم! شروع کرد از قالی کشید فقط یک لحظه اونم یک قسمت کوچیک و در کمال ناباوری اگه بدونببببن چقدر آشغال بود.خب رو سرامیک باز اووووو تازه من با مایعی که سرامیک رو تمیز میکنه ١ ساعت قبلش تمیز هم کرده بودم.بعد پردها که نگم بهتره .روی مبل که دیگه داشتیم رو آشغال لم میدادم و خودمون خبر نداشتیم. واسه هر کدوم از اینا جدا جدا داشت.بعد رو تخت گفتیم برو رو تخت مامانم که نو هستش و کمتر استفاده شده اگه میدیدین چقدر آشغال اومد بیرون. میگفت این جارو ساکشن میکنه و میکروبها رو با هم میکشه بیرون.جاروی کوچولوی باریک داشت واسه دور پنجرها و واسه گوشه های باریک.جارو واسه سقف و دیوار.واسه خود پنجره.واسه گاز.دستگاه ماساژ پا و دستگاه ماساژ کمر.یکی از چیزهای جالب دستگاهی داشت واسه تمیز کردن مو و کله فلفولی ما رو گرفت به تمیز کردن و این فلفولی ما رو شرمنده کرد بس که تو سرش آشغال داشت.همچنین دستگاهی واسه شستشوی قالی ,مبل,تشک و همون موقع وییییژ خشکش کرد با یک بوی بسیار عالی .تازه وقتی داری جارو میکشی هم یه یک قسمت دستگاه عطر میزنی هز عطری که دوست داری و همه خونه اون بو رو میگیره.

خب بیان این کارارو جلوت انجام بدن بعدشم بگن تا ١ سال میتونی قسطی پولش رو بدی و ٣ سال هم ضمانت داره دلت هوس نمیکنه به خدا هوس میکنه.

منم گفتم میخوام ولی همین که کارا تموم شد و رفت یک غم بزرگ روی دل من نشست و همینجوووور پشیمون بودم که ای بمیری فلفل خانم که جو میگیره انقدر تو رو وکلی پشیمون. باورتون نمیشه عین این خنگها شب اول تا صبح بیدار موندم ١ هفتست کلی اشتهام کم شده .دستگاش خیلی خوبهاا ولی منی که تو یک آپارتمان کوچیک زندگی میکنم به درد نمیخوره.و حالا قراره یکی از فامیلامون بخره ازم و دوباره شادی به زندگیم برگردهنیشخند

جهت اطلاع اسم مارکش kirby  هستش .که ساخت آمریکاست


 
مرد هندی با 94 فرزند
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

این آقای خوش اشتهای ۶۶ ساله از سن ١٧ سالگی شروع به زن گرفتن کردند و اکنون ٣٩ زن داره.بگو ماشالله

در نتیجه بیکار که ننشسته هر شب و ٩۴ تا هم بچه داره.خب این بچه ها زن نمیخوان شوهر نمیخوان ؟! پسرها رو زن داده چند تاشون رو.این زنها و نوهها میشن ٣٣ نفر.

١۶٧ نفر کجا زندگی میکنند ؟!با هم چه شود ٣٩ تا هووووو

در یک خونه ۴ طبقه ای با ١٠٠ اتاق زندگی میکنند در اتاقهای جدا اما همه از یک آشپزخونه استفاده میکنند.

روزانه تقریبا"٩١ کیلو برنج ,۵٠ کیلو سیب زمینی و ٣٠ کیلو گوشت مصرف میکنند.

یکی از همسرانشون میگه:ما همه با هم خوشحال و خندان زندگی میکنیم و شوهرم مهمترین فرد خانوادست و همچنین خوشتیپترین فرد روستاست.

آقاه خودش میگه:من یکی از خوشبخترین مردهای روی زمینم من هیچ وقت تنها نیستم و کلی آدم واسه مراقبت از خودم دارم.من تونستم در یک سال ١٠ زن بگیرم!وهنوز هم دوست دارم خانوادم رو گسترش بدم و آمادگی ازدواج مجدد دارم!

چی بگم والله فقط ماشالله چه جوری ٩۴ بچه درست کردند ایشون ؟؟!!ماشالله قدرت!

 


 
شما هم حرص بخورید!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

حتما" این خبر رو شنیدین دولت کویت برای هر فرد کویتی ماهی ١٠٠٠ دینار یا ١۴٠٠٠ درهم یا ۴ملیون و ٢٠٠هزار تومن پول میده!!!!!!!!دروغ میگم برو تو گوگل سرچ کن جونم!

کاشکی کویتی بودم الان رو تختختم خواب بودم جای اینکه اینجا جون بکنم!

دولت بحرین برای هر نفر ٢٠٠٠ یورو ماهیانه

دولت امارات:برنج.شکر .روغن ,رب گوجه,و..چند مواد غذایی اولیه ماهیانه واسه هر خانوار.١۵٠٠٠٠ درهم واسه زوجهایی که هر دو اماراتی هستند!! به جز اون زمین و وام و ایناهاا و۴٠٠٠ درهم اینا جدیده

اون وقت من به همکارم میگم آره اتفاقا"‌قربونش برم دولت ما هم میده ماهیانه ١۵٠ درهم تازه دیگه روم نشد بگم همه چی هم ٣ برابر شده قیمتشخجالت